چند وقته حوصله نوشتم ندارم، دچار ركود نوشتاري شدم. چه كار كنم؟ دست خودم كه نيست كه. حوصله بقيه كارا رو دارم ها، اما دوست ندارم بيام اينجا بنويسم......
فعلاً!!
Wednesday, October 05, 2005
Monday, September 26, 2005
غم مخور
يوسف گم گشته باز آيد به كنعان غم مخور
كلبهي احزان شود روزي گلستان غم مخور
اي دل غمديده حالت به شود دل بد مكن
وين سر شوريده باز آيد به سامان غم مخور
دور گردون گر دو روزي بر مراد ما نرفت
دايماً يكسان نباشد حال دوران غم مخور
گر بهار عمر باشد باز بر تخت چمن
چتر گل در سر كشي اي مرغ خوش خوان غم مخور
اي دل ار سيل فنا بنياد هستي بركند
چون تو را نوح است كشتي بان غم مخور
هان مشو نوميد چون واقف نئي از سر غيب
باشد اندر پرده بازي هاي پنهان غم مخور
در بيابان گر به شوق كعبه خواهي زد قدم
سرزنش ها گر كند خار مغيلان غم مخور
گرچه منزل بس خطرناك است و مقصد بس بعيد
هيچ راهي نيست كانرا نيست پايان غم مخور
حال ما در فرقت جانان و ابرام رقيب
جمله مي داند خداي حال گردان غم مخور
حافظا در كنج فقر و خلوت شبهاي تار
تا بود وردت دعا و درس قرآن غم مخور
كلبهي احزان شود روزي گلستان غم مخور
اي دل غمديده حالت به شود دل بد مكن
وين سر شوريده باز آيد به سامان غم مخور
دور گردون گر دو روزي بر مراد ما نرفت
دايماً يكسان نباشد حال دوران غم مخور
گر بهار عمر باشد باز بر تخت چمن
چتر گل در سر كشي اي مرغ خوش خوان غم مخور
اي دل ار سيل فنا بنياد هستي بركند
چون تو را نوح است كشتي بان غم مخور
هان مشو نوميد چون واقف نئي از سر غيب
باشد اندر پرده بازي هاي پنهان غم مخور
در بيابان گر به شوق كعبه خواهي زد قدم
سرزنش ها گر كند خار مغيلان غم مخور
گرچه منزل بس خطرناك است و مقصد بس بعيد
هيچ راهي نيست كانرا نيست پايان غم مخور
حال ما در فرقت جانان و ابرام رقيب
جمله مي داند خداي حال گردان غم مخور
حافظا در كنج فقر و خلوت شبهاي تار
تا بود وردت دعا و درس قرآن غم مخور
Saturday, September 24, 2005
مردان مريخي، زنان ونوسي!
ديروز از مسافرت برگشتيم، يه مسافرت 4 روزه كه با وجود كوتاه بودنش خيلي چسبيد. جاي همگي خالي. رفتيم شمال. به نظرم وقتاي خستگي آدم شمال تنها جاييه كه مي تونه خستگي رو از تن آدم به در كنه و آدم رو دوباره شارژ كنه. به من كه خيلي حال داد. نمي دونم حامد هم به اندازه من از اين مسافرت لذت برده يا نه. اميدوارم كه خستگيهاي اونم از تنش رفته باشه. بعضي وقتا يه جوري مي شه كه نمي شه احساس درونيش رو فهميد. تو لاك خودش فرو مي ره و اصلاً هم دوست نداره كه سر به سرش بذاري. زبوني مي گه خوش گذشت، اما آثاري كه بايد رو توش نمي شه ديد. من وقتي مي گم خوش گذشت تا چند روز خوشي رو مي شه از رفتارم فهميد. اما اون مثل من نيست. شايد اينم از تفاوتهاي مردان مريخي با ما زنان ونوسيه! به هر حال دوست داشتم كه اونم يه انرژي دوباره گرفته باشه و همه چي رو از نو شروع كنه. اما ظاهراً فكرايي تو سرشه كه نمي ذاره راحت باشه.
