بهار فصل قشنگي است.
فصل آشنايي دستان من با تن تو،
و قشنگ، شكفتن چشمان درشت تو در نگاه منتظر من.
است را چه كنم؟
نمي دانم!
Wednesday, March 16, 2005
Sunday, March 13, 2005
آبي، آبي، آبي تر
بازم امروز آسمون از اون رنگاس كه دلم نمي خواد به هيچ عنوان سر كار باشم! از اون رنگايي كه مي تونم ابراي توشو با دندونام گاز بزنم، عين پشمك! از اون رنگايي كه جون مي ده براي اينكه با حامد بريم پياده روي، بريم شمال.
به نظرم اين رنگ آبي آسمون جزء قشنگ ترين رنگهاييه كه تو طبيعت وجود داره. پاك ِ پاك، روشن ِ روشن.
قبلاً هم گفتم كه اين هوا و اين آسمون حال منو خيلي خوب مي كنه، هوا خيلي تميزه، بعد از اون بارون زياد و حالا هم اين هواي تميز، نفس كشيدن هم به آدم انرژي مي ده، چه برسه به پياده روي و رمانتيك بازي و اين حرفا...!!!! هوا با خودش بوي عيد رو آورده، بوي بهار، بوي خونه تكوني شب عيد، بوي خريد، سبزه، ماهي قرمز كوچولو، سفره هفت سين، بوي بهار.
كاش الآنم مي شد مثل قديمترا، هر وقت كه مي خوام روزمرگيهامو بذارم كنار و برم جاهايي كه دوست دارم. كاش مي شد، كاش...
به نظرم اين رنگ آبي آسمون جزء قشنگ ترين رنگهاييه كه تو طبيعت وجود داره. پاك ِ پاك، روشن ِ روشن.
قبلاً هم گفتم كه اين هوا و اين آسمون حال منو خيلي خوب مي كنه، هوا خيلي تميزه، بعد از اون بارون زياد و حالا هم اين هواي تميز، نفس كشيدن هم به آدم انرژي مي ده، چه برسه به پياده روي و رمانتيك بازي و اين حرفا...!!!! هوا با خودش بوي عيد رو آورده، بوي بهار، بوي خونه تكوني شب عيد، بوي خريد، سبزه، ماهي قرمز كوچولو، سفره هفت سين، بوي بهار.
كاش الآنم مي شد مثل قديمترا، هر وقت كه مي خوام روزمرگيهامو بذارم كنار و برم جاهايي كه دوست دارم. كاش مي شد، كاش...
Wednesday, March 09, 2005
من امشب، هفت شهر آرزوهايم چراغان است!
"درون معبد هستی
بشر، در گوشه محراب خواهشهای جان افروز
نشسته در پس سجاده ء صد نقش حسرتهای هستی سوز
به دستش خوشه ء پربار تسبيح تمناهای رنگارنگ
نگاهی می کند، سوی خدا - از آرزو لبريز-
به زاری از ته دل، يک «دلم می خواست» می گويد.
شب و روزش «دريغ» رفته و «ايکاش» آينده است.
من امشب، هفت شهر آرزوهايم چراغان است!
زمين و آسمانم نور باران است!
کبوترهای رنگين بال خواهشها
بهشت پر گل انديشهام را زير پر دارند.
صفای معبد هستی تماشائی است:
ز هر سو، نوشخند اختران در چلچراغ ماه می ريزد
جهان در خواب
تنها من، در اين معبد، در اين محراب:
دلم ميخواست بند از پای جانم باز می کردند
که من، تا روی بام ابرها، پرواز می کردم،
از آنجا، با کمند کهکشان، تا آستانِ عرش می رفتم
در آن درگاه، درد خويش را فرياد می کردم!
که کاخ صد ستون کبريا لرزد!
مگر يک شب، از اين شبهای بی فرجام،
ز يک فرياد بی هنگام
ـ به روی پرنيان آسمانها ـ خواب در چشم خدا لرزد!
