امروز صبح اول صبح كه اومدم اينجا يه email ِ جالب گرفتم. انقدر برام جالب بود كه قبل از هر كاري اومدم و دارم ابنجا مي نويسم. بعضي اوقات دلم مي خواست وقت داشتم و هر وقت كه دوست داشتم مي نوشتم. براي نوشتن دغدغه اي نداشتم. اما همون جريان كاشكي رو كاشتم و ايناس ديگه.
"من چه سبزم امروز،
و چه اندازه تنم هوشيار است!
نكند اندوهي، سر رسد از پس كوه.
چه كسي پشت درختان است؟ ...
ظهر تابستان است. سايه ها مي دانند، كه چه تابستاني است.
سايه هايي بي لك، گوشه اي روشن و پاك،
كودكان احساس! جاي بازي اينجاست....
در دل من چيزي است، مثل يك بيشه نور، مثل خواب دم صبح
و چنان بي تابم، كه دلم مي خواهد بدوم تا ته دشت، بروم تا سر كوه.
دورها آوايي است، كه مرا مي خواند...." *
خودم از نوشته ام خنده ام گرفت. مي دونين چرا؟ آخه نوشته قبلي ام اين بود كه حرفاي ديگران ديگه برام مهم نيست. اما حالا باز اومدم مي گم از email ِ يكي شنگولم. آهاي مردم، به گوش باشيد!!! غزال بيدار است!!! اشتباه نكنيد بابا، اين با اون فرقش تفاوت ميان ماه من تا ماه گردون ِ ها. از ما گفتن بود.
آقا چشم شيطون كور، گوش شيطون كر، سبز ِ سبزم امروز ، و تنم هوشيار است. دلم هم نمي خواد كه هيچ اندوهي سر رسد از پس كوه.
دورها آوايي است كه مرا مي خواند...
Tuesday, November 30, 2004
Saturday, November 27, 2004
به قول حامد، راضي يا نا راضي؟
گاهي وقتا نوشته هاي بعضي ها، آدم رو عصبي مي كنه. حتي شايد چيزي ننوشته باشن، فقط يك خط. اما اون يك خط هم مي تونه اعصاب آدم رو خط خطي كنه و روزي رو كه خيلي قشنگ شروع شده، زشت كنه. انگار مي آن و مي نويسن فقط براي اينكه بگن ما هم هستيم.
اما خوشبختانه ديگه مثل قديما نيستم. ياد گرفتم كه براي حرف هر آدمي ارزش قائل نباشم. ياد گرفتم كه از اظهار فضلهاي هر ننه قمري دلخور نشم. مي دونين، براي خودم يه محدوده دارم، محدوده اي تنگ تر از قبل، كه توش جاي آدماي خاصه. بيرون اون هر كس مي خواد، هر چي بگه، برام مهم نيست. شايد ذهنمو يكي دو دقيقه مشغول كنه، اما جداً همون يكي دو دقيقه است. بعدش چنان از يادم مي ره كه انگار اصلاً نشنيده بودم.
لابد مي گي اگه اينجوريه پس چرا اومدي اينجا اينو نوشتي، اگه برات مهم نيست نوشتني هم نداره. اما بايد بگم كه دقيقاً براي اين نوشتم كه اعلام كنم ديگه خيلي ها برام مهم نيستن.
امروز جز روزاييه كه سر حال، قبراق، مي خوام يه هفته شلوغ كاري رو شروع كنم. پر از انرژي ام. سرشار از حس قشنگ زنده بودن، ادامه دادن و لذت بردن.
زندگي قشنگه، آسمون آبيه، حامد بهترين كسيه كه مي تونه باشه، كار خوبه و منم همه چي رو دوست دارم. پس ديگه چي مي خوام؟
راضي ام، راضي ِ راضي.
اما خوشبختانه ديگه مثل قديما نيستم. ياد گرفتم كه براي حرف هر آدمي ارزش قائل نباشم. ياد گرفتم كه از اظهار فضلهاي هر ننه قمري دلخور نشم. مي دونين، براي خودم يه محدوده دارم، محدوده اي تنگ تر از قبل، كه توش جاي آدماي خاصه. بيرون اون هر كس مي خواد، هر چي بگه، برام مهم نيست. شايد ذهنمو يكي دو دقيقه مشغول كنه، اما جداً همون يكي دو دقيقه است. بعدش چنان از يادم مي ره كه انگار اصلاً نشنيده بودم.
