" همسر دوک کاونتری انگلیس زنی خیلی محبوب و محترم بود. وقتی ظلم شوهر و مالیات سنگینی که باعث بدبختی مردم شده بود،را مشاهده کرد . اصرار زیادی کرد به شوهرش که مالیات رو کم کنه ولی شوهرش از این کار سرباز می زد. بالاخره شوهرش یه شرط گذاشت، گفت اگر برهنه دور تا دور شهر بگردی من مالیات رو کم می کنم . گودیوا قبول می کنه، خبرش در شهر می پیچد، گودیوا سوار یک اسب در حالی که همه ی پوشش بدنش موهای ریخته شده روی سینه اش بود در شهر چرخید، ولی مردم شهر به احترامش اون روز، هیچکدوم از خانه بیرون نیامدند و تمام درها و پنجره ها رو هم بستند.در تاریخ انگلیس و کاونتری بانو گودیوا به عنوان یک زن نجیب و شریف جایگاه بالایی داره و مجسمه اش در کاونتری ساخته شده است. "
من دیروز هم گفتم تا شنیده بشم و هم خواستم تا بشنوم، برای یکی از مهمترین انتخابهای زندگی که بعضیها می گن به اندازه ازدواج و یا شاید بیشتر از اون اهمیت داره.
Monday, March 01, 2010
Saturday, January 30, 2010
بیشتر از اینکه این نقل قولهای قشنگ رو کپی پِیست کنم وقت ندارم :(
" زندگی بافتن یک قالیست
نه همان نقش و نگاری که خودت می خواهی
نقشه از قبل مشخص شده است
تو در این بین فقط می بافی
نقشه را خوب ببین ، خوب بباف
نکند آخر کار ، قالی بافته ات را نخرند ..."
نه همان نقش و نگاری که خودت می خواهی
نقشه از قبل مشخص شده است
تو در این بین فقط می بافی
نقشه را خوب ببین ، خوب بباف
نکند آخر کار ، قالی بافته ات را نخرند ..."
Tuesday, December 22, 2009
so much busy these days.... :(
" تو تنهایی، تو از تن ها جدایی
غریبی، بی کسی، بی آشنایی
دلا گویی تو را من می شناسم
تو از این خانه ای، اهل کجایی؟ "
قیصر امین پور
غریبی، بی کسی، بی آشنایی
دلا گویی تو را من می شناسم
تو از این خانه ای، اهل کجایی؟ "
قیصر امین پور
Friday, October 30, 2009
8/8/88
اوقات خوش آن بود که با دوست بسر رفت، باقی همه بی حاصلی و بی خبری بود...
8/8/88، امروز، دانشگاه، استاد ملکیان، 10 سال پیش، دوستای عزیزم... جز بغض چیزی ندارم.
8/8/88، امروز، دانشگاه، استاد ملکیان، 10 سال پیش، دوستای عزیزم... جز بغض چیزی ندارم.
Sunday, October 25, 2009
دوست دارم این مُد قدیمی رو ...
به نقل از وبلاگ A Man Called Old Fashion
" Work is the greatest thing in the world. So we should save some of it for tomorrow - Don Herold"
Monday, October 19, 2009
گناهکار ...
دیدین یه وقتایی آدم بدون اینکه از جرمش خبر داشته باشه متهم می شه، بدون اینکه تفهیم اتهام بشه و حق دفاع داشته باشه محاکمه و مجرم می شه و بعد قبل از درخواست تجدید نظر مجازات می شه؟؟؟
الآن من دارم دوران محکومیت خودم رو در سلول انفرادی ام می گذرونم...
---------------------------------
" با احمق بحث نکنیم و بگذاریم در دنیای احمقانه خویش خوشبخت زندگی کند، با وقیح جدل نکنیم چون چیزی برای از دست دادن ندارد و روح ما را تباه می کند، تنهایی را به بودن در جمعی که ما را از خودمان جدا می کند ترجیح دهیم، از سرعت خود بکاهیم که آنان که سریعتر می دوند فرصت اندیشیدن را به خود نمی دهند، از کودکان بیاموزیم پیش از آنکه بزرگ شوند و دیگر نتوان از آنان آموخت...."
