این جور وقتا که می شه از خودم حرصم می گیره. اینکه می بینم خودم تو رابطه هام انقدر شفافم و دیگران یه جورایی دورم می زنن. می دونی حس بدی بهم دست می ده. فکر می کنم بقیه باهام صادق نیستن. من اصولاً هرکاری که بخوام بکنم، حتی اگه فقط قصد انجامش رو داشته باشم و هنوز عملی انجام نداده باشم، به اطلاع همه دور و بریهای عزیز می رسونم! اما بعد که می بینم این جریان دوطرفه نیست، بدجوری می خوره تو حالم. این مورد رو حتی تو دوستای نزدیکترم هم تجربه کردم. کسایی که دیگه اصلاً انتظارشو ازشون نداشتم.
هربار که این مساله برام پیش اومده، با خودم تصمیم گرفتم که منم مثل بقیه باشم. چندتا پوسته داشته باشم، بیرونم با درونم فرق داشته باشه، چند رنگ باشم. اما حیف که فقط در حد حرفی بوده با خودم...
جداً کدوم مدل درسته؟ شاید اونا درست تر از منن، شاید دوستی این چیزا رو نداره، شاید هیچ لزومی واسه این حرف زدنا نیست و هزار تا شاید دیگه...
باید همرنگ جماعت شد، چند رنگ.
پ.ن. این وقتا یه حس تنهایی عجیبی همه وجودمو می گیره که تا چند وقت اثرش می مونه. حس بی کسی، حتی با داشتن یک عالمه دوست...
Monday, February 09, 2009
Sunday, February 08, 2009
پازل
چقدر لذت بخشه کنار هم گذاشتن تکه های کوچیک پازل، چقدر دوست داشتنیه حس نقش گرفتن شکلها. خودت داری می بینی به وجود اومدن تصاویر رو، حس می کنی کامل کردنو، خلق کردنو، انگار یه چیزی میخت می کنه به صندلی و نمی ذاره که بلند شی و به بقیه کارات برسی.
پ.ن. از جمله کارهایی که چند روزه شروع کردم، درست کردن پازله.
پ.ن. از جمله کارهایی که چند روزه شروع کردم، درست کردن پازله.
Sunday, February 01, 2009
آب
معنی آب صریح است و عمیق
آب یعنی وسعت، آب یعنی پاکی، یعنی عشق.
روشنی، شادی، بیداری، بیرنگی،
زمزمه، جنبش، طوفان، طغیان،
آب یعنی هستی.
من دلم می خواهد
مثل نیلوفر آبی باشم
عصر با ماهیها بنشینم و کمی گپ بزنیم؛
شهری از آب دلم می خواهد
خانه ای در آن شهر، و در آن خانه به هر پنجره ای، پرده از پارچه نازک آب.
من دلم می خواهد
دختران، دختر آبی باشند؛
دامن از موج بپوشند و برقصند سبک؛
روح من،
انعطاف خزه را داشته باشد در آب.
در زمینی که ز بیم،
اشک را هم حتی،
سقط می باید کرد؛
گریه در آب چه لذت بخش است.
من که انباشته هستم از اشک،
داخل آب اگر گریه کنم، تو نخواهی فهمید.
من دلم می خواهد
خانه ای داشته باشم در آب،
آب یعنی همه خوبیها.
آب یعنی وسعت، آب یعنی پاکی، یعنی عشق.
روشنی، شادی، بیداری، بیرنگی،
زمزمه، جنبش، طوفان، طغیان،
آب یعنی هستی.
من دلم می خواهد
مثل نیلوفر آبی باشم
عصر با ماهیها بنشینم و کمی گپ بزنیم؛
شهری از آب دلم می خواهد
خانه ای در آن شهر، و در آن خانه به هر پنجره ای، پرده از پارچه نازک آب.
من دلم می خواهد
دختران، دختر آبی باشند؛
دامن از موج بپوشند و برقصند سبک؛
روح من،
انعطاف خزه را داشته باشد در آب.
در زمینی که ز بیم،
اشک را هم حتی،
سقط می باید کرد؛
گریه در آب چه لذت بخش است.