دلم می خواست: دنيا رنگ ديگر بود
خدا، با بنده هايش مهربانتر بود
ازين بيچاره مردم ياد می فرمود!
.....
دلم می خواست: دست مرگ را، از دامن اميد ما، کوتاه می کردند!
در اين دنيای بی آغاز و بی پايان
در اين صحرا، که جز گرد و غبار از ما نمی ماند
خدا، زين تلخکامی های بی هنگام بس می کرد!
نمی گويم پرستوی زمان را در قفس می کرد!
نمی گويم به هر کس بخت و عمر جاودان می داد؛
نمی گويم به هر کس عيش و نوش جاودان می داد؛
همين ده روز هستی را امان می داد!
دلش را ناله ء تلخ سيه روزان تکان می داد!
....
دلم می خواست سقف معبد هستی فرو میريخت
جهان در موجی از زيبايی و خوبی شنا میکرد!
بهشت عشق میخنديد.
به روی آسمان آبی آرام،
پرستوهای مهر و دوستی پرواز می کردند.
به روی بامها، ناقوس آزادی صدا می کرد...
مگو: «اين آرزو خام است!»
مگو: «روح بشر همواره سرگردان و ناکام است.»
اگر اين کهکشان از هم نمی پاشد؛
وگر اين آسمان درهم نمی ريزد؛
بيا تا ما: «فلک را سقف بشکافيم و طرحی نو در اندازيم.»
به شادی:« گل بر افشانيم و مي در ساغر اندازيم»"
فريدون مشيری
بشر، در گوشه محراب خواهشهای جان افروز
نشسته در پس سجاده ء صد نقش حسرتهای هستی سوز
به دستش خوشه ء پربار تسبيح تمناهای رنگارنگ
نگاهی می کند، سوی خدا - از آرزو لبريز-
به زاری از ته دل، يک «دلم می خواست» می گويد.
شب و روزش «دريغ» رفته و «ايکاش» آينده است.
من امشب، هفت شهر آرزوهايم چراغان است!
زمين و آسمانم نور باران است!
کبوترهای رنگين بال خواهشها
بهشت پر گل انديشهام را زير پر دارند.
صفای معبد هستی تماشائی است:
ز هر سو، نوشخند اختران در چلچراغ ماه می ريزد
جهان در خواب
تنها من، در اين معبد، در اين محراب:
دلم ميخواست بند از پای جانم باز می کردند
که من، تا روی بام ابرها، پرواز می کردم،
از آنجا، با کمند کهکشان، تا آستانِ عرش می رفتم
در آن درگاه، درد خويش را فرياد می کردم!
که کاخ صد ستون کبريا لرزد!
مگر يک شب، از اين شبهای بی فرجام،
ز يک فرياد بی هنگام
ـ به روی پرنيان آسمانها ـ خواب در چشم خدا لرزد!
دلم می خواست: دنيا رنگ ديگر بود
خدا، با بنده هايش مهربانتر بود
ازين بيچاره مردم ياد می فرمود!
.....
دلم می خواست: دست مرگ را، از دامن اميد ما، کوتاه می کردند!
در اين دنيای بی آغاز و بی پايان
در اين صحرا، که جز گرد و غبار از ما نمی ماند
خدا، زين تلخکامی های بی هنگام بس می کرد!
نمی گويم پرستوی زمان را در قفس می کرد!
نمی گويم به هر کس بخت و عمر جاودان می داد؛
نمی گويم به هر کس عيش و نوش جاودان می داد؛
همين ده روز هستی را امان می داد!
دلش را ناله ء تلخ سيه روزان تکان می داد!
....
دلم می خواست سقف معبد هستی فرو میريخت
جهان در موجی از زيبايی و خوبی شنا میکرد!
بهشت عشق میخنديد.
به روی آسمان آبی آرام،
پرستوهای مهر و دوستی پرواز می کردند.
به روی بامها، ناقوس آزادی صدا می کرد...
مگو: «اين آرزو خام است!»