لابد مي گي اگه اينجوريه پس چرا اومدي اينجا اينو نوشتي، اگه برات مهم نيست نوشتني هم نداره. اما بايد بگم كه دقيقاً براي اين نوشتم كه اعلام كنم ديگه خيلي ها برام مهم نيستن.
امروز جز روزاييه كه سر حال، قبراق، مي خوام يه هفته شلوغ كاري رو شروع كنم. پر از انرژي ام. سرشار از حس قشنگ زنده بودن، ادامه دادن و لذت بردن.
زندگي قشنگه، آسمون آبيه، حامد بهترين كسيه كه مي تونه باشه، كار خوبه و منم همه چي رو دوست دارم. پس ديگه چي مي خوام؟
راضي ام، راضي ِ راضي.
Monday, November 22, 2004
مرجان
پارسال اين موقع اونم بين مابود. اونم مثل ما نفس می کشيد، راه می رفت، حرف می زد، غذا می خورد و زندگی می کرد.
اما الآن یک ساله که دیگه نیست. نه اینکه نیست، پیش ما نیست. هیچ وقت آخرین باری رو که باهام حرف زد یادم نمی ره. تو بیمارستان، بهم گفت غزال برام دعا کن که زودتر از اینجا بیام بیرون، نمی دونی بیمارستان چقدر بده. وحشتناکه. آدم اینجا دلش می گیره، حوصله اش سر میره. منم جوابش رو دادم که مطمئن باش زود می ری خونه. زودتر از اونی که فکر کنی و براش دعا کردم...
چند روز بعدش رفت تو کما. آخرین باری که دیدمش تو یه اتاق بود که از پشت شیشه اش باید می دیدیمش. اون طرف شیشه پنج تای دیگه هم بودن، همه اشون در انتظار یه تغییر بودن، در انتظار مرگ...
فردای اون روزی که رفتم پیشش زنگ زدم که هماهنگ کنم برای رفتن دوباره؛ اما دیگه نبود. بردنش بهشت زهرا.
حالا یک سال گذشته، یک سال که اون بین ما نیست و هر از چندگاهی به یادش می افتیم و می گیم که خدا بیامرزدش. هنوزم باورم نمی شه که نباشه. هنوزم فکر می کنم تو گوشه دیگه شهر داره زندگی می کنه و فقط من ازش خبر ندارم.
یادش به خیر و روحش شاد.
اما الآن یک ساله که دیگه نیست. نه اینکه نیست، پیش ما نیست. هیچ وقت آخرین باری رو که باهام حرف زد یادم نمی ره. تو بیمارستان، بهم گفت غزال برام دعا کن که زودتر از اینجا بیام بیرون، نمی دونی بیمارستان چقدر بده. وحشتناکه. آدم اینجا دلش می گیره، حوصله اش سر میره. منم جوابش رو دادم که مطمئن باش زود می ری خونه. زودتر از اونی که فکر کنی و براش دعا کردم...
چند روز بعدش رفت تو کما. آخرین باری که دیدمش تو یه اتاق بود که از پشت شیشه اش باید می دیدیمش. اون طرف شیشه پنج تای دیگه هم بودن، همه اشون در انتظار یه تغییر بودن، در انتظار مرگ...
فردای اون روزی که رفتم پیشش زنگ زدم که هماهنگ کنم برای رفتن دوباره؛ اما دیگه نبود. بردنش بهشت زهرا.
حالا یک سال گذشته، یک سال که اون بین ما نیست و هر از چندگاهی به یادش می افتیم و می گیم که خدا بیامرزدش. هنوزم باورم نمی شه که نباشه. هنوزم فکر می کنم تو گوشه دیگه شهر داره زندگی می کنه و فقط من ازش خبر ندارم.
یادش به خیر و روحش شاد.
Wednesday, November 10, 2004
نفس راحت
با عرض پوزش از همه انسانهاي مودب، بايد رسماً اعلام كنم كه زاييدم!!!!
بعد از اون پروسه چند هفته اي كارخونه رفتن، يك پروژه جديد براي ما تعريف شد كه فاز اول كار رو بايد براي امروز demo مي داديم. يك پروژه جديد با يك ابزار جديد در مدت زمان يك هفته. يعني جداً الآن كه دارم مي نويسم ديگه چشمام از زور درد نمي خوان كه باز بمونن. هفته جالبي بود، پر از مطالب جديد و با كلي كار. اميدوارم همه اين چيزايي كه در عرض اين مدت كم تو ذهنم رفت، بعد ِ يك مدت كم هم از ذهنم نره.
