Sunday, April 15, 2007

" به آرامی آغاز به مردن می کنی
اگر سفر نکنی،
اگر چیزی نخوانی،

اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نکنی.

به آرامی آغاز به مردن میکنی
زمانیکه خودباوری را در خودت بکشی،
وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند

به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر برده عادات خود شوی،
اگرهمیشه از یک راه تکراری بروی...

اگر روزمرگی را تغییر ندهی
اگر رنگهای متفاوت به تن نکنی،
یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی

تو به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سرکش،
و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وا میدارند
و ضربان قلبت را تندترمی کنند،
دوری کنی...

تو به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر هنگامیکه با شغلت، یا عشقت شاد نیستی، آنرا عوض نکنی
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی
اگر ورای رویاها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی
که حداقل یکبار در تمام زندگیت
ورای مصلحت اندیشی بروی....

امروز زندگی را آغاز کن!
امروز مخاطره کن!
امروز کاری بکن!
نگذار که به آرامی بمیری...
شادی را فراموش نکن! "

پابلو نرودا

------------

امروز مطلب جالبي رو تو سايت بالاترين خوندم. گوگل يک سرويس جديد راه انداخته به نام گوگل ساجست. کافيه کلمه ای رو که می خواهید جستجو کنید آرومتر بنویسید تا ببینید چی میشه...

Saturday, April 07, 2007

آغاز سال 1386 هجري شمسي!!!

سال 86 اومد و نزديک 20 روز هم ازش گذشت. حال و هوام حسابي بهاريه، اما هوا انگار دلش نمي خواد که بهار بشه. پريشب که داشتيم از عروسي برمي گشتيم برف باريد!
عيد خوبي بود. اولين عيد من و عزيزنرين تو يه خونه، زير يک سقف. لحظه تحويل سال که نصف شب بود، هفت سين قشنگمون، عيد ديدنيهاي حول حولکي براي اينکه به مسافرتمون برسيم، مسافرت نسبتاً طولاني شمال با هواي باروني و لطيفش. همه و همه مي خواستن که ما سال خوبي رو شروع کنيم.

Sunday, March 04, 2007

دزدي!!!!!!!!!!

اينو از وبلاگ مژگان دزديدم، انقدر قشنگ بود که نتونستم ازش بگذرم:
کوچ بنفشه ها
"
در روزهاي آخر اسفند، كوچ بنفشه هاي مهاجر، زيباست.
در نيمروز روشن اسفند، وقتي بنفشه ها را از سايه هاي سرد، در اطلس شميم بهاران ،
با خاك و ريشه - ميهن سيّارشان - در جعبه هاي كوچك چوبي، در گوشه ي خيابان، مي آورند:
جوي هزار زمزمه در من، مي جوشد:
اي كاش... اي كاش آدمي وطنش رامثل بنفشه ها(در جعبه هاي خاك)،
يك روز مي توانست، همراه خويشتن ببرد هر كجا كه خواست.
در روشناي باران، در آفتاب پاك.
"
محمد رضا شفیعی کدکنی

Sunday, February 25, 2007

آموزگار روزگار يا روزگار آموزگار؟؟

مي دونين فرق آموزگار با روزگار چيه؟
"آموزگار اول درس مي ده بعد امتحان مي گيره، روزگار اول امتحان مي گيره بعد درس مي ده ..."

Saturday, February 10, 2007

*
" چه کسي مي داند که تو در پيله تنهايي خود تنهايي؟
چه کسي مي داند که تو در حسرت يک روزنه در فردايي؟
پيله ات را بگشا، تو به اندازه يک پروانه زيبايي... "

*
به نقل از گزارشات رسيده عربستان فردا را 22 بهمن اعلام کرد!