مگو: «روح بشر همواره سرگردان و ناکام است.»
اگر اين کهکشان از هم نمی پاشد؛
وگر اين آسمان درهم نمی ريزد؛
بيا تا ما: «فلک را سقف بشکافيم و طرحی نو در اندازيم.»
به شادی:« گل بر افشانيم و مي در ساغر اندازيم»"
فريدون مشيری
Tuesday, March 08, 2005
سيستم ِ مردم آزار!
ديروز بالاخره بعد از مدتها رفتم دنبال تسويه حساب و گرفتن مدرك از دانشگاه. آدم وقتي گذارش به اينجور جاها مي افته بارها و بارها آرزو مي كنه كه كاش ايراني نبود، كاش از اين مملكت رفته بود، كاش اوضاع كشورمون يه كم از ايني كه هست بهتر بود؛ ولي هيچ كدوم از اونا نيست.
روال كاغذ بازيهاي اداري، هرج و مرج، بي قانوني، رشوه خواري، همه و همه كاري كرده كه وقتي كار اداري داري به ... خوردن بيفتي !!! و اصلاً منصرف شي از كارت. اول از همه براي اينجور كارا بايد يه ماسك چاپلوسي و پاچه خاري به صورتت بزني و يه جفت كفش راحت پات كني و راه بيفتي. بعد پاس دادنت از اين اتاق به اون اتاق شروع مي شه. حالا كاش وقتي مي رفتي سراغ اتاقاي مختلف كسي بود كه جوابت رو بده. همه در اجراي بند جيم بدجوري ماهرن! دست كم بايد يه نيم ساعتي رو منتظر بموني تا طرف بياد و بعد از كلي توضيح الكي كه بهش دادي تازه بفرستدت اتاق بعدي. آخر همه اينا، وقتي به جايي رسيدي كه كليد كارت دست يكيه، يه ايراد بني اسراييلي از پرونده ات مي گيره و مي گه برو فلان چيز رو هم بيار، مداركت ناقصه!
ديروز بدجوري دلم به حال خودمون سوخت. يه سيستم فسيل اداري با يه سري آدمهاي فسيل تر. ديروز تنها حسي كه بعد از بيرون اومدن از هر اتاق بهم دست داد، اين بود كه تك تكِ اينا مي تونن به راحتي و بي هيچ مشكلي كار منو انجام بدن ولي فقط و فقط قصدشون آزاره. مي خوان كه اذيت كنن و بگن كه ما هم هستبم و كارمون مهمه!!! اين تنها نتيجه ايه كه وقتي الكي سر مي دوئوننت( آخر كامه است ها!) مي توني بهش برسي. سيستم مردم آزاري همين و بس.
خدا ما رو زودتر نجات دهد و بيامرزد.
روال كاغذ بازيهاي اداري، هرج و مرج، بي قانوني، رشوه خواري، همه و همه كاري كرده كه وقتي كار اداري داري به ... خوردن بيفتي !!! و اصلاً منصرف شي از كارت. اول از همه براي اينجور كارا بايد يه ماسك چاپلوسي و پاچه خاري به صورتت بزني و يه جفت كفش راحت پات كني و راه بيفتي. بعد پاس دادنت از اين اتاق به اون اتاق شروع مي شه. حالا كاش وقتي مي رفتي سراغ اتاقاي مختلف كسي بود كه جوابت رو بده. همه در اجراي بند جيم بدجوري ماهرن! دست كم بايد يه نيم ساعتي رو منتظر بموني تا طرف بياد و بعد از كلي توضيح الكي كه بهش دادي تازه بفرستدت اتاق بعدي. آخر همه اينا، وقتي به جايي رسيدي كه كليد كارت دست يكيه، يه ايراد بني اسراييلي از پرونده ات مي گيره و مي گه برو فلان چيز رو هم بيار، مداركت ناقصه!
