کم کم دارم برمی گردم به نوشتنهای روزانه... چه حس خوبیه اینکه می دونی یه جایی هست که می تونی حرفاتو واسه همه تعریف کنی. اینجا یه جورایی عجیبه. مجازی بودنش و اینکه ممکنه خیلیها که می خونن نشناسنت و از اون طرف آشناهایی که می دونی می آن و سر می زنن. نمی دونی باید خودتو یه اون راه بزنی و هرچی خواستی بگی، یا نه، باید حساب شده حرف بزنی... بی پرده، با سانسور؟؟؟
راستی دوستای گلم مرسی از این که قدم رنجه کردین و به خونه من سر زدین. دوست دارم منتظر شما بودن و سرک کشیدن به اون کانترِ و دیدن رد پاهاتونو...
Wednesday, July 09, 2008
Monday, July 07, 2008
من برگشتم...
ســـــــــــــــــــــــــــــــــلامـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
به خونه جدید من خوش اومدین. بالاخره همت کردم و یه تکونی به اینجا دادم. همه دست کم سالی یه بار خونه تکونی می کنن. اما من بعد این 4 سال، تازه یه دستی به سر و گوش خونه ام کشیدم.
به هر حال اینجا کلبه درویشیه منه، امیدوارم دوسش داشته باشین و بهم سر بزنین. اگرچه همین جا دوباره یادآوری کنم که یه کمکی تنبل می شم بعضی وقتا تو نوشتن. مثل این چند ماه گذشته که دریغ از یک خط.
خودم هم خوبم، غزال بانو هستم! و اینجا از خودم و احوالاتم و حرفای دلم می نویسم.
خوشبختم!!!!؟؟؟؟؟
به خونه جدید من خوش اومدین. بالاخره همت کردم و یه تکونی به اینجا دادم. همه دست کم سالی یه بار خونه تکونی می کنن. اما من بعد این 4 سال، تازه یه دستی به سر و گوش خونه ام کشیدم.
به هر حال اینجا کلبه درویشیه منه، امیدوارم دوسش داشته باشین و بهم سر بزنین. اگرچه همین جا دوباره یادآوری کنم که یه کمکی تنبل می شم بعضی وقتا تو نوشتن. مثل این چند ماه گذشته که دریغ از یک خط.
خودم هم خوبم، غزال بانو هستم! و اینجا از خودم و احوالاتم و حرفای دلم می نویسم.
خوشبختم!!!!؟؟؟؟؟
Monday, November 26, 2007
رفتن
امروز دوباره یه درد قدیمی به سراغم اومد. اول صبح یه email برام اومد. بعدش تو سایت facebook از دوستام پیغام داشتم. بعدش تلفنی با یکی دیگه از دوستام صحبت کردم و همه اینا دست به دست هم داد تا باز دلم بگیره.
اکثریت دوستام دیگه تو ایران نیستن. اونایی هم که هستن تو فکر رفتنن و در حال انجام کارای مربوط به اون. جالبه، گاهی فکر می کنم احساس غربتم اینجا بیشتر از اونجاست.
اگرچه این مساله نیاز به توضیح بیشتر نداره. اما فقط خواستم بگم که قصه رفتن دوستام به فصل جدیدی رسیده. همین...
اکثریت دوستام دیگه تو ایران نیستن. اونایی هم که هستن تو فکر رفتنن و در حال انجام کارای مربوط به اون. جالبه، گاهی فکر می کنم احساس غربتم اینجا بیشتر از اونجاست.
اگرچه این مساله نیاز به توضیح بیشتر نداره. اما فقط خواستم بگم که قصه رفتن دوستام به فصل جدیدی رسیده. همین...
Wednesday, November 21, 2007
پاییز
" باز باران، با ترانه،
با گهرهای فراوان، می خورد بر بام خانه.
یادم آرد روز باران، گردش یک روز دیرین،
خوب و شیرین، توی جنگلهای گیلان.