جداً چرا مردا اينطورن؟ تا وقتي كه نتونن مشكلاتشون رو اونطوري كه دوست دارن حل كنن تو خودشون فرو مي رن و هيچ راه حلي رو هم از كسي نمي پذيرن. يعني بيشتر دوست دارن كه وقتي حرف مي زنن تو كارشون نظر ندي فقط بگي تو راست ميگي، تو درست فكر مي كني. تا بعد هر وقت كه خودشون دوست داشتن از لاكشون بيرون بيان و بشن همون آدم دوست داشتني قبلي!!!
عزيزم اميدوارم اوضاع اونجوري بشه كه تو دوست داري، اونطور كه تو انتظارش رو داري؛ با اينكه من اصلاً ناراضي نيستم و براي همه چيزهايي كه داريم خدا رو شكر مي كنم و كاملاً به اين اميدوارم كه با هم مي تونيم به هر جايي كه مي خوايم برسيم. فقط شايد كمي زمان لازم باشه. آمين.
جداً چرا مردا اينطورن؟ تا وقتي كه نتونن مشكلاتشون رو اونطوري كه دوست دارن حل كنن تو خودشون فرو مي رن و هيچ راه حلي رو هم از كسي نمي پذيرن. يعني بيشتر دوست دارن كه وقتي حرف مي زنن تو كارشون نظر ندي فقط بگي تو راست ميگي، تو درست فكر مي كني. تا بعد هر وقت كه خودشون دوست داشتن از لاكشون بيرون بيان و بشن همون آدم دوست داشتني قبلي!!!
عزيزم اميدوارم اوضاع اونجوري بشه كه تو دوست داري، اونطور كه تو انتظارش رو داري؛ با اينكه من اصلاً ناراضي نيستم و براي همه چيزهايي كه داريم خدا رو شكر مي كنم و كاملاً به اين اميدوارم كه با هم مي تونيم به هر جايي كه مي خوايم برسيم. فقط شايد كمي زمان لازم باشه. آمين.
Wednesday, September 14, 2005
رد پا!
آقا چه عجب، بالاخره اين hint counter ما دوباره فعال شد و من مي تونم ببينم كه چه خبر بوده اينجا. مي دونين بيشتر يه جور حس فضوليه، اينكه بري ببيني از كجاهاي دنيا مي آن وبلاگت رو مي خونن بهت حس خوبي مي ده. با اينكه نمي تونم بفهمم كه اون آدم كي بوده، مي شناسمش يا نه، غريبه است يا آشنا؛ ولي دوست دارم رد پاها رو دنبال كنم. البته بيشتر دوست داشتم كه كامل بدونم چه كساني هستن اونايي كه مي آن به خونه من...
به هر حال خوشحالم كه دوباره اسباب فضولي من راه افتاد!!!!!!!!!
به هر حال خوشحالم كه دوباره اسباب فضولي من راه افتاد!!!!!!!!!
Monday, September 12, 2005
باز باران...
باز باران، با ترانه، با گوهرهاي فراوان، مي خورد بر بام خانه....
چند وقتيه كه نمي رسم درست و حسابي به وبلاگم سر بزنم، دلم براي نوشتن درست و حسابي و با همه جزئيات تنگ شده. درگير كارهاي مراسممون هستم و نه به كارم مي رسم، نه به خودم، نه به وبلاگم. تا عصر كه سركارم، بعد مي رم دنبال خريد و كارهاي خاص اينجور مراسم؛ بعد هم خونه و مثل جنازه افتادن رو تخت و يه خواب عميق جوري كه نمي فهمم كي صبح مي شه.
حال و هوايي كه الآن بر اطرافم مستوليه رو دوست دارم، يه جور هيجان خاص، يه بدو بدوي دوست داشتني. بوي مهر و مدرسه هم كه مي آد، حالم رو خوشتر از هميشه مي كنه.
چند شب پيش با حامد رفتيم پارك پرواز، تا حالا نرفته بودم، اما تعريفش رو زياد شنيده بودم. يه فضاي سبز، يه چمن صاف و مسطح بالاي تهران، تو ارتفاع زياد، روي يه تپه، جايي كه انتظار ديدن زمين صاف رو نداري. از اون بالا همه شهر رو زير پات مي بيني و متوجه آرامشش تو شب مي شي، برخلاف تمام هياهوي روزانه اش. اين منظره آرامش شهر رو به من هم منتقل مي كنه. فارغ از همه دويدنهاي روزانه، مي توني يه ساعت بشيني و سكوت باشه و نسيم خنك كه صورتت رو نوازش مي كنه تا براي يه خواب راحت آماده ات كنه.