ديروز بدجوري دلم به حال خودمون سوخت. يه سيستم فسيل اداري با يه سري آدمهاي فسيل تر. ديروز تنها حسي كه بعد از بيرون اومدن از هر اتاق بهم دست داد، اين بود كه تك تكِ اينا مي تونن به راحتي و بي هيچ مشكلي كار منو انجام بدن ولي فقط و فقط قصدشون آزاره. مي خوان كه اذيت كنن و بگن كه ما هم هستبم و كارمون مهمه!!! اين تنها نتيجه ايه كه وقتي الكي سر مي دوئوننت( آخر كامه است ها!) مي توني بهش برسي. سيستم مردم آزاري همين و بس.
خدا ما رو زودتر نجات دهد و بيامرزد.
Saturday, February 26, 2005
...
به مژگان سیه کردی هزاران رخنه در دینم
بیا کز چشم بیمارت هزاران درد بر چینم
الا ای همنشین دل که یارانت برفت از یاد
مرا روزی مباد آندم که بی یاد تو بنشینم
بیا کز چشم بیمارت هزاران درد بر چینم
الا ای همنشین دل که یارانت برفت از یاد
مرا روزی مباد آندم که بی یاد تو بنشینم
Monday, February 14, 2005
Saturday, February 12, 2005
no problem!
موقعهايي كه با اطرافيان نزديكم جر و بحثم مي شه تا چندين ساعت بعد حالم گرفته اس، فكرم مشغوله و اعصابم خرد. همه اينا هم باعث مي شه كه سردرد بگيرم. چندين بار سعي كردم كه اين عادت رو از بين ببرم. بعد اين حرفا بايد بري سراغ كارت، اصلاً هم بهش فكر نكني مثل اغلب آدما كه اين كارو مي كنن و ديگه براشون چيزي كه گذشت مهم نيست، اما من ِ ... اينطوري نيستم. اينطور وقتا از دست خودم بيشتر شاكيم كه چرا اين عادت رو از كله ام بيرون نمي كنم. الكي و بي خودي خودمو اذيت مي كنم كه چي؟ دنيا كه به آخر نرسيده كه.
بازم سردردم داره شروع مي شه. اما اين دفعه با دفعات قبل فرق داره. نمي ذارم مخم درگير شه. پس ديگه در موردش هم نمي نويسم. به قول خارجيها no problem !
دارم آدم بزرگ مي شم...
بازم سردردم داره شروع مي شه. اما اين دفعه با دفعات قبل فرق داره. نمي ذارم مخم درگير شه. پس ديگه در موردش هم نمي نويسم. به قول خارجيها no problem !
دارم آدم بزرگ مي شم...
Tuesday, February 08, 2005
Saturday, February 05, 2005
تجربه هاي بزرگ
به نظرم يه سري چيزا براي خوب زندگي كردن لازمه. بايد به يك سري آداب و عقايد توجه داشته باشي تا بتوني از زندگي لذت ببري و راضي باشي. يكي از اون چيزا "آگاهانه زيستن" اِ. آگاهانه زيستن يعني احترام گذاشتن به واقعيتها بدون طفره رفتن يا انكار كردن اونها. يعني با چشم و گوش باز همه حقايق رو ديدن و اونها رو پذيرفتن. و بعد با توجه به اون حقايق تصميم گرفتن، حركت كردن و جلو رفتن. اگه هميشه درست ببينيم، چشم و گوشمون رو باز كنيم، به قولي مثل كبك سرمون رو تو برف فرو نبريم، مي تونيم براي انجام هر كاري با توجه به واقعيات موجود گام برداريم و از چيزايي كه "وجود دارن" فرار نكنيم.
اين چند روز براي من روزهاي بزرگي تو زندگيم بودن. منو قدِ چند تجربه گرانبها بزرگ كردن. تا قبل از اين بلد نبودم بشينم شرايط رو تجزيه و تحليل كنم، با توجه به حقايق تصميم بگيرم و به تصميمم مطمئن باشم. اما الآن ديگه مي تونم.