کودکی ده ساله بودم،
نرم و نازک،
چست و چابک،
با دوپاي کودکانه،
مي پريدم همچو آهو،
مي دويدم از سر جو،
دور مي گشتم زخانه.
مي شنيدم از پرنده
داستانهاي نهاني،
از لب باد وزنده
راز هاي زندگاني.
بس گوارا بود باران،
وه! چه زيبا بود باران،
مي شنيدم اندر اين گوهرفشانی،
رازهاي جاوداني، پند هاي آسماني،
"بشنو از من کودک من
پيش چشم مرد فردا
زندگاني - خواه تيره، خواه روشن -
هست زيبا، هست زيبا، هست زيبا!"
يادش بخير دوران دبستان! ديشب که بارون ميومد ياد اين شعره افتاده بودم و اين قسمتهایي که يادم مونده بود رو - چه غلط، چه درست - با خودم تکرار ميکردم....
این اولین بارون پاییزی امسال بود. تازه پاییز شده، امروز 30 آبان ِ !!!
با گهرهای فراوان، می خورد بر بام خانه.
یادم آرد روز باران، گردش یک روز دیرین،
خوب و شیرین، توی جنگلهای گیلان.
کودکی ده ساله بودم،
نرم و نازک،
چست و چابک،
با دوپاي کودکانه،
مي پريدم همچو آهو،
مي دويدم از سر جو،
دور مي گشتم زخانه.
مي شنيدم از پرنده
داستانهاي نهاني،
از لب باد وزنده
راز هاي زندگاني.
بس گوارا بود باران،
وه! چه زيبا بود باران،
مي شنيدم اندر اين گوهرفشانی،
رازهاي جاوداني، پند هاي آسماني،
"بشنو از من کودک من
پيش چشم مرد فردا
زندگاني - خواه تيره، خواه روشن -
هست زيبا، هست زيبا، هست زيبا!"
يادش بخير دوران دبستان! ديشب که بارون ميومد ياد اين شعره افتاده بودم و اين قسمتهایي که يادم مونده بود رو - چه غلط، چه درست - با خودم تکرار ميکردم....
این اولین بارون پاییزی امسال بود. تازه پاییز شده، امروز 30 آبان ِ !!!
Saturday, November 17, 2007
یک سال گذشت...
فردا یکسال از شروع زندگی واقعاً مشترکم با عزیزترین می گذره. نه من باورم می شه که یک سال شده و نه اون. یه نوشته خیلی قشنگ رو امروز همراه با یک کارت برام فرستاده. مرسی عزیزم. برای همه خوبیهات. برای همه توجهات. برای همه چیز.
مواظب باشیم دیر نشه
این متن رو چند وقت پیش خونده بودم. امروز یکی از دوستام اون رو دوباره برام فرستاد و خوندنش باز هم منو تحت تاثیر قرار داد:
" پس از سالها زندگي مشترك، همسرم از من خواست كه با زن ديگري براي شام و سينما بيرون بروم. زنم گفت كه مرا دوست دارد، ولي مطمئن است كه اين زن هم مرا دوست دارد. و از بيرون رفتن با من لذت خواهد برد.
زن ديگري كه همسرم از من ميخواست كه با او بيرون بروم مادرم بود كه 19 سال پيش بيوه شده بود ولي مشغله هاي زندگي و داشتن 3 بچه باعث شده بود كه من فقط در موارد اتفاقي ونامنظم به او سر بزنم.آن شب به او زنگ زدم تا براي سينما و شام بيرون برويم. مادرم با نگراني پرسيد كه مگر چه شده؟ او از آن دسته افرادي بود كه يك تماس تلفني شبانه و يا يك دعوت غير منتظره را نشانه يك خبر بد ميدانست.به او گفتم: بنظرم رسيد بسيار دلپذير خواهد بود كه اگر ما امشب را با هم باشيم. او پس از كمي تامل گفت كه او نيز از اين ايده لذت خواهد برد.
