عاشق این بیت شعرم، علی الخصوص با آواز شهرام ناظری:
"به جهان خرم از آنم که جهان خرم از اوست
عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست"
یه روزایی که حالم زیادی خوبه، یه روزایی که همه رو دوست دارم، یه روزایی که از بقیه روزا خدا رو بیشتر دوست دارم، یه روزایی که به روایت مامان شکوه سرخوشم، یه هویی، از یه جای نامعلوم این شعر می افته تو دهنم...
آلبوم کیش مهر ، آهنگ به جهان خرم از آنم
پ.ن. راستی سال نو مبارک دوست جونها، sorry for delay!
Wednesday, April 08, 2009
Tuesday, March 17, 2009
منطق
گفتم: " به نظرت، الآن، تو دخترای اطرافت که می شناسی، کی بهت بله می گفت؟ "
گفت: " من اطرافم کسیو نمی بینم که در حد و اندازه ای باشه که بخوام ازش خواستگاری کنم، ولی فکر کنم خیلیا دلشون می خواد که ... "
گفتم: " پس : 1- من حد و اندازه ام خیلی بالاست که ازم خواستگاری کردی، 2- دور و بریهات خیلی اُســـکُل تشریف دارن... "
گفت: " 1% هم این احتمال رو بده که این 2 تا جمله ای که گفتی برعکس باشن "
گفتم: " برعکسش برا تو خیلی بد می شه آخه : 1- من اُســـکُلم و تو به حد و اندازه یه اُســـکُل قانع شدی، 2- دور و بریهات خیلی ازخودت بالاترن... "
گفت: " خیلی فکر کردیا، خرگوش، باهوش " (این نشون می ده که خودشم می دونه که استنتاج منطقی منطق دکتر جهانشاهلو بالاخره به یه دردی خورد!)
گفت: " من اطرافم کسیو نمی بینم که در حد و اندازه ای باشه که بخوام ازش خواستگاری کنم، ولی فکر کنم خیلیا دلشون می خواد که ... "
گفتم: " پس : 1- من حد و اندازه ام خیلی بالاست که ازم خواستگاری کردی، 2- دور و بریهات خیلی اُســـکُل تشریف دارن... "
گفت: " 1% هم این احتمال رو بده که این 2 تا جمله ای که گفتی برعکس باشن "
گفتم: " برعکسش برا تو خیلی بد می شه آخه : 1- من اُســـکُلم و تو به حد و اندازه یه اُســـکُل قانع شدی، 2- دور و بریهات خیلی ازخودت بالاترن... "
گفت: " خیلی فکر کردیا، خرگوش، باهوش " (این نشون می ده که خودشم می دونه که استنتاج منطقی منطق دکتر جهانشاهلو بالاخره به یه دردی خورد!)
*
انقده حال و هوای عید و مسافرت و خرید و خلاصه بهار تو سرمه که نمی تونم اینجا، پشت این میز کذایی بند شم.
زودتر تموم شه این روزای آخر و از اون طرف عید انقدر کش پیدا کنه و تموم نشه تا تمام خستگیام و دل مشغولیام بره و بره و بره...
زودتر تموم شه این روزای آخر و از اون طرف عید انقدر کش پیدا کنه و تموم نشه تا تمام خستگیام و دل مشغولیام بره و بره و بره...
Saturday, March 07, 2009
ضیافت!
نمی دونین چه حالی می ده آدم خسته و کوفته بعد از یه روز سخت، برگرده خونه، بره یه نیم چرت بزنه، بیان بیدارش کنن، با یه سینی پر از نون و پنیر و خیار و گوجه برا عصرونه، روی تختخواب. بعد 3 ساعت بخوابی، بیدارت کنن، با یه میز قشنگ پر از غذای خوشمزه برای شام و تازه بعد از همه اینا بشینی پای تلویزیون و ظرفها رو هم برات بشورن...
اگه می دونستم وبلاگ نویسی انقدر فایده داره، زودتر دست بکار می شدم!