پ.ن: به دلایل امنیتی و سوتفاهماتی که از بخش نظرات متوجه شدم، باید بگم و در کمال صحت عقل اعلام کنم که:
1. این دو پاراگراف ربطی به هم نداره و دومی یه تیکه از یک ایمیله و چون به نظرم زیبا اومد اون رو اینجا گذاشتم.
2. پاراگراف اول هم کاملاً کلی ایه و به همه جامعه بشر برمی گرده نه من و کس دیگه ای....
3. عزیزترینم الآن اینا چی بود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ "دست شما درد نکنه ، ..." چرا فکر کردی با شمام؟ ما که با هم دوستیم که گُلم :|
4. خان داداش می دونی که خودم به حساب هرکسی که به من چپ نگاه کنه می رسم، البته ممنونم که به فکر آبجی کوچیکه هستی...
الآن من دارم دوران محکومیت خودم رو در سلول انفرادی ام می گذرونم...
---------------------------------
" با احمق بحث نکنیم و بگذاریم در دنیای احمقانه خویش خوشبخت زندگی کند، با وقیح جدل نکنیم چون چیزی برای از دست دادن ندارد و روح ما را تباه می کند، تنهایی را به بودن در جمعی که ما را از خودمان جدا می کند ترجیح دهیم، از سرعت خود بکاهیم که آنان که سریعتر می دوند فرصت اندیشیدن را به خود نمی دهند، از کودکان بیاموزیم پیش از آنکه بزرگ شوند و دیگر نتوان از آنان آموخت...."
پ.ن: به دلایل امنیتی و سوتفاهماتی که از بخش نظرات متوجه شدم، باید بگم و در کمال صحت عقل اعلام کنم که:
1. این دو پاراگراف ربطی به هم نداره و دومی یه تیکه از یک ایمیله و چون به نظرم زیبا اومد اون رو اینجا گذاشتم.
2. پاراگراف اول هم کاملاً کلی ایه و به همه جامعه بشر برمی گرده نه من و کس دیگه ای....
3. عزیزترینم الآن اینا چی بود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ "دست شما درد نکنه ، ..." چرا فکر کردی با شمام؟ ما که با هم دوستیم که گُلم :|
4. خان داداش می دونی که خودم به حساب هرکسی که به من چپ نگاه کنه می رسم، البته ممنونم که به فکر آبجی کوچیکه هستی...
Saturday, October 03, 2009
روز ِ ک َج
یه روزایی از صبح که بیدار می شی به نظرت هیچ چی سر جاش نیست هیچ چی رادستت نیست، انگار همه زمین و زمان دست به دست هم دادن تا کارات درست پیش نره. همیشه ساعت شیش و نیم بیدار می شی که تا ساعت هفت که خواهر جونه می آد دنبالت آماده بشی، اما اون روزا ساعت شیش و پنجاه و پنج دقیقه از خواب می پری. با عجله می ری دستشویی که تو پنج دقیقه خودتو آماده کنی می بینی دستمال رولی تموم شده. می آی مسواک بزنی خمیر دندون از روی مسواک سُر می خوره و از سوراخ روشویی با سرعت می ره پایین. هرکار که می کنی، مقنعه روی سرت چفت نمی شه. با بند نبسته کفشت پله ها رو دو تا یکی می پری و بند تازه شسته کفشت صد و بیست بار می ره زیر پات و دوباره نشُسته می شه. با مصیبتی خودتو می کشونی سر کار...
با اینکه دیر بیدار شدن صبحت رله شده و به موقع خودتو رسوندی، اما باز هم انگار همون بیست و پنج دقیقه صبح یا شایدم همون دندۀ چپ کار خودشو ادامه می ده و تا خودِ خودِ شب که بخوابی و تموم بشه باهات هست....