من که انباشته هستم از اشک،
داخل آب اگر گریه کنم، تو نخواهی فهمید.
من دلم می خواهد
خانه ای داشته باشم در آب،
آب یعنی همه خوبیها.
Saturday, January 31, 2009
چند روزه ها
امروز:
فیلم می بینم، کتاب می خونم، با دوستام ارتباط بیشتری دارم برقرار می کنم، سعی می کنم به روحم بیشتر از قبل بها بدم. چند وقتی بود که فراموشش کرده بودم...
دیروزها:
مدیریت و لیدری هم کار سختیه ها، حسابی باید از اعصاب و روانت مایه بذاری. خصوصاً وقتی که تو مجموعه ات یک سری آدم باشن با دانش و قابلیتهای پائین، بهره وری زیر صفر و توقعات ماورایی و در حد بنز!
دیروزترها:
این روزها خیلی به روش عبادت و پرستش خدا فکر می کنم. خدا رو حتماً باید شاکر بود و پرستید، اما با چه روشی؟ چه زبونی؟ چه وقتی؟ چه شکلی؟ دلم از همون جلسه های خودمونی، چالشی و قشنگ " بیا به گفتگو " می خواد...
فیلم می بینم، کتاب می خونم، با دوستام ارتباط بیشتری دارم برقرار می کنم، سعی می کنم به روحم بیشتر از قبل بها بدم. چند وقتی بود که فراموشش کرده بودم...
دیروزها:
مدیریت و لیدری هم کار سختیه ها، حسابی باید از اعصاب و روانت مایه بذاری. خصوصاً وقتی که تو مجموعه ات یک سری آدم باشن با دانش و قابلیتهای پائین، بهره وری زیر صفر و توقعات ماورایی و در حد بنز!
دیروزترها:
این روزها خیلی به روش عبادت و پرستش خدا فکر می کنم. خدا رو حتماً باید شاکر بود و پرستید، اما با چه روشی؟ چه زبونی؟ چه وقتی؟ چه شکلی؟ دلم از همون جلسه های خودمونی، چالشی و قشنگ " بیا به گفتگو " می خواد...
Wednesday, January 28, 2009
شبهای تنهایی
مهتاب بود و ماه گرد و درشت مثل یک لکه نور در آسمان می درخشید. کنار حوض نشسته بود و با دستش تصویر ماه را در آب می لرزاند. باد آرام از میان درختان پیر باغ می گذشت و هوهو می کرد....
ستاره ها تک و توک در زمینه سرمه ای آسمان می درخشیدند. ماه دور بود. بسیار دور و دست نیافتنی. درست مثل یک آرزوی غیرقابل تحقق، یک رویای دور از دسترس. شب اگرچه با سکوتی نسبی توام بود ولی صدای رفت و آمد گاه و بیگاه اتومبیلها هرچند لحظه یکبار، سکوت را می شکست....
چشم به راه آمدنش بود. چشم به راه...
ستاره ها تک و توک در زمینه سرمه ای آسمان می درخشیدند. ماه دور بود. بسیار دور و دست نیافتنی. درست مثل یک آرزوی غیرقابل تحقق، یک رویای دور از دسترس. شب اگرچه با سکوتی نسبی توام بود ولی صدای رفت و آمد گاه و بیگاه اتومبیلها هرچند لحظه یکبار، سکوت را می شکست....
چشم به راه آمدنش بود. چشم به راه...
Saturday, January 03, 2009
این داستان رو مدتی پیش خونده بودم، اما دوست دارم برای شما هم بگم:
" يك تاجر آمريكايى نزديك يك روستاى مكزيكى ايستاده بود كه يك قايق كوچك ماهيگيرى از بغلش رد شد كه توش چند تا ماهى بود!
از مكزيكى پرسيد: چقدر طول كشيد كه اين چند تارو بگيرى؟
مكزيكى: مدت خيلى كمى !
آمريكايى: پس چرا بيشتر صبر نكردى تا بيشتر ماهى گيرت بياد؟
مكزيكى: چون همين تعداد هم براى سير كردن خانوادهام كافيه !
