Sunday, January 09, 2005

مي تونم درسته قورتت بدم، بدون هيچ كمي و كاستي!

سقوط!

"سالها دل طلب جام جم از ما مي‏كرد
آنچه خود داشت ز بيگانه تمنا مي‏كرد
گوهري كز صدق كون و مكان بيرون بود
طلب از گمشدگان لب دريا مي‏كرد
بيدلي در همه احوال خدا با او بود
او نميديدش و از دور خدايا مي‏كرد
مشكل خويش بر پير مغان بردم دوش
كاو به تأييد نظر حل معما مي‏كرد
ديدمش خرم و خندان قدح باده به دست
وندران آينه صدگونه تماشا مي‏كرد
گفتم اين جام جهان بين به تو كي داد حكيم
گفت آنروز كه اين گنبد مينا مي‏كرد
آن همه شعبده ها عقل كه مي‏كرد آنجا
سامري پيش عصا و يد بيضا مي‏كرد
گفت آن يار كزو گشت سردار بلند
جرمش اين بود كه اسرار هويدا مي‏كرد
آنكه چون غنچه دلش را ز حقيقت بنهفت
ورق خاطره از اين نكته محشي مي‏كرد
فيض روح القدس ار باز مدد فرمايد
دگران هم بكنند آنچه مسيحا مي‏كرد
گفتمش سلسله زلف بتان از پي چيست
گفت حافظ گله‏يي از دل شيدا مي‏كرد"

امروز يه متني رو تو سايت بازتاب خوندم، كه يه كم احوالاتم رو عوض كرد. يه زماني، اون دور دورا، همه چي داشتيم، فرهنگ، تمدن، قدرت، ثروت، همه چي. كم كم دونهء دونهء اونا رو ازمون گرفتن. حالا تقريباً هيچ كدومشون رو نداريم. يعني شايدم داريم، ولي نمي دونيم و بلد نيستيم.
خيلي حرفِ ها، يه روزي همه محتاجت باشن، ازت بترسن، اسمت كه مي آد ده بار دولا راست شن، اما يه روز برا اينكه بيان تو مملكتت ازت حق توحش بگيرن، آدم حسابت نكنن. جداً ماها چه كرديم كه به اينجا رسيديم؟ اينم خودش نوعي هنره ! چنان رفتار كني كه با سر بخوري زمين. مي گن كه: "هنر نزد ايرانيان است و بس"!!!
در پي ِ اين زلزله اخيري كه پيش اومد و چندين ميليون آدم رو بدبخت كرد، دولتهاي هند و تايلند اعلام كردن كه بيش از اين كمكهاي خارجي رو قبول نمي كنن. درست عين ما، كه پارسال بعد زلزله بم رسماً اعلام كرديم آماده دريافت همه نوع كمك‌هاي خارجي هستيم!
خودتون مطلب رو بخونين تا عرايض بنده بيشتر دستتون بياد. اصلاً به من چه. ما كه نه غم داريم نه غصه، هر چي مي شه بذار بشه!!!!!!

Tuesday, January 04, 2005

خواب

بعضي وقتا يكي، يه آدمي از گذشته هاي دور از ذهنت و از فكرت بيرون مي ره؛ يعني به زور بيرونش مي كني؛ اما يه هو، كاملاً ناخواسته دوباره بر ميگرده. با يه خواب، يه رويا، يه خيال. خواب رو كه ديگه نمي شه جلوشو گرفت. خواب رو كه نمي شه به زور بيرون كرد. پس تنها راه اومدنِ دوباره خوابه! ...
اصلاً خواب چيه؟ جدا شدن موقتي روح از بدن؟ پرواز كردن روح به جاهايي كه جسم رو نمي تونه دنبال خودش بكشونه؟ يا تصويري از ضمير ناخودآگاه انسان؟ به هر حال، به نظرم جنس خواب از يه دنياي ديگه اس، با دنيايي كه توش زندگي مي كنيم فرق داره، براي همينه كه گاهي خواب چيزا و كسايي رو مي بينيم كه شايد مدتهاست ازشون خبر نداريم، نديديمشون و نشنيديمشون.
منم ديشب خواب ديدم، يه خواب عجيب، از يه جاي غريب، با يه سري آدماي دور...
خوابم رو كامل به ياد دارم، تك تك صحنه هاش رو، از صبح كه بيدار شدم، هر كاري كردم نتونستم از ذهنم بيرونش كنم. يه جورايي اين خواب منو به فكر فرو برد. آيا واقعاً كار من درست بوده؟ درست كنار گذاشتمش؟ درست دورش خط كشيدم؟ درست تحريمش كردم؟ درست از ذهنم بيرونش كردم؟ درست جاشو تو دلم خالي كردم و بين بقيه تقسيم كردم؟ درست تصميم گرفتم؟
آخه بديش اينه كه درستي و نادرستي هم نسبيه، اگه قانون داشت، فرمول داشت، آدما راحت تر بودن؛ تصميم گيري آسون تر بود. تنها چيزي كه مي تونه من رو از تصميمم مطمئن كنه احساسمه. بعد از اينكه عقل يه فرماني داد و اجراش كردي، بعدِ اون بايد ببيني چه حسي داري، اگه احساست خوب بود، پس تصميمت هم درست بوده. حس من الآن خوبه. خلائي حس نمي كنم، از نبودش ناراحت نيستم، نبودش برام بهتر از بودشه، بهم اعتماد به نفس داده، جسارت و شجاعت داده، استقلال داده. پس فقط به اون به چشم يه خاطره و يه تجربه نگاه مي كنم. اون ديگه كاملاً رفته.