این روزا دلت یه گوش شنوا می خواد، یه دوست صمیمی، یه مامان حاضر و آماده، دوست داری بشینی و یه کم غُر بزنی تا شاید آروم شی، درست شی، اما همین روزا این چیزا هم انگار مال تو نیست، مامانی که همیشه تو خونه است، گوشیشو جواب نمی ده، دوست همیشه آنلاینت چراغش خاموشه، عزیزترین عصر دیر می آد و این قصه سر دراز دارد...
حیف که امروز از این روز نامیزونهاست :(
با اینکه دیر بیدار شدن صبحت رله شده و به موقع خودتو رسوندی، اما باز هم انگار همون بیست و پنج دقیقه صبح یا شایدم همون دندۀ چپ کار خودشو ادامه می ده و تا خودِ خودِ شب که بخوابی و تموم بشه باهات هست....
این روزا دلت یه گوش شنوا می خواد، یه دوست صمیمی، یه مامان حاضر و آماده، دوست داری بشینی و یه کم غُر بزنی تا شاید آروم شی، درست شی، اما همین روزا این چیزا هم انگار مال تو نیست، مامانی که همیشه تو خونه است، گوشیشو جواب نمی ده، دوست همیشه آنلاینت چراغش خاموشه، عزیزترین عصر دیر می آد و این قصه سر دراز دارد...
حیف که امروز از این روز نامیزونهاست :(
Tuesday, September 22, 2009
پاییزانه
این روزا حال و هوای پاییز پیشاپیش رفته توی همه وجودم. یکی دو روز اول رو خیلی باهاش حال کردم، اون نسیمش، ابراش، بارونش، خیسیاش و از همه مهمتر طراوت مثل بهارش بهم زیادی حال داد. اما حالا که چند روز گذشته، حالا که دیگه پاییز اومدنشو جدّی جدّی داره به رخ می کشه، هنوز هیچی نشده عصرا دلم می گیره و دوست دارم خودمو بزنم به اون کوچه و با دیدن سریالهایی مثل "Lost" و "Prison Break" و درست کردن پازل جدید و گشت و گذار اینترنی، از یاد ببرم ورود پاییز رو. آخه می دونین چیه؟ من بچه بهارم و با پاییز، با بارون طولانی ِ چند روزه، با ابری ِ گرفته آسمون، با زود تاریک شدن هوا و شبهای بلندِ بی انتها، خیلی دل خوش نمی شم...
تو دنیا کجاها همیشه مثل بهاره؟؟
تو دنیا کجاها همیشه مثل بهاره؟؟
Tuesday, September 01, 2009
کتاب مقدس
" وقتی مروجین مذهبی به سرزمین ما آمدند، در دستشان کتاب مقدس داشتند و ما در دست زمینهایمان را داشتیم، پنجاه سال بعد، ما در دست کتاب های مقدس داشتیم و آنها در دست زمین های ما را داشتند. "*
*: جومو کیانتا
*: جومو کیانتا
Sunday, August 30, 2009
تکه ها
* نمی دونم چرا این روزهای طول و دراز با این احساس رخوت تموم نمی شن... حس می کنم رو تموم بلاگستان خاک مرده پاشیدن... کمی از این گرد و خاک رو روی همه
وسایل این خونه هم می بینم...
* ذهنم این روزها پر است از تک جمله ها، خوانده ها، شنیده ها، فکرها :
نقل قولی از آرتور رمبو : " نمیتوان نیمی مدرن و نیمی پیشامدرن بود.باید مطلقا ً مدرن بود..."
نقل قولی از چیانگ مربیِ جاناتان مرغ دریایی: " مکانی به نام بهشت وجود ندارد، بهشت یک زمان و یا یک مکان نیست، بهشت یعنی کامل شدن..."