پ.ن: خودش می دونه که می دونم چقده ماهه...
اگه می دونستم وبلاگ نویسی انقدر فایده داره، زودتر دست بکار می شدم!
پ.ن: خودش می دونه که می دونم چقده ماهه...
Tuesday, March 03, 2009
*
گفتم: " اگه من شام درست نکنم، چیزی نداریم بخوریم؟"
گفت: " اووووهـــــــــــــوم"
گفتم: " اگه من کیسه زباله نذارم تو سطل آشغال، آشغالا رو همینوطری می ذاریم کنار سطل؟"
گفت: " اووووهـــــــــــــوم"
گفتم: " اگه من لیوانایی که توش نوشیدنی می خوری رو نشورم، انقدر تو سینک می مونه تا همه لیوانامون تموم شه؟"
گفت: " اووووهـــــــــــــوم"
گفتم: " ای خدااا"
گفت: " اووووهـــــــــــــوم"
گفتم: " اگه من کیسه زباله نذارم تو سطل آشغال، آشغالا رو همینوطری می ذاریم کنار سطل؟"
گفت: " اووووهـــــــــــــوم"
گفتم: " اگه من لیوانایی که توش نوشیدنی می خوری رو نشورم، انقدر تو سینک می مونه تا همه لیوانامون تموم شه؟"
گفت: " اووووهـــــــــــــوم"
گفتم: " ای خدااا"
Monday, February 23, 2009
نیمه پر از زَهر
اومدم جواب کامنت خان داداش برا پست قبلی رو بذارم، شد اون مَثَلِ ... گفتی و کردی کبابم!
راست می گه که: "خداییش خیلی سعی می کنم خوشبین باشم و نیمه ی پر لیوانو ببینم ها... ولی خب آخه... بخدا این نیمه توش زهره!"
منم این روزا خیلی سعی می کنم خوبیای زندگی رو ببینم، ولی نشده. روزای سختی رو می گذرونم، امیدوار به کلی روزهای بهتر. اما اگه اون روزا هم بهتر نشد چه کنم؟
راست می گه که: "خداییش خیلی سعی می کنم خوشبین باشم و نیمه ی پر لیوانو ببینم ها... ولی خب آخه... بخدا این نیمه توش زهره!"
منم این روزا خیلی سعی می کنم خوبیای زندگی رو ببینم، ولی نشده. روزای سختی رو می گذرونم، امیدوار به کلی روزهای بهتر. اما اگه اون روزا هم بهتر نشد چه کنم؟
Sunday, February 22, 2009
Tuesday, February 17, 2009
چند روز تا عید بیشتر نمونده ها!
نمی دونم چرا همه اش دو سه روزه که فکر می کنم دو سه روز دیگه بیشتر تا عید نمونده !!!! خونه تکونی می کنم، سبزه می ذارم، هفت سین می چینم، لباس نو می پوشم، کنار سفره هفت سین منتظر تحویل سال می شم، عید دیدنی می رم، عیدی می گیرم، عیدی می دم ...
یک خودستایی (!) : سرعتمان در اتمام پازل اعجاب انگیز است! پااااااااااااااااااااااازل درست مــــــــیــــــــکـــــــــنيـــــــــــــــــــــم ...
یک خودستایی (!) : سرعتمان در اتمام پازل اعجاب انگیز است! پااااااااااااااااااااااازل درست مــــــــیــــــــکـــــــــنيـــــــــــــــــــــم ...
Sunday, February 15, 2009
اختلاط
اپیزود اول:
گفتم: " به چی فکر می کنی؟ "
گفت: " به هیچی و همه چی... "
گفتم: " همه چی و هیچی چیه؟ "
گفت: " اون چیزی که باید باشم و نیستم. و اون چیزی که نیستم و باید باشم... "
اپیزود دوم:
گفت: " ببخشید با حرفام ناراحتت کردم "
گفتم: " من خوشحال می شم که حرفاتو به من بزنی، اینطوری منم حس بهتری دارم. بیشتر خودمو نزدیک بهت می بینم. "
نتیجه گیری اخلاقی:!!!
