Sunday, March 04, 2007

دزدي!!!!!!!!!!

اينو از وبلاگ مژگان دزديدم، انقدر قشنگ بود که نتونستم ازش بگذرم:
کوچ بنفشه ها
"
در روزهاي آخر اسفند، كوچ بنفشه هاي مهاجر، زيباست.
در نيمروز روشن اسفند، وقتي بنفشه ها را از سايه هاي سرد، در اطلس شميم بهاران ،
با خاك و ريشه - ميهن سيّارشان - در جعبه هاي كوچك چوبي، در گوشه ي خيابان، مي آورند:
جوي هزار زمزمه در من، مي جوشد:
اي كاش... اي كاش آدمي وطنش رامثل بنفشه ها(در جعبه هاي خاك)،
يك روز مي توانست، همراه خويشتن ببرد هر كجا كه خواست.
در روشناي باران، در آفتاب پاك.
"
محمد رضا شفیعی کدکنی

Sunday, February 25, 2007

آموزگار روزگار يا روزگار آموزگار؟؟

مي دونين فرق آموزگار با روزگار چيه؟
"آموزگار اول درس مي ده بعد امتحان مي گيره، روزگار اول امتحان مي گيره بعد درس مي ده ..."

Saturday, February 10, 2007

*
" چه کسي مي داند که تو در پيله تنهايي خود تنهايي؟
چه کسي مي داند که تو در حسرت يک روزنه در فردايي؟
پيله ات را بگشا، تو به اندازه يک پروانه زيبايي... "

*
به نقل از گزارشات رسيده عربستان فردا را 22 بهمن اعلام کرد!

Sunday, January 28, 2007

به قول يکي از دوستان:
" خدا را شکر...
خدا را شكر كه تمام شب صدای خرخر همسرم را می شنوم، اين يعنی او زنده و سالم در كنار من خوابیده است.
خدا را شكر كه فرزندم هميشه از شستن ظرفها شکایت می کند، اين يعنی او در خانه است و در خيابانها پرسه نمی زند.
خدا را شكر كه ماليات می پردازم، اين يعنی شغل و در آمدی دارم و بيكار نيستم.
خدا را شكر كه بايد ريخت و پاش های بعد از مهمانی را جمع كنم، اين يعنی در ميان دوستانم بوده ام.
خدا را شكر كه لباسهايم كمی برايم تنگ شده اند، اين يعنی غذای كافی برای خوردن دارم.
خدا را شكر كه در پايان روز از خستگی از پای می افتم، اين يعنی توان سخت كار كردن را دارم.
خدا را شكر كه بايد زمين را بشويم و پنجره ها را تميز كنم، اين يعنی من خانه و سرپناهی دارم.
خدا را شكر كه در جائی دور جای پارك پيدا كردم، اين يعنی هم توان راه رفتن دارم و هم اتومبيلی برای سوار در اختیار دارم.
خدا را شكر كه سرو صدای همسايه ها را می شنوم، اين يعنی من توانائی شنيدن دارم.
خدا را شكر كه اين همه شستنی و اتو كردنی دارم، اين يعنی من لباس برای پوشيدن دارم.
خدا را شكر كه هر روز صبح بايد با زنگ ساعت بيدار شوم، اين يعنی من هنوز زنده ام.
خدا را شكر كه گاهی اوقات بيمار می شوم، اين يعنی بياد آورم كه اغلب اوقات سالم هستم.
خدا را شكر كه خريد هدايای سال نو جيبم را خالی می كند، اين يعنی عزيزانی دارم كه می توانم برايشان هديه بخرم.
خدا را شكر... خدا را شكر... و خدا را صد هزار مرتبه شکر "

Saturday, January 27, 2007

نه سرانجامی و نه آرامي، مرغ بی آشيان را مانم...

Monday, January 15, 2007

بعضي از روزها انقدر کارهاي شخصي ام زياد مي شه که اگه براي خودم ليستشون نکنم بدجوري گيج مي شم و قطعاً يکي دو تا از اون کارها رو فراموش مي کنم.
امروز يکي از اون روزاست.
ليست کارام تا حالا ۱۱ item داره...

Sunday, January 14, 2007

من هنوز همونم

آدم وقتی یه مدت نمی نویسه نوشتن براش سخت میشه ... حس مي کنم دیگه نمي تونم حتي کلمات و جمله ها رو کنار هم بذارم... بيخود و بي جهت نوشتن رو دارم از ياد مي برم... عادت به وبلاگم داره از ذهنم محو مي شه...
هنوز همان آدم گذشته ام، فقط تو يه خونه جديد، با عزيزترين، و هر روز و هر روز با تجربه هاي خيلي جديدتر. حدود دوماه مي شه که اين اتفاق بزرگ و مهم افتاده و من حتي يک کلمه هم ننوشتم. شايد دليلش همون گرفتاريها و دل مشغوليهاي جديدم باشه. همون درس گرفتن از تجربه هام، همون حس سخت شدن نوشتن اين همه احساس نو ...

Tuesday, September 19, 2006

دلم تنگ شده بود...

سلام؛
مدتهاست که ننوشتم، مدتهاست که ديگه از قلم و کاغذ دورم و اگه هم قرار باشه بنويسم تايپ مي کنم. اما امروز دوست داشتم که بيام و بگم که دلم براي همه اون روزها چقدر تنگ شده. چقدر دلم هواي اون دوران رو کرده...
چند روزي مي شه که همه فکرم شده خاطرات قشنگ دانشگاه. خاطراتي که حاضر نيستم جاشونو تو ذهنم به چيز ديگه اي بدم. اين چند روز حس مي کنم چقدر از هم دور شديم. چقدر براي هم وقت کم داريم. چقدر آدم بزرگ شديم ...