آمريكايى: اما بقيه وقتت رو چيكار ميكنى؟
مكزيكى: تا ديروقت ميخوابم! يك كم ماهيگيرى ميكنم!با بچههام بازى ميكنم! با زنم خوش ميگذرونم! بعد ميرم تو دهكده میچرخم! با دوستام شروع ميكنيم به گيتار زدن و خوشگذرونى! خلاصه مشغولم با اين نوع زندگى !
آمريكايى: من توي هاروارد درس خوندم و ميتونم كمكت كنم! تو بايد بيشتر ماهيگيرى بكنى! اونوقت ميتونى با پولش يك قايق بزرگتر بخرى! و با درآمد اون چند تا قايق ديگه هم بعدا اضافه ميكنى! اونوقت يك عالمه قايق براى ماهيگيرى دارى !
مكزيكى: خب! بعدش چى؟
آمريكايى: بجاى اينكه ماهىهارو به واسطه بفروشى اونارو مستقيما به مشتریها ميدى و براى خودت كار و بار درست ميكنى... بعدش كارخونه راه ميندازى و به توليداتش نظارت ميكنى... اين دهكده كوچيك رو هم ترك ميكنى و ميرى مكزيكو سيتى! بعدش لوس آنجلس! و از اونجا هم نيويورك... اونجاس كه دست به كارهاى مهمتر هم ميزنى ...
مكزيكى: اما آقا! اينكار چقدر طول ميكشه؟
آمريكايى: پانزده تا بيست سال !
مكزيكى: اما بعدش چى آقا؟
آمريكايى: بهترين قسمت همينه! موقع مناسب كه گير اومد، ميرى و سهام شركتت رو به قيمت خيلى بالا ميفروشى! اينكار ميليونها دلار برات عايدى داره !
مكزيكى: ميليونها دلار؟؟؟ خب بعدش چى؟
آمريكايى: اونوقت بازنشسته ميشى! ميرى به يك دهكده ساحلى كوچيك! جايى كه ميتونى تا ديروقت بخوابى! يك كم ماهيگيرى كنى! با بچه هات بازى كنى !
با زنت خوش باشى! برى دهكده و تا ديروقت با دوستات گيتار بزنى و خوش بگذرونى!!! "
" يك تاجر آمريكايى نزديك يك روستاى مكزيكى ايستاده بود كه يك قايق كوچك ماهيگيرى از بغلش رد شد كه توش چند تا ماهى بود!
از مكزيكى پرسيد: چقدر طول كشيد كه اين چند تارو بگيرى؟
مكزيكى: مدت خيلى كمى !
آمريكايى: پس چرا بيشتر صبر نكردى تا بيشتر ماهى گيرت بياد؟
مكزيكى: چون همين تعداد هم براى سير كردن خانوادهام كافيه !
آمريكايى: اما بقيه وقتت رو چيكار ميكنى؟
مكزيكى: تا ديروقت ميخوابم! يك كم ماهيگيرى ميكنم!با بچههام بازى ميكنم! با زنم خوش ميگذرونم! بعد ميرم تو دهكده میچرخم! با دوستام شروع ميكنيم به گيتار زدن و خوشگذرونى! خلاصه مشغولم با اين نوع زندگى !
آمريكايى: من توي هاروارد درس خوندم و ميتونم كمكت كنم! تو بايد بيشتر ماهيگيرى بكنى! اونوقت ميتونى با پولش يك قايق بزرگتر بخرى! و با درآمد اون چند تا قايق ديگه هم بعدا اضافه ميكنى! اونوقت يك عالمه قايق براى ماهيگيرى دارى !
مكزيكى: خب! بعدش چى؟
آمريكايى: بجاى اينكه ماهىهارو به واسطه بفروشى اونارو مستقيما به مشتریها ميدى و براى خودت كار و بار درست ميكنى... بعدش كارخونه راه ميندازى و به توليداتش نظارت ميكنى... اين دهكده كوچيك رو هم ترك ميكنى و ميرى مكزيكو سيتى! بعدش لوس آنجلس! و از اونجا هم نيويورك... اونجاس كه دست به كارهاى مهمتر هم ميزنى ...
مكزيكى: اما آقا! اينكار چقدر طول ميكشه؟
آمريكايى: پانزده تا بيست سال !