زندگی با حرف زدن ته دلی ِ با هم دیگه رو خیلی دوست دارم.
گفتم: " به چی فکر می کنی؟ "
گفت: " به هیچی و همه چی... "
گفتم: " همه چی و هیچی چیه؟ "
گفت: " اون چیزی که باید باشم و نیستم. و اون چیزی که نیستم و باید باشم... "
اپیزود دوم:
گفت: " ببخشید با حرفام ناراحتت کردم "
گفتم: " من خوشحال می شم که حرفاتو به من بزنی، اینطوری منم حس بهتری دارم. بیشتر خودمو نزدیک بهت می بینم. "
نتیجه گیری اخلاقی:!!!
زندگی با حرف زدن ته دلی ِ با هم دیگه رو خیلی دوست دارم.
Saturday, February 14, 2009
ادامه همون حس
این چند روزه پیرو پست قبلی، بعضی از دور و بریهام رو که می بینم کلافه ام. این ارتباط کدر و بی روح و الکی قشنگ اذیتم می کنه. دوست دارم بین این آدما نباشم.
دلم می خواد همیشۀ همیشه پیش کسایی باشم که مثل خودمن، از جنس خودمن، کسایی که کارها و رفتارشون رو درک می کنم، می شناسم، برام آشنان... اما باید یاد بگیرم هرچی که از عمر می گذره، هرچقدر با موج زندگی جلوترمی ری، آدمای جورواجور بیشتری می بینی و باید بتونی باهاشون کنار بیای، تحملشون کنی، باهاشون ارتباط برقرار کنی. حتی اگه کاراشون رو نمی پسندی، قبول نداری و محکوم می کنی.
چقدر حساس شدم من، حساس تر از قبل، زودرنج تر از قبل. و چه عجیبه که این چیزا انقدر روم اثر می ذاره، تا این همه روز، حتی بعدِ کل تعطیلی... فکر کنم هنوزم که هنوزه بزرگ نشدم. جالبتر اینه که هنوزم که هنوزه مثل بچه کوچولوهای بی سیاست، همه حسم از وجودم و نگاهم پیداس...
"خدایا کفر نمیگویم،
پریشانم،
چه میخواهی تو از جانم؟!
مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی...
خداوندا!
اگر روزی بشر گردی
ز حال بندگانت با خبر گردی
پشیمان میشوی از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.
خداوندا تو مسئولی.
خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندن
در این دنیا چه دشوار است،
چه رنجی میکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است" *
*:دکتر علی شریعتی
دلم می خواد همیشۀ همیشه پیش کسایی باشم که مثل خودمن، از جنس خودمن، کسایی که کارها و رفتارشون رو درک می کنم، می شناسم، برام آشنان... اما باید یاد بگیرم هرچی که از عمر می گذره، هرچقدر با موج زندگی جلوترمی ری، آدمای جورواجور بیشتری می بینی و باید بتونی باهاشون کنار بیای، تحملشون کنی، باهاشون ارتباط برقرار کنی. حتی اگه کاراشون رو نمی پسندی، قبول نداری و محکوم می کنی.
چقدر حساس شدم من، حساس تر از قبل، زودرنج تر از قبل. و چه عجیبه که این چیزا انقدر روم اثر می ذاره، تا این همه روز، حتی بعدِ کل تعطیلی... فکر کنم هنوزم که هنوزه بزرگ نشدم. جالبتر اینه که هنوزم که هنوزه مثل بچه کوچولوهای بی سیاست، همه حسم از وجودم و نگاهم پیداس...
"خدایا کفر نمیگویم،
پریشانم،
چه میخواهی تو از جانم؟!
مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی...
خداوندا!
اگر روزی بشر گردی
ز حال بندگانت با خبر گردی
پشیمان میشوی از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.
خداوندا تو مسئولی.
خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندن
در این دنیا چه دشوار است،
چه رنجی میکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است" *
*:دکتر علی شریعتی
Subscribe to:
Posts (Atom)