آن جمعه پس از كار وقتي براي بردنش ميرفتم كمي عصبي بودم. وقتي رسيدم ديدم كه او هم كمي عصبي بود كتش را پوشيده بود و جلوي درب ايستاده بود، موهايش را جمع كرده بود و لباسي را پوشيده بود كه در آخرين جشن سالگرد ازدواجش پوشيده بود. با چهره اي روشن همچون فرشتگان به من لبخند زد. وقتي سوار ماشين ميشد گفت كه به دوستانش گفته امشب با پسرم براي گردش بيرون ميروم و آنها خيلي تحت تاثير قرار گرفته اند.
ما به رستوراني رفتيم كه هر چند لوكس نبود ولي بسيار راحت و دنج بود. دستم را چنان گرفته بود كه گوئي همسر رئيس جمهور بود. پس از اينكه نشستيم به خواندن منوي رستوران مشغول شدم. هنگام خواندن از بالاي منو نگاهي به چهره مادرم انداختم و ديدم با لبخندي حاكي از ياد آوري خاطرات گذشته به من نگاه ميكند، به من گفت يادش مي آيد كه وقتي من كوچك بودم و با هم به رستوران ميرفتيم او بود كه منوي رستوران را ميخواند. من هم در پاسخ گفتم كه حالا وقتش رسده كه تو استراحت كني و بگذاري كه من اين لطف را در حق تو بكنم.
هنگام صرف شام گپ وگفتي صميمانه داشتيم، هيچ چيز غير عادي بين ما رد و بدل نشد بلكه صحبتها پيرامون وقايع جاري بود و آنقدرحرف زديم كه سينما را از دست داديم. وقتي او را به خانه رساندم گفت كه باز هم با من بيرون خواهد رفت به شرط اينكه او مرا دعوت كند و من هم قبول كردم.
وقتي به خانه برگشتم همسرم از من پرسيد كه آيا شام بيرون با مادرم خوش گذشت؟ من هم در جواب گفتم خيلي بيشتر از آنچه كه ميتوانستم تصور كنم.
چند روز بعد مادر م در اثر يك حمله قلبي شديد درگذشت و همه چيز بسيار سريعتر از آن واقع شد كه بتوانم كاري كنم. كمي بعد پاكتي حاوي كپي رسيدي از رستوراني كه با مادرم در آن شب در آنجا غذا خورديم بدستم رسيد. يادداشتي هم بدين مضمون بدان الصاق شده بود: نميدانم كه آيا در آنجا خواهم بود يا نه ولي هزينه را براي 2 نفر پرداخت كرده ام يكي براي تو و يكي براي همسرت. و تو هرگز نخواهي فهميد كه آنشب براي من چه مفهومي داشته است، دوستت دارم پسرم.
در آن هنگام بود كه دريافتم چقدر اهميت دارد كه بموقع به عزيزانمان بگوئيم كه دوستشان داريم و زماني كه شايسته آنهاست به آنها اختصاص دهيم. هيچ چيز در زندگي مهمتر از خدا و خانواده نيست. "
زماني كه شايسته عزيزانتان است به آنها اختصاص دهيد زيرا هرگز نميتوان اين امور را به وقت ديگري واگذار نمود.
" پس از سالها زندگي مشترك، همسرم از من خواست كه با زن ديگري براي شام و سينما بيرون بروم. زنم گفت كه مرا دوست دارد، ولي مطمئن است كه اين زن هم مرا دوست دارد. و از بيرون رفتن با من لذت خواهد برد.
زن ديگري كه همسرم از من ميخواست كه با او بيرون بروم مادرم بود كه 19 سال پيش بيوه شده بود ولي مشغله هاي زندگي و داشتن 3 بچه باعث شده بود كه من فقط در موارد اتفاقي ونامنظم به او سر بزنم.آن شب به او زنگ زدم تا براي سينما و شام بيرون برويم. مادرم با نگراني پرسيد كه مگر چه شده؟ او از آن دسته افرادي بود كه يك تماس تلفني شبانه و يا يك دعوت غير منتظره را نشانه يك خبر بد ميدانست.به او گفتم: بنظرم رسيد بسيار دلپذير خواهد بود كه اگر ما امشب را با هم باشيم. او پس از كمي تامل گفت كه او نيز از اين ايده لذت خواهد برد.