تو اين چند روزه به جملاتي كه از بزرگان شنيده بودم اعتقاد پيدا كردم و اونا رو با همه وجودم لمس كردم. مثلاً اينكه مي گه "تو همه تلاشت رو براي رسيدن به هدف بكن؛ شد شد، نشد نشد." يا اينكه مي گه "در علم روانشناسي تساويها معنا ندارند" مثلاً قبول نشدن در كنكور = بدبختي يا طلاق گرفتن= آخر زندگي، تساويهاي درستي نيستن. اصلاً چه كسي صحت و اعتباري براي اين تساويها تعيين كرده؟ به نظرم هر هدفي يه ارزشي داره، يه سقفي براي سرمايه گذاري داره، تا اون سقف تلاشت رو مي كني، سعي مي كني كه بهش برسي، اگه رسيدي كه چه خوب اگه نه هم ديگه بيشتر از اون ارزش سرمايه گذاري نداره. مي ري سراغ اهداف بعدي و شايد حتي اهداف بزرگتر از قبلي.
تازه معني اين جمله رو هم كه مي گن هرچه پيش مي آد خيري توشه و به صلاح آدمه فهميدم. تا حالا طرز فكرم اين بود كه ما آدما هر جا كه كم مي آريم اينو مي گيم. ولي حالا به كنه قضيه پي بردم. هر تغييري كه تو زندگي آدم پيش بياد اين خودمون هستيم كه به اون تغيير معني خوب يا بد مي ديم. خودمون مي تونيم از اون تغييرات به نحو احسنت استفاده كنيم و خوبيها رو بسازيم يا برعكس بذاريم كه برامون بد پيش بره.
هميشه و همه جا اين ما ايم كه زندگي رو مي سازيم و ازش به خوب و بد تعبير مي كنيم.
اين چند روز براي من روزهاي بزرگي تو زندگيم بودن. منو قدِ چند تجربه گرانبها بزرگ كردن. تا قبل از اين بلد نبودم بشينم شرايط رو تجزيه و تحليل كنم، با توجه به حقايق تصميم بگيرم و به تصميمم مطمئن باشم. اما الآن ديگه مي تونم.
تو اين چند روزه به جملاتي كه از بزرگان شنيده بودم اعتقاد پيدا كردم و اونا رو با همه وجودم لمس كردم. مثلاً اينكه مي گه "تو همه تلاشت رو براي رسيدن به هدف بكن؛ شد شد، نشد نشد." يا اينكه مي گه "در علم روانشناسي تساويها معنا ندارند" مثلاً قبول نشدن در كنكور = بدبختي يا طلاق گرفتن= آخر زندگي، تساويهاي درستي نيستن. اصلاً چه كسي صحت و اعتباري براي اين تساويها تعيين كرده؟ به نظرم هر هدفي يه ارزشي داره، يه سقفي براي سرمايه گذاري داره، تا اون سقف تلاشت رو مي كني، سعي مي كني كه بهش برسي، اگه رسيدي كه چه خوب اگه نه هم ديگه بيشتر از اون ارزش سرمايه گذاري نداره. مي ري سراغ اهداف بعدي و شايد حتي اهداف بزرگتر از قبلي.
تازه معني اين جمله رو هم كه مي گن هرچه پيش مي آد خيري توشه و به صلاح آدمه فهميدم. تا حالا طرز فكرم اين بود كه ما آدما هر جا كه كم مي آريم اينو مي گيم. ولي حالا به كنه قضيه پي بردم. هر تغييري كه تو زندگي آدم پيش بياد اين خودمون هستيم كه به اون تغيير معني خوب يا بد مي ديم. خودمون مي تونيم از اون تغييرات به نحو احسنت استفاده كنيم و خوبيها رو بسازيم يا برعكس بذاريم كه برامون بد پيش بره.
هميشه و همه جا اين ما ايم كه زندگي رو مي سازيم و ازش به خوب و بد تعبير مي كنيم.
Subscribe to:
Posts (Atom)