Sunday, July 12, 2009
ياد آر ز شمع مرده، ياد آر ...
" اي مرغ سحر! چو اين شب تار
بگذاشت ز سر سياهكاري،
وز نفحه ي روح بخش اسحار
رفت از سر خفتگان خماري،
بگشود گره ز زلف زرتار
محبوبه ي نيلگون عماري،
يزدان به كمال شد پديدار
و اهريمن زشتخو حصاري ،
ياد آر ز شمع مرده ياد آر!


اي مونس يوسف اندرين بند!
تعبير عيان چو شد ترا خواب،
دل پر ز شعف، لب از شكرخند
محسود عدو، به كام اصحاب ،
رفتي برِ يار و خويش و پيوند
آزادتر از نسيم و مهتاب،
زان كو همه شام با تو يكچند
در آرزوي وصال احباب ،
اختر به سحر شمرده ياد آر!


چون باغ شود دوباره خرّم
اي بلبل مستمند مسكين!
وز سنبل و سوري و سپرغم
آفاق، نگار خانه ي چين،
گل سرخ و به رخ عرق ز شبنم
تو داده ز كف زمام تمكين
ز آن نوگل پيشرس كه در غم
ناداده به نار شوق تسكين،
از سردي دي فسرده، ياد آر!


اي همره تيهِ پور عمران
بگذشت چو اين سنين معدود،
و آن شاهد نغز بزم عرفان
بنمود چو وعدِ خويش مشهود،
وز مذبح زر چو شد به كيوان
هر صبح شميم عنبر و عود،
زان كو به گناهِ قوم نادان
در حسرت روي ارض موعود،
بر باديه جان سپرده ، ياد آر!


چون گشت ز نو زمانه آباد
اي كودك دوره ي طلائي!
وز طاعت بندگان خود شاد
بگرفت ز سر خدا ، خدائي ،
نه رسم ارم ، نه اسم شدّاد،
گِل بست زبان ژاژخائي ،
زان كس كه ز نوك تيغ جلاد
مأخوذ به جرم حق ستائي
پيمانه ي وصل خورده ياد آر! "

* علي اكبر دهخدا

Saturday, May 16, 2009
نفرتم را بر یخ می نویسم...
وداع گابریل گارسیا مارکز نویسنده معاصر آمریکای جنوبی:
(مارکز بعد از اعلان رسمی و تأیید سرطان وی و شنیدن خبر بیماریش این متن را به عنوان وداع نوشته است هر چند ابهاماتی درباره نویسندۀ آن وجـود دارد ... مارکز هرگز نوشتن این متن را تکذیب نکرد.)
"اگر خداوند برای لحظه ای فراموش می کرد که من عروسکی کهنه ام و قطعه کوچکی زندگی به من ارزانی می‌داشت،
شاید همه آنچه را که به ذهنم می رسید را بیان نمی‌‌داشتم، بلکه به همه چیزهائی که بیان می‌کردم فکر می کردم.
اعتبار همه چیز در نظر من، نه در ارزش آنها که در معنای نهفته آنهاست.
کمتر می‌خوابیدم و دیوانه‌وار رویا می دیدم، چرا که می‌دانستم هر دقیقه‌ای که چشمهایمان را برهم می‌گذاریم ٬
شصت ثانیه نور را از کف می‌دهیم. شصت ثانیه روشنایی.
هنگامی که دیگران می‌ایستند ٬ من قدم برمی‌داشتم و هنگامی که دیگران می‌خوابیدند بیدار می ماندم.
هنگامی که دیگران لب به سخن می‌گشودند٬ گوش فرا می‌دادم و بعد هم از خوردن یک بستنی شکلاتی چه حظّی که نمی بردم .
اگر خداوند ذره‌ای زندگی به من عطا می‌کرد٬ جامه‌ای ساده به تن می کردم.
نخست به خورشید خیره می شدم و کالبدم و سپس روحم را عریان می‌ساختم.
خداوندا٬اگر دل در سینه ام همچنان می تپید تمامی تنفرم را بر تکه یخی می‌نگاشتم و
سپس طلوع خورشیدت را انتظار می کشیدم....
با اشکهایم گلهای سرخ را آبیاری می کردم تا زخم خارهایشان و بوسه گلبرگ ها‌یشان در اعماق جانم ریشه زند.
خدواوندا ٬اگر تکه‌ای زندگی می‌داشتم ٬ نمی‌گذاشتم حتی یک روز از آن سپری شود بی‌آنکه به مردمانی که دوستشان دارم ٬ نگویم که «عاشقتتان هستم» ،
آن گونه که به همه مردان و زنان می‌باوراندم که قلبم در اسارت محبت آنهاست .
اگر خداوند فقط و فقط تکه‌ای زندگی در دستان من میگذارد ٬ در سایه‌سار عشق می‌آرمیدم. به انسانها نشان می دادم که در اشتباهند که گمان کنند وقتی پیر شدند دیگر نمی توانند دلدادگی کنند و عاشق باشند.
آه خدایا! آنها نمی دانند زمانی پیر خواهند شد که دیگر نتوانند عاشق شوند!
به هر کودکی دو بال هدیه می دادم ٬ رهایشان می کردم تا خود بال گشودن و پرواز را بیاموزند.
به پیران می‌آموزاندم که مرگ نه با سالخوردگی که با نسیان از راه می‌رسد.
آه انسانها، از شما چه بسیار چیزها که آموخته‌ام.
من یاد گرفته‌ام که همه می‌خواهند درقله کوه زندگی کنند٬ بی آنکه به خوشبختی آرمیده در کف دست خود نگاهی انداخته باشند.
چه نیک آموخته‌ام که وقتی نوزاد برای نخستین بار مشت کوچکش را به دورانگشت زمخت پدر میفشارد٬ او را برای همیشه به دام خود انداخته است.
دریافته ام که یک انسان تنها زمانی حق دارد به انسانی دیگر از بالا به پائین چشم بدوزد که ناگزیر است او را یاری رساند تا روی پای خود بایستد.
من از شما بسی چیزها آموخته ام و اما چه حاصل٬ که وقتی اینها را در چمدانم می‌گذارم که در بستر مرگ خواهم بود."