دلم شمال مي خواد و نم نم بارون و شومينه هيزمي و يه پتو...
باز باران..........
چند وقتيه كه نمي رسم درست و حسابي به وبلاگم سر بزنم، دلم براي نوشتن درست و حسابي و با همه جزئيات تنگ شده. درگير كارهاي مراسممون هستم و نه به كارم مي رسم، نه به خودم، نه به وبلاگم. تا عصر كه سركارم، بعد مي رم دنبال خريد و كارهاي خاص اينجور مراسم؛ بعد هم خونه و مثل جنازه افتادن رو تخت و يه خواب عميق جوري كه نمي فهمم كي صبح مي شه.
حال و هوايي كه الآن بر اطرافم مستوليه رو دوست دارم، يه جور هيجان خاص، يه بدو بدوي دوست داشتني. بوي مهر و مدرسه هم كه مي آد، حالم رو خوشتر از هميشه مي كنه.
چند شب پيش با حامد رفتيم پارك پرواز، تا حالا نرفته بودم، اما تعريفش رو زياد شنيده بودم. يه فضاي سبز، يه چمن صاف و مسطح بالاي تهران، تو ارتفاع زياد، روي يه تپه، جايي كه انتظار ديدن زمين صاف رو نداري. از اون بالا همه شهر رو زير پات مي بيني و متوجه آرامشش تو شب مي شي، برخلاف تمام هياهوي روزانه اش. اين منظره آرامش شهر رو به من هم منتقل مي كنه. فارغ از همه دويدنهاي روزانه، مي توني يه ساعت بشيني و سكوت باشه و نسيم خنك كه صورتت رو نوازش مي كنه تا براي يه خواب راحت آماده ات كنه.
دلم شمال مي خواد و نم نم بارون و شومينه هيزمي و يه پتو...
باز باران..........
Tuesday, September 06, 2005
تو اين مملكت نمي شه لباس خريد!!!
نمي دونم جديداً سري به اين مغازه هاي پر زرق و برق لباس فروشي زدين يا نه. من الآن چند روزه كه به اين درد مبتلا شدم و ديشب ديگه به اين نتيجه رسيدم كه از همون لباسهاي قديميم استفاده كنم خيلي بهتره تا بخوام اين لباسهاي مضحك رو تنم كنم. نمي دونم اين طراحهاي لباس چه فكري مي كنن كه اين طرحهاي مسخره رو مي دن، به قول يكي از استادهاي دانشگاه –استاد ملكيان عزيز- تير خلاص رو به شعور بشريت زدن!
از اول هفته تا حالا به همه جاي اين شهر درندشت سر زدم تا شايد بتونم يه لباس مناسب براي مهموني اين پنجشنبه براي خودم دست و پا كنم، اما نشده كه نشده. حتي از سخت گيريهايي كه معمولاً تو خريد دارم دست برداشتم و ديگه همه مدلي رو پرو مي كنم به اين اميد كه شايد تو تن قشنگ باشه. به نظرم لباسا دو دسته شدن: يه سري به قول بر و بچ شديداً جواد! و سري ديگه به سليقه روشنفكران عزيز غربزده مديست مورد تهاجم فرهنگي قرار گرفته!!! بابا اگه يكي بخواد يه لباس نرمال بپوشه بايد چه كنه؟ من كه پيدا نكردم، همه جا هم سر زدم، از همه مدل، بالاي شهر، پائين شهر، مركز شهر؛ ولي پيدا نكردم، شما اگه سراغ دارين بگين.