Monday, July 03, 2006

من كجا بودم!!!

سلام خونه من، سلامي به سلامتي اين چند ماهي كه بهت سر نزده بودم. نه سرم چندان شلوغ بوده، نه كار خاصي داشتم؛ تنها چيزي كه بوده حال و حوصله نوشتن نداشتن بوده!!! دوران جديد و در نوع خودش خاصي رو تجربه كردم. دوراني پر از سربالايي و سرپائيني. چه خوبه اين زندگي با همه اتفاقاي رنگارنگش. سر بالائياي نفس گيرشه كه به آدم اجازه چشيدن مزه خوش سرپائيني رو مي ده. تو اين چند وقت فهميدم تا سختي نكشي، خوشيها بي معني ان. يعني لذتهايي كه با سختي به دست مي آري اصلاً مزه اش با بقيه لذتها فرق داره، شيرين تره، موندگارتره، عميق تره...
يكي از كاراي بزرگي كه كردم، بزرگ به معناي واقعي كلمه، دل كندن از كار قبليم بود. كاري كه ديگه چند وقتي بود كه معايبش به منافعش مي چربيد و براي من جز آب باريكه و جمع دو سه تا دوست و همكار مزيتي نداشت. بايد مي كندم، بايد جابجا مي شدم تا لااقل به نصف خواسته هاي شغليم مي رسيدم و خدا رو شكر دارم مي رسم. حس مي كنم يكي از بزرگترين و بهترين تصميم هاي زندگيم بود. جدا شدن از محيطي كه چند سالي توش بودم، جرات نه گفتن رو پيدا كردن، جرات ريسك كردن، پافشاري كردن رو تصميمي كه اطرافيان خيلي باهاش موافق نيستن و... همه و همه برام عالي بود. بهم حس غرور و استقلال فكري خاصي رو داد. بهم اعتماد به نفس داد، اينكه اون كاري رو كه بخوام مي تونم انجام بدم.
چند وقت بود كه عادت كرده بودم فقط شاكي باشم و غر بزنم. ايراد بگيرم و هيچ حركتي نكنم. انقدر كه بعضيها بهم مي گفتن تو از اونجا بيرون بيا نيستي؛ الكي حرفشو نزن. راستم مي گفتن، كاري نمي كردم براي اينكه شرايط رو عوض كنم، جز شكايت از زمين و زمان؛ حتي تو همين وبلاگ هم آثارش ديده مي شد. شايد مي ترسيدم، ترس از جدايي از محيط و همكارا، ترس از بيكاري، ترس ِ از دست دادن استقلال مالي، ترس از نه گفتن به مافوق، ترس از محيط كار آينده و خيلي ترسهاي ديگه...
حالا خوشحالم كه تونستم تصميم بگيرم و عمل كنم. راضي ام، راضي ِ راضي....
سر فصل اتفاقاي ديگه هم اين بود:
• اولين عيد متاهلي و اتفاقاي خاص خودش
• دنبال كار گشتن و امتحان و مصاحبه و گزينش و بالا و پائين كردن شرايط
• گرفتن اولين كار پروژه اي جدي عمرم و همكاري با عزيزترين!
• اومدن مژگان به ايران و دور هم جمع شدن دوباره دوستاي مدرسه
• و ... كه يادم نمي آد؟؟؟؟!!!!!!!!!

Sunday, February 12, 2006

هنوزم بي حوصله ام!

اين چند وقت در مجموع نه حس نوشتن داشتم و نه وقتشو.
بعد از مدتها با بچه ها دور هم جمع شديم و مثل قديمها حرف زديم -بچه هاي مدرسه-. اصولاً بچه هاي شر و شوري نبوديم؛ به قول مامان شوري مثل جووناي هم سن و سالمون رفتار نمي كنيم، اهل پارتي و بزن و برقص و دوپس دوپس(!) نيستيم. معمولاً دور ِهمي هاي ساده اي داشتيم، مثل پيرزنها دور هم مي نشستيم، در مورد خودمون، اعتقاداتمون، كشورمون و ... حرف مي زديم. شايد هيچ وقت هم حرفامون نتيجه خاصي نداشته باشه، ولي لااقل مي دونيم چند تا آدم شبيه هميم كه حرف همو مي فهميم. در واقع گوش مجاني گير مي آريم براي اينكه حرفايي رو بزنيم كه اگه جمع شه خفت آدم رو مي چسبه. اينجوري همه سبكتر مي شيم. بعد از مدتها ديدن اين بچه ها يه انرژي دوباره بهم داد. سبا، شوري، مريم، مونا، فاطمه، فريده، بهناز.
اين چند روز تعطيلي رو هم دسته جمعي رفتيم شمال. خوب بود، خيلي خوب بود. بعد از پنج شش ماه آب و هوايي عوض كرديم. چقدر من شمال رو دوست دارم، هر دفعه كه مي خوام برگردم غصه مي خورم. كاش امكانات ايران تو همه جا يكسان بود، اونوقت احتمالاً شمال زندگي مي كردم.
اومدم بنويسم كه شايد خوب شم و حوصله ام سرجاش بياد، اما نيومد، هنوزم بي حوصله ام...