آن جمعه پس از كار وقتي براي بردنش ميرفتم كمي عصبي بودم. وقتي رسيدم ديدم كه او هم كمي عصبي بود كتش را پوشيده بود و جلوي درب ايستاده بود، موهايش را جمع كرده بود و لباسي را پوشيده بود كه در آخرين جشن سالگرد ازدواجش پوشيده بود. با چهره اي روشن همچون فرشتگان به من لبخند زد. وقتي سوار ماشين ميشد گفت كه به دوستانش گفته امشب با پسرم براي گردش بيرون ميروم و آنها خيلي تحت تاثير قرار گرفته اند.
ما به رستوراني رفتيم كه هر چند لوكس نبود ولي بسيار راحت و دنج بود. دستم را چنان گرفته بود كه گوئي همسر رئيس جمهور بود. پس از اينكه نشستيم به خواندن منوي رستوران مشغول شدم. هنگام خواندن از بالاي منو نگاهي به چهره مادرم انداختم و ديدم با لبخندي حاكي از ياد آوري خاطرات گذشته به من نگاه ميكند، به من گفت يادش مي آيد كه وقتي من كوچك بودم و با هم به رستوران ميرفتيم او بود كه منوي رستوران را ميخواند. من هم در پاسخ گفتم كه حالا وقتش رسده كه تو استراحت كني و بگذاري كه من اين لطف را در حق تو بكنم.
هنگام صرف شام گپ وگفتي صميمانه داشتيم، هيچ چيز غير عادي بين ما رد و بدل نشد بلكه صحبتها پيرامون وقايع جاري بود و آنقدرحرف زديم كه سينما را از دست داديم. وقتي او را به خانه رساندم گفت كه باز هم با من بيرون خواهد رفت به شرط اينكه او مرا دعوت كند و من هم قبول كردم.
وقتي به خانه برگشتم همسرم از من پرسيد كه آيا شام بيرون با مادرم خوش گذشت؟ من هم در جواب گفتم خيلي بيشتر از آنچه كه ميتوانستم تصور كنم.
چند روز بعد مادر م در اثر يك حمله قلبي شديد درگذشت و همه چيز بسيار سريعتر از آن واقع شد كه بتوانم كاري كنم. كمي بعد پاكتي حاوي كپي رسيدي از رستوراني كه با مادرم در آن شب در آنجا غذا خورديم بدستم رسيد. يادداشتي هم بدين مضمون بدان الصاق شده بود: نميدانم كه آيا در آنجا خواهم بود يا نه ولي هزينه را براي 2 نفر پرداخت كرده ام يكي براي تو و يكي براي همسرت. و تو هرگز نخواهي فهميد كه آنشب براي من چه مفهومي داشته است، دوستت دارم پسرم.
در آن هنگام بود كه دريافتم چقدر اهميت دارد كه بموقع به عزيزانمان بگوئيم كه دوستشان داريم و زماني كه شايسته آنهاست به آنها اختصاص دهيم. هيچ چيز در زندگي مهمتر از خدا و خانواده نيست. "
زماني كه شايسته عزيزانتان است به آنها اختصاص دهيد زيرا هرگز نميتوان اين امور را به وقت ديگري واگذار نمود.
Monday, November 12, 2007
بی من
مدتهاست که نمی نویسم، دیگه حساب سال و ماه و روزش از دستم در رفته. علتش هم فقط یک چیزه، یک بی حوصلگی مزمن که تو تمام روح و جسمم لونه کرده. بی حوصلگی نه فقط نسبت به وبلاگ و نوشتن، که نسبت به همه چیز حتی خودم. نمی دونم چی داره بر سرم می آد. نمی فهمم این چه بلائیه که گریبانم رو گرفته. دیگه حتی از خودم ارده هم ندارم. دیگه حتی دچار فراموشی هم شدم. دیگه ثبات ندارم. دیگه احساس ندارم...