الآن فقط مي شه گفت كه آآآآآآآآخييييييييييييييييييييييييشششششششششششششش!
فاز اول تموم شد، مي شه يه كم نفس راحت كشيد، وب گردي كرد، ميوه خورد، چايي رو قبل از اينكه يخ بشه خورد، زود رفت خونه، و .... البته همه اينايي كه ميگم تا شروع فاز دوم كاره كه اونم از شنبه شروع مي شه و امروز هم چهارشنبه است : )))))))))))
حالا بازم اين خودش غنيمته، پس مي ريم كه خوش باشيم. هوراااااااااااااااااااااااااااااااااااا.
بعد از اون پروسه چند هفته اي كارخونه رفتن، يك پروژه جديد براي ما تعريف شد كه فاز اول كار رو بايد براي امروز demo مي داديم. يك پروژه جديد با يك ابزار جديد در مدت زمان يك هفته. يعني جداً الآن كه دارم مي نويسم ديگه چشمام از زور درد نمي خوان كه باز بمونن. هفته جالبي بود، پر از مطالب جديد و با كلي كار. اميدوارم همه اين چيزايي كه در عرض اين مدت كم تو ذهنم رفت، بعد ِ يك مدت كم هم از ذهنم نره.
الآن فقط مي شه گفت كه آآآآآآآآخييييييييييييييييييييييييشششششششششششششش!
فاز اول تموم شد، مي شه يه كم نفس راحت كشيد، وب گردي كرد، ميوه خورد، چايي رو قبل از اينكه يخ بشه خورد، زود رفت خونه، و .... البته همه اينايي كه ميگم تا شروع فاز دوم كاره كه اونم از شنبه شروع مي شه و امروز هم چهارشنبه است : )))))))))))
حالا بازم اين خودش غنيمته، پس مي ريم كه خوش باشيم. هوراااااااااااااااااااااااااااااااااااا.
Tuesday, November 02, 2004
دوست
چقدر خوبه با دوستاي قديمي بودن، حرف زدن و وقت گذروندن. امروز از اون روزاييه كه به ياد همه دوستام افتادم. دوستايي كه يه زماني بيشتر وقتمو با اونا مي گذروندم و حالا خيلي هاشون رو سالي يه بار هم نمي تونم ببينم. دوستايي كه تو دوره هاي مختلف زندگيم با هم دنياي مشتركي داشتيم. دوستايي كه هر چقدر هم كه از هم دور باشيم، وقتي كه به هم مي رسيم هنوز نزديكيم… شوري، مريم، سحر، روناك، مارال، منصور، آفتاب، مژگان ، مونا و… الآن كه اومدم اسمشونو بيارم متوجه شدم كه تعدادشون بيشتر از اين حرفاس كه بخوام همه رو نام ببرم. جداً چقدر دوست داريم ما آدما.
خيلي هاشون ديگه ايران نيستن، بعضي هاشون اينجان اما به خاطر شرايط روزگار همو خيلي كم مي بينيم، بعضي هم كه هنوز هستن و اي مي بينيم همو هر از چند گاهي.
دوستام، دوستون دارم و دلم براي همتون تنگ شده. تنگِ تنگِ تنگ.
خيلي هاشون ديگه ايران نيستن، بعضي هاشون اينجان اما به خاطر شرايط روزگار همو خيلي كم مي بينيم، بعضي هم كه هنوز هستن و اي مي بينيم همو هر از چند گاهي.
دوستام، دوستون دارم و دلم براي همتون تنگ شده. تنگِ تنگِ تنگ.
Wednesday, October 27, 2004
بي خانمان
با عرض پوزش از همه عزيزاني كه اين چند روز اومدن اينجا و همون نوشته هاي قديمي رو هي دوباره ديدن و شايد هم هي دوباره خوندن! به خدا تقصير من نبود!!! اگه نه حتماً بهتون افتخار مي داديم و مي اومديم يه چند خطي مي نوشتيم و شما رو مزين و منور مي نمومديم!!!!!!!
آره خلاصه مادر جان، ما اين چند روزه را كه در محضر علمايي چون شما نبوده ايم ، به جاش در محضر كارگران كارخانه به سر مي برديم و آنجا از تكنولوزي روز بي نصيب بوده ايم. شرمنده!!!