جمله عمیقی از دکتر شریعتی: " ترجیح میدهم با کفشهایم در خیابان راه بروم و به خدا فکر کنم تا اینکه در مسجد بنشینم و به کفشهایم فکر کنم."
* در آخرین عزیمت ما به منزل برادر، اين برادرزاده وروجکه در بغل اینجانب از پشت پنجره به نظاره بیرون پرداخته و هوس پاب(!!!) نمودند. از روی تنبلی پرسدم: "با من
می ری پارک یا با عمو جون؟" فرمودند: "با من"!!!!!!!!!
بالاخره بر تنبلی و سستی خویش غلبه کرده و با هم به پارک رفتیم. پس از بسی شیطنت و آتش سوزانیدن بر روی پاب (!) و سُرسُره، پرسیدم: "تاب رو بیشتر دوست داری یا سُرسُره؟" فرمودند: "الاکلنگ"!!!!!!
سوار بر پاب از بنده پرسیدند: " عمه زَگِلِه (!!!!!) از کجا اومدی؟!" برای اینکه کمی دست به سر شود، عرض کردم : " از کُرۀ ماه!" فرمودند: " ماه؟؟؟؟؟ نَــــــــــــه، از حوشید (!!!) اومدی، حوشید خانوم" !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
* راستی برادرزاده بزرگتره هم انقدی بزرگ شده که داره وبلاگ راه می اندازه واسه خودش...
پ.ن. امروز زنگ زدم خونه مامان اینا، برادرزاده وروجکه گوشیو برداشته، بهش می گم داری چه کار می کنی، می گه دارم توگ موتود (!!!! همون تخم مرغ خودمون) می حورم، 2 تا !!!!
وسایل این خونه هم می بینم...
* ذهنم این روزها پر است از تک جمله ها، خوانده ها، شنیده ها، فکرها :
نقل قولی از آرتور رمبو : " نمیتوان نیمی مدرن و نیمی پیشامدرن بود.باید مطلقا ً مدرن بود..."
نقل قولی از چیانگ مربیِ جاناتان مرغ دریایی: " مکانی به نام بهشت وجود ندارد، بهشت یک زمان و یا یک مکان نیست، بهشت یعنی کامل شدن..."
جمله عمیقی از دکتر شریعتی: " ترجیح میدهم با کفشهایم در خیابان راه بروم و به خدا فکر کنم تا اینکه در مسجد بنشینم و به کفشهایم فکر کنم."
* در آخرین عزیمت ما به منزل برادر، اين برادرزاده وروجکه در بغل اینجانب از پشت پنجره به نظاره بیرون پرداخته و هوس پاب(!!!) نمودند. از روی تنبلی پرسدم: "با من
می ری پارک یا با عمو جون؟" فرمودند: "با من"!!!!!!!!!
بالاخره بر تنبلی و سستی خویش غلبه کرده و با هم به پارک رفتیم. پس از بسی شیطنت و آتش سوزانیدن بر روی پاب (!) و سُرسُره، پرسیدم: "تاب رو بیشتر دوست داری یا سُرسُره؟" فرمودند: "الاکلنگ"!!!!!!
سوار بر پاب از بنده پرسیدند: " عمه زَگِلِه (!!!!!) از کجا اومدی؟!" برای اینکه کمی دست به سر شود، عرض کردم : " از کُرۀ ماه!" فرمودند: " ماه؟؟؟؟؟ نَــــــــــــه، از حوشید (!!!) اومدی، حوشید خانوم" !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
* راستی برادرزاده بزرگتره هم انقدی بزرگ شده که داره وبلاگ راه می اندازه واسه خودش...
پ.ن. امروز زنگ زدم خونه مامان اینا، برادرزاده وروجکه گوشیو برداشته، بهش می گم داری چه کار می کنی، می گه دارم توگ موتود (!!!! همون تخم مرغ خودمون) می حورم، 2 تا !!!!
Subscribe to:
Posts (Atom)