Sunday, January 28, 2007

به قول يکي از دوستان:
" خدا را شکر...
خدا را شكر كه تمام شب صدای خرخر همسرم را می شنوم، اين يعنی او زنده و سالم در كنار من خوابیده است.
خدا را شكر كه فرزندم هميشه از شستن ظرفها شکایت می کند، اين يعنی او در خانه است و در خيابانها پرسه نمی زند.
خدا را شكر كه ماليات می پردازم، اين يعنی شغل و در آمدی دارم و بيكار نيستم.
خدا را شكر كه بايد ريخت و پاش های بعد از مهمانی را جمع كنم، اين يعنی در ميان دوستانم بوده ام.
خدا را شكر كه لباسهايم كمی برايم تنگ شده اند، اين يعنی غذای كافی برای خوردن دارم.
خدا را شكر كه در پايان روز از خستگی از پای می افتم، اين يعنی توان سخت كار كردن را دارم.
خدا را شكر كه بايد زمين را بشويم و پنجره ها را تميز كنم، اين يعنی من خانه و سرپناهی دارم.
خدا را شكر كه در جائی دور جای پارك پيدا كردم، اين يعنی هم توان راه رفتن دارم و هم اتومبيلی برای سوار در اختیار دارم.
خدا را شكر كه سرو صدای همسايه ها را می شنوم، اين يعنی من توانائی شنيدن دارم.
خدا را شكر كه اين همه شستنی و اتو كردنی دارم، اين يعنی من لباس برای پوشيدن دارم.
خدا را شكر كه هر روز صبح بايد با زنگ ساعت بيدار شوم، اين يعنی من هنوز زنده ام.
خدا را شكر كه گاهی اوقات بيمار می شوم، اين يعنی بياد آورم كه اغلب اوقات سالم هستم.
خدا را شكر كه خريد هدايای سال نو جيبم را خالی می كند، اين يعنی عزيزانی دارم كه می توانم برايشان هديه بخرم.
خدا را شكر... خدا را شكر... و خدا را صد هزار مرتبه شکر "

Saturday, January 27, 2007

نه سرانجامی و نه آرامي، مرغ بی آشيان را مانم...

Monday, January 15, 2007

بعضي از روزها انقدر کارهاي شخصي ام زياد مي شه که اگه براي خودم ليستشون نکنم بدجوري گيج مي شم و قطعاً يکي دو تا از اون کارها رو فراموش مي کنم.
امروز يکي از اون روزاست.
ليست کارام تا حالا ۱۱ item داره...

Sunday, January 14, 2007

من هنوز همونم

آدم وقتی یه مدت نمی نویسه نوشتن براش سخت میشه ... حس مي کنم دیگه نمي تونم حتي کلمات و جمله ها رو کنار هم بذارم... بيخود و بي جهت نوشتن رو دارم از ياد مي برم... عادت به وبلاگم داره از ذهنم محو مي شه...
هنوز همان آدم گذشته ام، فقط تو يه خونه جديد، با عزيزترين، و هر روز و هر روز با تجربه هاي خيلي جديدتر. حدود دوماه مي شه که اين اتفاق بزرگ و مهم افتاده و من حتي يک کلمه هم ننوشتم. شايد دليلش همون گرفتاريها و دل مشغوليهاي جديدم باشه. همون درس گرفتن از تجربه هام، همون حس سخت شدن نوشتن اين همه احساس نو ...

Tuesday, September 19, 2006

دلم تنگ شده بود...

سلام؛
مدتهاست که ننوشتم، مدتهاست که ديگه از قلم و کاغذ دورم و اگه هم قرار باشه بنويسم تايپ مي کنم. اما امروز دوست داشتم که بيام و بگم که دلم براي همه اون روزها چقدر تنگ شده. چقدر دلم هواي اون دوران رو کرده...
چند روزي مي شه که همه فکرم شده خاطرات قشنگ دانشگاه. خاطراتي که حاضر نيستم جاشونو تو ذهنم به چيز ديگه اي بدم. اين چند روز حس مي کنم چقدر از هم دور شديم. چقدر براي هم وقت کم داريم. چقدر آدم بزرگ شديم ...