ولي جدي چه سخته بي كامپيوتر بودن ها! بايد كم كمك Notebook ِ رو جورش كرد. خدا همه ما رو با كامپيوتر محشور كنه!!!
الآنم خيلي وقت ندارم. باز بايد يرم كارخونه، پس تا برنامه بعد خداحافظ.
آره خلاصه مادر جان، ما اين چند روزه را كه در محضر علمايي چون شما نبوده ايم ، به جاش در محضر كارگران كارخانه به سر مي برديم و آنجا از تكنولوزي روز بي نصيب بوده ايم. شرمنده!!!
ولي جدي چه سخته بي كامپيوتر بودن ها! بايد كم كمك Notebook ِ رو جورش كرد. خدا همه ما رو با كامپيوتر محشور كنه!!!
الآنم خيلي وقت ندارم. باز بايد يرم كارخونه، پس تا برنامه بعد خداحافظ.
Monday, October 18, 2004
نسیم وصل
نه بسته ام به کس دل، نه بسته کس به من دل،
چو تخته پاره بر موج، رها رها رها من
ز من هر آنکه او دور، چو دل به سینه نزدیک،
به من هر آنکه نزدیک، از او جدا جدا من
نه چشم دل به سویی، نه باده در سبویی،
که تر کنم گلویی، به یاد آشنا من
ستاره ها نهفته، در آسمان ابری،
دلم گرفته ای دوست، هوای گریه با من.
نفست گرم، دست مریضاد، الحق که جای پدرت رو خوب پر می کنی. همایون شجریان رو می گم. با صداش خیلی حال می کنم. خیلی خیلی زیاد.
اگرچه اصلاً حال و هوام، حال و هوای این شعر نیست و هوای گریه ندارم!، ولی دلم خواست براتون بنویسم این شعر رو.
امروزم حالم خوبه، سرحال و قبراقم و آماده برای یک روز عالی. ( تا کور شود هر آنکه نتواند دید!!!!!!!!!!!!!:0 – اگرچه می دونم همه می تونن ببینن!!!)
اینجا می تونین بیشتر از این آلبوم مطلع شید. (نسیم وصل)
چو تخته پاره بر موج، رها رها رها من
ز من هر آنکه او دور، چو دل به سینه نزدیک،
به من هر آنکه نزدیک، از او جدا جدا من
نه چشم دل به سویی، نه باده در سبویی،
که تر کنم گلویی، به یاد آشنا من
ستاره ها نهفته، در آسمان ابری،
دلم گرفته ای دوست، هوای گریه با من.
نفست گرم، دست مریضاد، الحق که جای پدرت رو خوب پر می کنی. همایون شجریان رو می گم. با صداش خیلی حال می کنم. خیلی خیلی زیاد.
اگرچه اصلاً حال و هوام، حال و هوای این شعر نیست و هوای گریه ندارم!، ولی دلم خواست براتون بنویسم این شعر رو.
امروزم حالم خوبه، سرحال و قبراقم و آماده برای یک روز عالی. ( تا کور شود هر آنکه نتواند دید!!!!!!!!!!!!!:0 – اگرچه می دونم همه می تونن ببینن!!!)
اینجا می تونین بیشتر از این آلبوم مطلع شید. (نسیم وصل)
Sunday, October 17, 2004
غذا کجاس؟
روزه گرفتن هم عجب کار سختیه ها، مخصوصاً بدون سحری! دیگه دارم می میرم رسماً. انرژیم به صفر رسیده. دلم می خواد زودتر برم خونه. زود ِ زود ِ زود. برم خونه، یک عالمه غذاهای چرب بخورم.نفهمیدیم جی شد ما جوگیر شدیم روزه گرفتیم. شما فهمیدین؟!
الآن زنگ زدم سفارش همه مدل غذا دادم برای افطار، با اینکه زیاد نمی خورم ها، اما دلم می خواد همه چی باشه، که اگه هوس چیزی رو کردم، منتظرش نمونم و حسرت نخورم. دلم غذا می خوااااااااااااااد........
فسنجون با برنج، ته دیگ سیب زمینی، ماکارونی، قرمه سبزی، زولبیا و بامیه، سبزی خوردن خیس با پنیر، نون بربری داغ، همه چی ِ همه چی.
کاشکی الآن افطار بود.....