مكزيكى: اما بعدش چى آقا؟
آمريكايى: بهترين قسمت همينه! موقع مناسب كه گير اومد، ميرى و سهام شركتت رو به قيمت خيلى بالا ميفروشى! اينكار ميليونها دلار برات عايدى داره !
مكزيكى: ميليونها دلار؟؟؟ خب بعدش چى؟
آمريكايى: اونوقت بازنشسته ميشى! ميرى به يك دهكده ساحلى كوچيك! جايى كه ميتونى تا ديروقت بخوابى! يك كم ماهيگيرى كنى! با بچه هات بازى كنى !
با زنت خوش باشى! برى دهكده و تا ديروقت با دوستات گيتار بزنى و خوش بگذرونى!!! "
Wednesday, December 31, 2008
بی آدمی
دنیا داره به سمت قهقرا می ره، آدما دارن هر روز از خودشون و ذات پاکشون دورتر می شن، دنیا داره پر می شه از بی وجدانی، بی قید و بندی، نداشتن تعهد.
از وقتی که چشم و گوشم بازتر از قبل شده، از وقتی که پا تو دنیای آدم بزرگا گذاشتم، از وقتی که به قولی وارد اجتماع شدم، هر روز بیشتر از قبل خیانت، نامردی، بی صفتی و به قول خود همون آدما روشنفکری می بینم، هر روز بیشتر از قبل عقاید عجیب و غریبِ توجیه شده و رنگِ روشنفکری گرفته، می بینم.
چی بر سر ما آدما اومده؟ دنیا چرا اینطور شده؟
از وقتی که چشم و گوشم بازتر از قبل شده، از وقتی که پا تو دنیای آدم بزرگا گذاشتم، از وقتی که به قولی وارد اجتماع شدم، هر روز بیشتر از قبل خیانت، نامردی، بی صفتی و به قول خود همون آدما روشنفکری می بینم، هر روز بیشتر از قبل عقاید عجیب و غریبِ توجیه شده و رنگِ روشنفکری گرفته، می بینم.
چی بر سر ما آدما اومده؟ دنیا چرا اینطور شده؟
Saturday, December 27, 2008
با خدا هستم، می تونین نخونین
هر از گاهی آدما نیاز یه تلنگر از طرف خدا دارن، شایدم خیلی بزرگتر از اون، ضربه، تکون ...
تو همین چند روزه یکی از همین تکونها رو به من دادی. با اینکه حالم رو یه چند وقتی گرفت، اما یه کم به خودم اومدم. درسته که شاید اثر ضربه تا آخر راه باهام نمونه، اما کمی از راه رو می تونم باهاش ادامه بدم.
خدایا ممنونم که هنوز منو می بینی، خدایا ممنونم که بهم حالی می کنی تا ازت دور نشم، خدایا ممنونم که هنوزم دوستم داری و راه رو بهم نشون می دی، و خدایا من هم دوستت دارم.
تو همین چند روزه یکی از همین تکونها رو به من دادی. با اینکه حالم رو یه چند وقتی گرفت، اما یه کم به خودم اومدم. درسته که شاید اثر ضربه تا آخر راه باهام نمونه، اما کمی از راه رو می تونم باهاش ادامه بدم.
خدایا ممنونم که هنوز منو می بینی، خدایا ممنونم که بهم حالی می کنی تا ازت دور نشم، خدایا ممنونم که هنوزم دوستم داری و راه رو بهم نشون می دی، و خدایا من هم دوستت دارم.
Tuesday, December 23, 2008
Monday, December 22, 2008
یلدا یا به قولی شب چله
یکی از بزرگترها(!) که الآن اسمش یادم نیست گفته: "بشر واقعا بدبخت است، زیرا نمی داند که چقدر خوشبخت است!"
شب یلدای متفاوتی بود امسال، اولین شب یلدای خلوت، اولین شب یلدای بدون آجیل، بدون حافظ، بدون انار،...
شب یلدای متفاوتی بود امسال، اولین شب یلدای خلوت، اولین شب یلدای بدون آجیل، بدون حافظ، بدون انار،...
Subscribe to:
Posts (Atom)