از اول هفته تا حالا به همه جاي اين شهر درندشت سر زدم تا شايد بتونم يه لباس مناسب براي مهموني اين پنجشنبه براي خودم دست و پا كنم، اما نشده كه نشده. حتي از سخت گيريهايي كه معمولاً تو خريد دارم دست برداشتم و ديگه همه مدلي رو پرو مي كنم به اين اميد كه شايد تو تن قشنگ باشه. به نظرم لباسا دو دسته شدن: يه سري به قول بر و بچ شديداً جواد! و سري ديگه به سليقه روشنفكران عزيز غربزده مديست مورد تهاجم فرهنگي قرار گرفته!!! بابا اگه يكي بخواد يه لباس نرمال بپوشه بايد چه كنه؟ من كه پيدا نكردم، همه جا هم سر زدم، از همه مدل، بالاي شهر، پائين شهر، مركز شهر؛ ولي پيدا نكردم، شما اگه سراغ دارين بگين.
Saturday, September 03, 2005
مهمترين اتفاق
خيلي وقته كه فرصت نكردم تا به اينجا سري بزنم؛ اما امروز دلم هواي اينجا رو كرد. اين چند وقته سرم حسابي شلوغ بوده و وقت سر خاروندن هم نداشتم، چه برسه به وبلاگ نويسي. البته اين شلوغ پلوغي(!) تا يه ماهِ ديگه فكر كنم ادامه داشته باشه و بنده بايد همچنان بدواَم. اما دويدنش از نوع خوب و دوست داشتنيه. يعني آدمو از پا نميندازه.
به هر حال، از همه اينا كه بگذريم سخن دوست خوشتر است! اگه وبلاگ من رو خونده باشين از ماجراهاي من و حامد خبر دارين. همونطور كه قبلاً گفتم دوره سختيهامون تموم شد و به وعده موعود رسيديم! تا حالاش كه خوب بوده، از اين به بعدشم خوب خواهد بود. آخر اين هفته قراره مهمترين سند زنديگيمون رو هم امضا كنيم، يعني در واقع مهمترين اتفاق زندگي هر آدمي رو ما پنجشنبه تجربه خواهيم كرد. پنجشنبه 17/6/1384.
به هر حال، از همه اينا كه بگذريم سخن دوست خوشتر است! اگه وبلاگ من رو خونده باشين از ماجراهاي من و حامد خبر دارين. همونطور كه قبلاً گفتم دوره سختيهامون تموم شد و به وعده موعود رسيديم! تا حالاش كه خوب بوده، از اين به بعدشم خوب خواهد بود. آخر اين هفته قراره مهمترين سند زنديگيمون رو هم امضا كنيم، يعني در واقع مهمترين اتفاق زندگي هر آدمي رو ما پنجشنبه تجربه خواهيم كرد. پنجشنبه 17/6/1384.
Wednesday, August 17, 2005
شكر...
فردا روز بزرگي براي من و گلدونمه! قراره كه اتفاقات خيلي خوبي برامون بيفته. اتفاقاتي كه مدتهاست منتظرش بوديم. ديروز داشتم بهش مي گفتم گلي مفت مفت داريم مي رسيم ها. يه نگاه عجيب بهم كرد و گفت مفت مفت؟ اين كجاش مفته؟ سه ساله كه پدرمون در اومده، كلي بدبختي كشيديم، حالا مي گي مفت مفت؟ ديدم راست مي گه. انگار خودم هم يادم رفته كه تا همين چند روز پيش هم بدبختيهامون ادامه داشته. انگار يادم رفته كه سه سال كلي راه رو با هم رفتيم تا رسيديم به جايي كه الآن هستيم. راههايي كه هم سربالايي داشت و هم سرپاييني. با هم خنديديم، گريه كرديم، لذت برديم، سختي كشيديم، تلاش كرديم و تلاش كرديم تا شديم چيزي كه الآن هستيم. انگار يادم رفته بود كه مدتهاست انتظار اين روزا رو مي كشيديم و با هم مي گفتيم چي مي شه اگه بشه، و حالا شده. انگار راسته كه مي گن وقتي سختيها تموم مي شه، آدم بهشون مي خنده و ديگه بهشون به چشم خاطره و تجربه نگاه مي كنه. برا من كه هنوز تموم نشده، صدق كرده.
خدايا براي همه كمكهايي كه بهمون كردي و مي كني شكر؛ خدايا براي همه قدرتهايي كه بهمون دادي تا بتونيم از پس ِ مشكلاتمون بربيايم شكر؛ خدايا به خاطر همه فرصتهايي كه بهمون دادي تا قدر هم رو بيشتر بدونيم و همديگر رو بيشتر دوست داشته باشيم هم شكر...