Tuesday, April 28, 2009
شب
مدت ها بود که انقدر شب زنده داریم گل نکرده بود که تا ساعت دوازده، یک، یا شایدم دو بیدار بمونم و با اینکه چشام داره از خستگی و بی خوابی در می آد، بشینم پای فیس بوک گردی و نود بینی و وبلاگ خونی. یه حسی جدیدی افتاده تو جونم که با وجود صبح زود بیدار شدنای هر روزه ام، بیدار موندنای شبونه رو از دست ندم.
ساعت یازده شب کشون کشون از پله ها می آم بالا، لباسامو در نهایت بی حالی درمی آرم، بعد یه آبی به دست و روم می زنم و اینترنت و فیس بوک و دوستام، دوستایی که خیلیهاشون رو مدتهاست ندیدم و این تنها راه خبر گرفتن ازشونه، ساعتها به آلبوم عکسهاشون خیره می شم و احوالات الآنشون رو مرور می کنم.
می شینم پای مرتب کردن عکسها رو هارد لپ تاپ و پی سی و جابه جا کردن اونا از این به اون. دیدن خاطره ها و گاهی قهقهه های نصف شبی که عزیزترین رو وادار به سرک کشیدن و فضولی(!) می کنه.
پنج صبح خسته و کوفته از سفر برمی گردم خونه، با چشای بسته می رم زیر دوش، خواب و بیدار آب بازی می کنم و بعد بی صدا (عزیزترین اومده دنبالم و از خستگی خوابش برده خوب!) تو خونه می چرخم و به همه گو شه ها سرک می کشم تا دلتنگی نبود چند روزه ام رو بدر کنم.
چه لذتی داره گاهی در اومدن از یکنواختی...

Saturday, April 18, 2009
نامربوط: "Don't copy if you can't paste"
خیسی و تازگی هوا بعد از بارون، خنکی نسیمی که از لای پنجرۀ باز ول می شه تو فضای اتاق، غرق شدن تو گرمای تنت که پخش شده زیر روانداز، گرمای نور آفتابی که از روزنه پرده افتاده روی بدنت، صدای مهربونی که بیدارت می کنه و حس خوب یک روز تعطیل. در کنار هم، با صبحانه ساعت 11 و ناهار ساعت 4 اش، با خواب سه ساعته بعدازظهرِ دم غروبش، فیلم دیدن شبونه و بی خوابی آخر شبش و دوباره و دوباره شروع صبح روزهای روزمره هفته...

Tuesday, April 14, 2009
سرود زن
می‌گویند مرا آفریدند
از استخوان دنده چپ مردی به نام آدم
حوایم نامیدند یعنی زندگی
تا در کنار آدم، یعنی انسان
همراه و هم‌صدا باشم

می‌گویند
میوه سیب را من خوردم
شاید هم گندم را
و مرا به نزول انسان از بهشت
محکوم می‌نمایند بعد از خوردن گندم
و یا شاید سیب
چشمان‌شان باز گردید
مرا دیدند
مرا در برگ‌ها پیچیدند
مرا پیچیدند در برگ‌ها
تا شاید راه نجاتی را از معصیتم
پیدا کنند

نسل انسان زاده منست
من، حوا
فریب خورده شیطان
و می‌گویند که درد و زجر انسان هم
زاده منست
زاده حوا
که آنان را از عرش عالی به دهر خاکی فرو‌ افکند

شاید گناه من باشد
شاید هم از فرشته‌ای از نسل آتش
که صداقت و سادگی مرا
به بازی گرفت و فریبم داد
مثل همه که فریبم می‌دهند
اقرار می‌کنم
دلی پاک
معصومیتی از تبار فرشتگان
و باوری ساده‌تر و صاف‌تر از آب‌های شفاف جوشنده یک چشمه دارم