الآن زنگ زدم سفارش همه مدل غذا دادم برای افطار، با اینکه زیاد نمی خورم ها، اما دلم می خواد همه چی باشه، که اگه هوس چیزی رو کردم، منتظرش نمونم و حسرت نخورم. دلم غذا می خوااااااااااااااد........
فسنجون با برنج، ته دیگ سیب زمینی، ماکارونی، قرمه سبزی، زولبیا و بامیه، سبزی خوردن خیس با پنیر، نون بربری داغ، همه چی ِ همه چی.
کاشکی الآن افطار بود.....
Tuesday, October 12, 2004
سالاد!
امروزم از اون روزاییه که حامدو با همه وجودم دوست دارما!!!!!!
شده تا حالا بخواین به یه نفر لطف کنین، گند بزنین؟؟؟ همین دیشب من این کارو کردم! با حامد رفته بودیم بیرون غذا بخوریم، داشتیم سالادمون رو می خوردیم. من دیگه حس سالادخوریم نیومد، گفتم بذار سالادو بذارم جلوی حامد تا اون که عشق سالاده بتونه راحت تر بخوره، جاتون خالی آقا هل دادن ظرف سالاد همانا و برگشتنش روی حامد همان... در نظر بگیرین که یه ظرف سالاد سسی بریزه رو شلوار و پیراهنتون، چه حسی بهتون دست می ده؟ من که اگه خودم بودم تا سر حد جنون حرص می خوردم و شایدم عصبانی می شدم. البته بخش عصبانیتش بستگی به این داشته که لباسم چه لباسی بوده باشه و طرفم چه کسی.
خلاصه صحنه این شد که یه گُله سالاد ریخت رو لباسای بچه ام. پر کاهو و گوجه و سس... منم این وسط خنده ام گرفته بود مثل چی. حالا بخند، کی نخند. وقتی هم متوجه شدم که بقیه هم دیدن ماجرا رو و دارن بهمون می خندن، منم بیشتر خنده ام گرفت. خلاصه سالادا رو از رو لباسای حامد ورداشتم و ریختم تو ظرف. بعد هم با دستمال سعی کردم لباسش رو تمیز کنم. حامد بچه ام یه نموره عصبانی شده بود، اما به روی مبارکش نمی آورد. فقط گفت اگه الآن هرکس دیگه ای بود در رفته بود چون قطعاً می دونست چه کارش می کردم! بعد بهش گفتم حالا تکون نخور، بذار رو لکه ها نمک بریزم جاش نمونه!!!!!!!! :)))))))))) خودتون دیگه حتماً حدس می زنین قیافه حامدو دیگه........
اینم از جریان دیشب. جاتون خالی دوتایی کلی خندیدیم. فقط تنها چیزی که جداًً بعدش تاسف خوردم این بود که چرا اون صحنه از حامد عکس نگرفتم. هنوزم می گم، چرا یادم رفت ازش عکس بگیرم آخه؟؟؟؟؟؟
شده تا حالا بخواین به یه نفر لطف کنین، گند بزنین؟؟؟ همین دیشب من این کارو کردم! با حامد رفته بودیم بیرون غذا بخوریم، داشتیم سالادمون رو می خوردیم. من دیگه حس سالادخوریم نیومد، گفتم بذار سالادو بذارم جلوی حامد تا اون که عشق سالاده بتونه راحت تر بخوره، جاتون خالی آقا هل دادن ظرف سالاد همانا و برگشتنش روی حامد همان... در نظر بگیرین که یه ظرف سالاد سسی بریزه رو شلوار و پیراهنتون، چه حسی بهتون دست می ده؟ من که اگه خودم بودم تا سر حد جنون حرص می خوردم و شایدم عصبانی می شدم. البته بخش عصبانیتش بستگی به این داشته که لباسم چه لباسی بوده باشه و طرفم چه کسی.
خلاصه صحنه این شد که یه گُله سالاد ریخت رو لباسای بچه ام. پر کاهو و گوجه و سس... منم این وسط خنده ام گرفته بود مثل چی. حالا بخند، کی نخند. وقتی هم متوجه شدم که بقیه هم دیدن ماجرا رو و دارن بهمون می خندن، منم بیشتر خنده ام گرفت. خلاصه سالادا رو از رو لباسای حامد ورداشتم و ریختم تو ظرف. بعد هم با دستمال سعی کردم لباسش رو تمیز کنم. حامد بچه ام یه نموره عصبانی شده بود، اما به روی مبارکش نمی آورد. فقط گفت اگه الآن هرکس دیگه ای بود در رفته بود چون قطعاً می دونست چه کارش می کردم! بعد بهش گفتم حالا تکون نخور، بذار رو لکه ها نمک بریزم جاش نمونه!!!!!!!! :)))))))))) خودتون دیگه حتماً حدس می زنین قیافه حامدو دیگه........