هیچ هدفی رو نمی تونم دنبال کنم. بارها شده که تصمیم می گیرم به کارهایی که علاقه داشتم برگردم تا شاید این رخوت از تنم بیرون بره؛ بارها قصد کردم که دوباره کلاس زبان برم، کلاس ایروبیکم رو ادامه بدم، یکی از سازهایی رو که قبلاً می زدم دست بگیرم، از نویسنده های مورد علاقه ام کتاب بخونم و خیلی کارهای دیگه. اما هیچه کدومش رو انجام ندادم. گاهی یک ترس به سراغم می آد. ترس از اینکه نکنه مشکل روحی و روانی پیدا کردم، نکنه دارم افسردگی شدید پیدا می کنم. نکنه نیاز به درمان دارم...
همه اش خواستم ننویسم تا این دوران رو بگذرونم، تا از این رکود بیرون بیام. خواستم این وبلاگ، این خونه، فقط پر از خاطره های تلخ و غر و پژمردگی نباشه. توش اثری از لحظه های خوش زندگیم هم باشه. اصلاً اینجا رو درست کرده بودم که از خوبیهای زندگیم توش بگم تا نه خودم از یادم بره و نه بقیه. اما متاسفانه برعکس شده. لحظه های خوشم رو انقدر غرق شادی ام که فرصت نمی کنم که بیام و بنویسم. ولی زمانهایی مثل الآن رو با این خونه قسمت می کنم.
تو زندگیم دارم به پوچی می رسم. یا شایدم رسیدم. از هیچ کدوم از کارهام هدفی رو دنبال نمی کنم جز گذران وقت و سوار بر قایق زمان بودن. این قایق داره منو به کجا می بره؟ کی خودم پارو می زنم و سمت حرکت رو مشخص می کنم؟ کجا ازش پیاده می شم؟
من الآن بی وزن بی وزنم. بی خود بی خود. غمگین غمگین.
هیچ هدفی رو نمی تونم دنبال کنم. بارها شده که تصمیم می گیرم به کارهایی که علاقه داشتم برگردم تا شاید این رخوت از تنم بیرون بره؛ بارها قصد کردم که دوباره کلاس زبان برم، کلاس ایروبیکم رو ادامه بدم، یکی از سازهایی رو که قبلاً می زدم دست بگیرم، از نویسنده های مورد علاقه ام کتاب بخونم و خیلی کارهای دیگه. اما هیچه کدومش رو انجام ندادم. گاهی یک ترس به سراغم می آد. ترس از اینکه نکنه مشکل روحی و روانی پیدا کردم، نکنه دارم افسردگی شدید پیدا می کنم. نکنه نیاز به درمان دارم...
همه اش خواستم ننویسم تا این دوران رو بگذرونم، تا از این رکود بیرون بیام. خواستم این وبلاگ، این خونه، فقط پر از خاطره های تلخ و غر و پژمردگی نباشه. توش اثری از لحظه های خوش زندگیم هم باشه. اصلاً اینجا رو درست کرده بودم که از خوبیهای زندگیم توش بگم تا نه خودم از یادم بره و نه بقیه. اما متاسفانه برعکس شده. لحظه های خوشم رو انقدر غرق شادی ام که فرصت نمی کنم که بیام و بنویسم. ولی زمانهایی مثل الآن رو با این خونه قسمت می کنم.
تو زندگیم دارم به پوچی می رسم. یا شایدم رسیدم. از هیچ کدوم از کارهام هدفی رو دنبال نمی کنم جز گذران وقت و سوار بر قایق زمان بودن. این قایق داره منو به کجا می بره؟ کی خودم پارو می زنم و سمت حرکت رو مشخص می کنم؟ کجا ازش پیاده می شم؟
من الآن بی وزن بی وزنم. بی خود بی خود. غمگین غمگین.