خدايا براي همه كمكهايي كه بهمون كردي و مي كني شكر؛ خدايا براي همه قدرتهايي كه بهمون دادي تا بتونيم از پس ِ مشكلاتمون بربيايم شكر؛ خدايا به خاطر همه فرصتهايي كه بهمون دادي تا قدر هم رو بيشتر بدونيم و همديگر رو بيشتر دوست داشته باشيم هم شكر...
Saturday, August 13, 2005
بهار زندگي من
... و سرانجام بهار جاي زمستان را خواهد گرفت؛ گرچه ممكن است گاهي خيلي طولاني باشد.
آقا بهار ما هم كم كم داره مي آد و الآن يه چيزي تو مايه هاي حال و هواي قبل از عيده. حالم خيلي خوبه و با همه وجودم منتظر بهارم. دارم خونه تكوني مي كنم، مي رم خريد، لباس مي دوزم، به خودم مي رسم و ...!!! مي خوام وقتي كه بهار مي رسه آماده باشم و خودم به استقبالش برم. نمي خوام وقتي مي آد سفره هفت سينم آماده نباشه، لباساي نو تنم نباشه.
بهار زندگي من، بيا كه بي صبرانه انتظارت رو مي كشم و پذيراي وجودتم...
آقا بهار ما هم كم كم داره مي آد و الآن يه چيزي تو مايه هاي حال و هواي قبل از عيده. حالم خيلي خوبه و با همه وجودم منتظر بهارم. دارم خونه تكوني مي كنم، مي رم خريد، لباس مي دوزم، به خودم مي رسم و ...!!! مي خوام وقتي كه بهار مي رسه آماده باشم و خودم به استقبالش برم. نمي خوام وقتي مي آد سفره هفت سينم آماده نباشه، لباساي نو تنم نباشه.
بهار زندگي من، بيا كه بي صبرانه انتظارت رو مي كشم و پذيراي وجودتم...
Monday, August 01, 2005
ماااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا...................
باورم نمي شه............
يه خبر شنيدم تو كفم بدجور: "پرواز شرکت های هواپیمایی به جزایر ترکیه متوقف شد"!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
يعني چي اونوقت؟ انصافاً مملكت داريم توپ، ممالك غربيه و شرقيه حالا حالاها بايد بدواَن تا به ما برسن. حالا علت چيه؟ چون سفر به جزایر آنتالیا، بدروم و مارماریس صرفاً برای امور تفریحی و برخی مسایل دیگر صورت می گرفته و فاقد توجیه اقتصادی و سیاسی بوده است!!!!!!!
یکی دیگر از دلایل توقف پروازهای شرکت های هواپیمایی داخلی به جزایر ترکیه، کمبود ناوگان حمل و نقل هوایی برای پروازهای داخلی و پروازهای ضروری خارجی ذکر شده است.....
البته خبر هم اصلش به من بر نمي گرده ها!!!!!!! منبع خبرگزاري مهر مي باشد. نقطه سر خط.
يه خبر شنيدم تو كفم بدجور: "پرواز شرکت های هواپیمایی به جزایر ترکیه متوقف شد"!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
يعني چي اونوقت؟ انصافاً مملكت داريم توپ، ممالك غربيه و شرقيه حالا حالاها بايد بدواَن تا به ما برسن. حالا علت چيه؟ چون سفر به جزایر آنتالیا، بدروم و مارماریس صرفاً برای امور تفریحی و برخی مسایل دیگر صورت می گرفته و فاقد توجیه اقتصادی و سیاسی بوده است!!!!!!!
یکی دیگر از دلایل توقف پروازهای شرکت های هواپیمایی داخلی به جزایر ترکیه، کمبود ناوگان حمل و نقل هوایی برای پروازهای داخلی و پروازهای ضروری خارجی ذکر شده است.....
البته خبر هم اصلش به من بر نمي گرده ها!!!!!!! منبع خبرگزاري مهر مي باشد. نقطه سر خط.
Subscribe to:
Posts (Atom)