با گذشت قرن‌ها
باز هم آمدم
ابراهیم زادۀ من بود
و اسماعیل پروردۀ من
گاهی در وجود زنی از تبار فرعونیان که موسی را در دامنش پرورید
گاهی مریم عمران، مادر بکر پیامبری که مسیحش نامیدند
و گاه خدیجه، در رکاب مردی که محمدش خواندند
فاطمه من بودم
زلیخای عزیز مصر و دلباخته یوسف هم
من بودم
زن لوط و زن ابولهب و زن نوح
ملکه سبا
من بودم و
فاطمه زهرا هم من

گاه بهشت را زیر پایم نهادند و
گاه ناقص‌العقل و نیمی‌ از مرد خطابم نمودند
گاه سنگبارانم نمودند و
گاه به نامم سوگند یاد کرده و در کنار تندیس مقدسم
اشک ریختند
گاه زندانیم کردند و
گاه با آزادی حضورم جنگیدند و
گاه قربانی غرورم نمودند و
گاه بازیچه خواهشهایم کردند

اما حقیقت بودنم را
و نقش عمیق کنده‌کاری شده هستی‌ام را
بر برگ برگ روزگار
هرگز
منکر نخواهند شد

من
مادر نسل انسانم
من
حوایم، زلیخایم، فاطمه‌ام، خدیجه‌ام، مریمم
من
درست همانند رنگین‌کمان
رنگ‌هایی دارم روشن و تیره
و حوا مثل توست ای آدم
اختلاطی از خوب و بد
و خلقتی از خلاقی که مرا
درست همزمان با تو آفرید

پس بیاموز تا سجده کنی
درست همانطور که فرشتگان در بهشت
بر من سجده کردند
بیاموز
که من
نه از پهلوی چپت
بلکه
استوار، رسا و همطراز
با تو زاده شدم
بیاموز که من
مادر این دهرم و تو
مثل دیگران
زاده من!

* سروده‌ای از لینا روزبه حیدری

Wednesday, April 08, 2009
پرسش و پاسخ
یکی پرسید: کدوم یکی از ادیان می گه روح آدم یعد از مرگ می ره تو روح آدم دیگه؟
یکی جواب داد: خیلی از این فرقه های جدید اینطورن، اما ادیان اصلی هیچ کدوم تناسخ رو قبول ندارن انگار.
یکی دیگه جواب داد: چرا دیگه، همه ادیان می گن که روح هیچ کوفتیش نمی شه!!!

پ.ن. خان داداش پشیمون نشدی از حرفت؟ چقده حرف داشتما ...

تو...
هیچ می دونی که بلدی حال آدمو خوب کنی؟
حتی حال منو که الکی بد می شه و بعد دیر خوب می شه؟
این حال خوب امروزم برای توست، باور کن...

آواز سرخوشی
عاشق این بیت شعرم، علی الخصوص با آواز شهرام ناظری:
"به جهان خرم از آنم که جهان خرم از اوست
عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست"
یه روزایی که حالم زیادی خوبه، یه روزایی که همه رو دوست دارم، یه روزایی که از بقیه روزا خدا رو بیشتر دوست دارم، یه روزایی که به روایت مامان شکوه سرخوشم، یه هویی، از یه جای نامعلوم این شعر می افته تو دهنم...
آلبوم کیش مهر ، آهنگ به جهان خرم از آنم
پ.ن. راستی سال نو مبارک دوست جونها، sorry for delay!

Tuesday, March 17, 2009
منطق
گفتم: " به نظرت، الآن، تو دخترای اطرافت که می شناسی، کی بهت بله می گفت؟ "
گفت: " من اطرافم کسیو نمی بینم که در حد و اندازه ای باشه که بخوام ازش خواستگاری کنم، ولی فکر کنم خیلیا دلشون می خواد که ... "
گفتم: " پس : 1- من حد و اندازه ام خیلی بالاست که ازم خواستگاری کردی، 2- دور و بریهات خیلی اُســـکُل تشریف دارن... "
گفت: " 1% هم این احتمال رو بده که این 2 تا جمله ای که گفتی برعکس باشن "
گفتم: " برعکسش برا تو خیلی بد می شه آخه : 1- من اُســـکُلم و تو به حد و اندازه یه اُســـکُل قانع شدی، 2- دور و بریهات خیلی ازخودت بالاترن... "
گفت: " خیلی فکر کردیا، خرگوش، باهوش " (این نشون می ده که خودشم می دونه که استنتاج منطقی منطق دکتر جهانشاهلو بالاخره به یه دردی خورد!)

*
انقده حال و هوای عید و مسافرت و خرید و خلاصه بهار تو سرمه که نمی تونم اینجا، پشت این میز کذایی بند شم.
زودتر تموم شه این روزای آخر و از اون طرف عید انقدر کش پیدا کنه و تموم نشه تا تمام خستگیام و دل مشغولیام بره و بره و بره...