Tuesday, June 19, 2007
هرکس که کاری می کند، هرقدر هم کوچک، در معرض کسانی ست که کاری نمی کنند.
هرکس که چیزی را می سازد - حتی لانه فرو ریخته یک جفت قمری را - منفور همه کسانی ست که اهل ساختن نیستند.
و هرکس که چیزی را تغییر می دهد - فقط به قدر جا به جا کردن یک گلدان، که گیاه درون آن، ممکن است در سایه بپوسد و بمیرد - باید در انتظار سنگباران همه کسانی باشد که عاشق توقف اند و ایستایی و سکون.
هرکس که چیزی را می سازد - حتی لانه فرو ریخته یک جفت قمری را - منفور همه کسانی ست که اهل ساختن نیستند.
و هرکس که چیزی را تغییر می دهد - فقط به قدر جا به جا کردن یک گلدان، که گیاه درون آن، ممکن است در سایه بپوسد و بمیرد - باید در انتظار سنگباران همه کسانی باشد که عاشق توقف اند و ایستایی و سکون.
Sunday, May 20, 2007
دوره ناگفته
امروز یه نامه ای برای سحر نوشتم که باعث شد بخوام بیام اینجا و از یک دوره زندگیم که هیچ حرفی ازش نزده بودم بگم:وقتی از دانشگاه میای بیرون و کم کم باید وارد زندگی جدی و پر مسئولیت بشی، وقتی کم کم باید کار کردن رو شروع کنی، ازدواج کنی، مسئولیت بپذیری؛ حس عجیبی بهت
دست می ده. یه جورایی می خوای ازبزرگ شدن فرار کنی، می خوای جلوی روال طبیعی زندگی رو بگیری. اما هرچقدر دست دست کنی و این جریانات رو به هر بهونه ای
عقب بندازی، بالاخره نوبت بهت می رسه. نمی شه جلوی واقعیت زندگی رو گرفت و اون رو مخفی کرد.من چند ماه بعد از ازدواج دچار یه حس پوچی شدید شده بودم و تقریباً به مرز افسردگی رسیده بودم. تنها کسی که می فهمید خودم بودم و در کنارم حامد. اون کامل احساس
کرده بود که دارم دپرس می شم و دیگه اون غزال وروجک و شر قدیم نیستم. خودم هم اینو احساس می کردم، این حس رو همه زندگیم تاثیر گذاشته بود، رو کارم، رو
رفتارم، رو خوابم، رو همه چیز. دیدم اگه بخوام اینجوری ادامه بدم همه زندگیمو از دست می دم، هر چیزی که تو این سالها به دست آوردم نابود می شه: علاقه ام به حامد،
موقعیت کاریم، رابطه ام با خانواده ام و دوستام، و خیلی چیزای دیگه. یه چند روزی سعس کردم بشینم و برای زندگیم تصمیم بگیرم. از اینکه موج زندگی منو با خودش ببره
بیزار بودم. نمی خواستم که زندگی برام تصمیم بگیره. می خواستم من بگم که الآن باید چه کار کنم، کجا باشم، چی بخونم، وَ وَ وَ ...نمی گم الآن به همه اینها رسیدم، بعضی از اینها جز طبیعت زندگیه، جز واقعیت زندگی، اما خیلی هاش رو می شه تو دست خودت بگیری و به اون سمتی که می خوای ببری.تصمیم گرفتم که یه کم به خود قبلیم برگردم. به همون -غزال -ی که خودم دوسش دارم. حامد دوسش داره، مامان و بابا و خانواده ام دوسش دارن، دوستام دوسش دارن. همون
-غزال-ی که شاید خودم بیشتر از همه دلم براش تنگ شده بود. سعی کردم که عادت هایی که قدیم ترها داشتم و الآن ترک کرده بودم، عادت هایی که دوسشون داشتم رو به زندگیم برگردونم: کتاب خوندن، ورزش کردن، برا حامد و عزیزای دیگه کادو خریدن، با دوستا بیرون رفتن، به مامان اینا رسیدن، و هر چیز کوچک دیگه ای که از قاعده بازی زندگیم بیرونش کرده بودم و حالا متوجه ِ بزرگ بودن ِ تاثیر همون کوچکها تو زندگیم شده بودم.الآن ادعا نمی کنم که اوضاع 100% درست شده، اما خیلی بهتر شده، دیگه حس بدی نسبت به زندگیم ندارم. احساس پوچی نمی کنم، و سعی می کنم که لذت زندگی رو هم احساس کنم.