اینم از جریان دیشب. جاتون خالی دوتایی کلی خندیدیم. فقط تنها چیزی که جداًً بعدش تاسف خوردم این بود که چرا اون صحنه از حامد عکس نگرفتم. هنوزم می گم، چرا یادم رفت ازش عکس بگیرم آخه؟؟؟؟؟؟
Saturday, October 09, 2004
نوبت دیوانگی
دیشب جاتون حسابی خالی بود. رفتیم تئاتر نوبت دیوانگی کاری از هادی مرزبان. با بازی فرزانه کابلی و ایرج راد. توصیه می کنم اگر می تونید برید ببینید. داستان زندگی شمس تبریزی و مولانا به تصویر کشیده شده بود. اگرچه به اندازه "خاطرات هنرپیشه نقش دوم" قوی نبود، اما حتماً ارزش دیدن رو داشت. البته باید حق هم داد که به قوت اون نباشه، چون "خاطرات هنرپیشه نقش دوم" نوشته بهرام بیضایی بود و قطعاً کاری با کارگردانی هادی مرزبان و نویسندگی بهرام بیضایی کمتر هم نمی شه ازش انتظار داشت...
ما که راس 6.5 اونجا بودیم، اما با اون وجود خیل تماشاچی بود که به سمت درهای تالار وحدت هجوم آورده بودن و می خواستن حتی شده یه بلیط برای بالکن گیرشون بیاد. اون وسط، میون اون هیر و بیر از همه جالب تر گیر حراست بود که جلوی خانومهای به اصطلاح بدحجاب رو می گرفتن و نمی ذاشتن که برن تو. بابا آخه اونجا که دیگه جای گیر دادن نیست که. البته از انصاف هم نگذریم بعضی ها فکر کرده بودن که عروسی دعوت شدن و با موهای سشوار کشیده و حتی شینیون شده!!!!!، با آرایشی با قطر نیم سانتی متر روی صورت اومده بودن اونجا. از بین همه این شلوغی ها و بعد از چک شدن قیافه و بازرسی کیف و دفتر و دستک تونستیم وارد سالن بشیم. با حدود ده دقیقه تاخیر نمایش شروع شد.
آقا برا خاطر رقص سماعش هم که شده برید! با اینکه بعضی از جاها یه کم هماهنگ نبودن ولی در مجموع می شه گفت که عالی بود. بازی فرزانه کابلی هم بد نبود.
اینطوریا دیگه، برید خودتون ببینید اصلاً! حال ندارم بنویسم!!!
حال ندااااااااااااااااااااارم.......
ما که راس 6.5 اونجا بودیم، اما با اون وجود خیل تماشاچی بود که به سمت درهای تالار وحدت هجوم آورده بودن و می خواستن حتی شده یه بلیط برای بالکن گیرشون بیاد. اون وسط، میون اون هیر و بیر از همه جالب تر گیر حراست بود که جلوی خانومهای به اصطلاح بدحجاب رو می گرفتن و نمی ذاشتن که برن تو. بابا آخه اونجا که دیگه جای گیر دادن نیست که. البته از انصاف هم نگذریم بعضی ها فکر کرده بودن که عروسی دعوت شدن و با موهای سشوار کشیده و حتی شینیون شده!!!!!، با آرایشی با قطر نیم سانتی متر روی صورت اومده بودن اونجا. از بین همه این شلوغی ها و بعد از چک شدن قیافه و بازرسی کیف و دفتر و دستک تونستیم وارد سالن بشیم. با حدود ده دقیقه تاخیر نمایش شروع شد.
آقا برا خاطر رقص سماعش هم که شده برید! با اینکه بعضی از جاها یه کم هماهنگ نبودن ولی در مجموع می شه گفت که عالی بود. بازی فرزانه کابلی هم بد نبود.
اینطوریا دیگه، برید خودتون ببینید اصلاً! حال ندارم بنویسم!!!
حال ندااااااااااااااااااااارم.......
Subscribe to:
Posts (Atom)