دست می ده. یه جورایی می خوای ازبزرگ شدن فرار کنی، می خوای جلوی روال طبیعی زندگی رو بگیری. اما هرچقدر دست دست کنی و این جریانات رو به هر بهونه ای
عقب بندازی، بالاخره نوبت بهت می رسه. نمی شه جلوی واقعیت زندگی رو گرفت و اون رو مخفی کرد.من چند ماه بعد از ازدواج دچار یه حس پوچی شدید شده بودم و تقریباً به مرز افسردگی رسیده بودم. تنها کسی که می فهمید خودم بودم و در کنارم حامد. اون کامل احساس
کرده بود که دارم دپرس می شم و دیگه اون غزال وروجک و شر قدیم نیستم. خودم هم اینو احساس می کردم، این حس رو همه زندگیم تاثیر گذاشته بود، رو کارم، رو
رفتارم، رو خوابم، رو همه چیز. دیدم اگه بخوام اینجوری ادامه بدم همه زندگیمو از دست می دم، هر چیزی که تو این سالها به دست آوردم نابود می شه: علاقه ام به حامد،
موقعیت کاریم، رابطه ام با خانواده ام و دوستام، و خیلی چیزای دیگه. یه چند روزی سعس کردم بشینم و برای زندگیم تصمیم بگیرم. از اینکه موج زندگی منو با خودش ببره
بیزار بودم. نمی خواستم که زندگی برام تصمیم بگیره. می خواستم من بگم که الآن باید چه کار کنم، کجا باشم، چی بخونم، وَ وَ وَ ...نمی گم الآن به همه اینها رسیدم، بعضی از اینها جز طبیعت زندگیه، جز واقعیت زندگی، اما خیلی هاش رو می شه تو دست خودت بگیری و به اون سمتی که می خوای ببری.تصمیم گرفتم که یه کم به خود قبلیم برگردم. به همون -غزال -ی که خودم دوسش دارم. حامد دوسش داره، مامان و بابا و خانواده ام دوسش دارن، دوستام دوسش دارن. همون
-غزال-ی که شاید خودم بیشتر از همه دلم براش تنگ شده بود. سعی کردم که عادت هایی که قدیم ترها داشتم و الآن ترک کرده بودم، عادت هایی که دوسشون داشتم رو به زندگیم برگردونم: کتاب خوندن، ورزش کردن، برا حامد و عزیزای دیگه کادو خریدن، با دوستا بیرون رفتن، به مامان اینا رسیدن، و هر چیز کوچک دیگه ای که از قاعده بازی زندگیم بیرونش کرده بودم و حالا متوجه ِ بزرگ بودن ِ تاثیر همون کوچکها تو زندگیم شده بودم.الآن ادعا نمی کنم که اوضاع 100% درست شده، اما خیلی بهتر شده، دیگه حس بدی نسبت به زندگیم ندارم. احساس پوچی نمی کنم، و سعی می کنم که لذت زندگی رو هم احساس کنم.
Sunday, May 13, 2007
خوشا به حال کسانی که خلاقیت نوشتن در قلمهایشان موج می زند:
" هر زمانی که دلم می گيرد ... من نشاطم اين است ... می نشينم به کناری و به زيبائی اخلاق خدا مينگرم ..."*
*:از وبلاگ رضا اقبال
" هر زمانی که دلم می گيرد ... من نشاطم اين است ... می نشينم به کناری و به زيبائی اخلاق خدا مينگرم ..."*
*:از وبلاگ رضا اقبال
Subscribe to:
Posts (Atom)