Saturday, January 01, 2005

تو

تو بهترين موجودي هستي تو دنيا كه مي شه دوسش داشت، عزيزتريني كه مي شه بهش دل بست، قشنگ تريني كه مي شه از بودنش لذت برد.
تو خود ِ خود ِ عشقي...

Saturday, December 25, 2004

مساله اين است، خواندن يا نخواندن!

اين وبلاگ هم چيز جالبيه ها، وقتي كه بهش فكر مي كني يه جورايي به دور مي رسي! آخه آدم نمي دونه اينجا ميآد كه براي كي بنويسه، براي خودش، براي شما، براي كي؟ من عادت نوشتن رو از زماناي دور –زماناي مدرسه- به ارث بردم. اون وقتا يه دفترچه كوچيك داشتم كه باهام بود و هر وقت كه دلم مي خواست؛ حتي اگه سر كلاس يا تو سرويس بودم؛ شروع به نوشتن مي كردم. اون زمانا كه خوب مثل الآن انقدر تكنولوژي نبود كه! يعني شايدم بود و ما از مرحله پرت بوديم! به هر حال اين عادت با گذشت زمان تبديل شد به وبلاگ نويسي و ديگه براي نوشتن نياز به دفترچهء كوچيك قديميم نبود. حالا بايد مي رفتي يه جايي رجيستر مي كردي و يه فضايي بهت مي دادن شروع مي كردي به تايپ. اين طرز نوشتن خيلي فرقها با قديم داره كه قطعاً خودتم خبر داري، اما چيزيش كه منو به دور و تسلسل ميندازه اينه كه اينجا بالاخره شخصيه يا نيست. من اون دفترچه ام بدجوري مال خودم بود! يعني همه مي دونستن كه نبايد بهش چپ نگاه كنن، اما اينجا...
اينجا رو نمي شه مخفي كرد. بعضي وقتا از كسايي مي شنوم كه مي آن و وبلاگم رو مي خونن كه شاخام در مي آد. مي دونين از سر زدن يه عده اي ذوق مي كنم. براي نيومدن بعضي ها شاكي مي شم. اما از اومدن بعضي ها هم... مي گم دوره باور كنيد، نمي دونم دوست دارم مطالب شخصيم رو همه بخونن يا نه. اگه دوست ندارم اصلاً چرا وبلاگ مي نويسم، چرا آدرسش رو مي گم؟ اگه هم دوست دارم كه ديگه اين حس خصوصي گرايي و تملك و اينا چيه؟ در واقع هم شخصيه، هم نيست. هم مي آي كه براي خواننده هات بنويسي، هم مي نويسي و نمي خواي بخونن. شايد باعث بشه اين حس كه حتي سانسور شده بنويسي. نمي دونم. به هر حال فعلاً كه مي نويسم و از نوشتنم لذت مي برم. به بقيه چيزاش هم بهتره كه فكر نكنم. يا مي خونن يا نمي خونن ديگه!

Sunday, December 19, 2004

تا كي؟

امروز از سحر email گرفتم؛ تا حالا حرف دلم رو نگفته بودم، اما ديگه دلم مي خواد بگم. هر بار كه ازش نامه اي مي گيرم، هر دفعه كه حرفاشو، درد دلشو مي خونم، بغض بدجوري گلومو فشار مي ده. من خيلي از دوستامو اينطوري از دست دادم، از دست كه نه، ازشون دور شدم، دوستاي صميمي و نزديكمو. از هر دوره اي از زندگيم ، صميمي ترينهاشون رفتن. نمي شه به رفتنشون خرده گرفت، خودم هم شايد برم. اما هر بار كه از يكيشون بهم خبر مي رسه گريه ام مي گيره. درسته كه به نبودنشون عادت كردم، ولي هنوز باهاش كنار نيومدم. اينجور وقتا تنها سوالي كه تو ذهنم مي چرخه اينه كه ايران تا كي مي خواد اينجوري باشه كه جووناش در حسرت رفتن باشن؟ بدونن كه رفتن با همه مشكلاتي كه داره بهتر از موندنه؛ درد غربت و تنهايي رو به جون بخرن اما اينجا نمونن. شايد اونور بتونن به اون چيزايي كه مي خوان برسن... تا كي؟

Sunday, December 12, 2004

گذشته

ديدين بعضي وقتا يه چيزايي از گذشته هست كه دوست نداري اصلاً بهش فكر كني، اما گاهي با يه اتفاق كوچيك، يه حرف بي غرض، يه نوشته نامربوط به يادش مي افتي؟ اين چيزا، اين خاطره ها، هيچ وقت پاك نمي شن، هيچ وقت از ذهن نمي رن، فقط مي شه از فكرشون "فرار" كرد.
دلم مي خواد بتونم يه راهي پيدا كنم، يه راهي براي ترميم اين ذهنيت، يه روشي براي قشنگ شدن تصوير اون خاطره، يه جرات براي فرار نكردن از گذشته.
تا آخر عمر نمي شه بار گذشته ها رو با خودت بكشي، تا ته زندگي نمي شه از يه اسم، يه زمان، يه خاطره فراري باشي. براي همينه كه دنبال راهم. مي خوام يه دفعه، بشينم با خودم خلوت كنم و فكراي بدي رو كه از اون زمانا تو ذهنمه دور بريزم، مي خوام با خودم بگم كه هر اتفاق رو مي شه به چشم يه تجربه ديد، يه تجربه تلخ يا شيرين. اما چه تلخ و چه شيرين از هر تجربه اي هم مي شه درس گرفت. درسي براي بقيه راه، براي جلوگيري از تكرار اشتباه، براي بهتر و بهتر شدن.
يعني مي شه؟

Tuesday, December 07, 2004

عزيزترين

" آن سفر كرده كه صد قافله دل همره اوست،
هر كجا هست خدايا به سلامت دارش. "
اين چيزيه كه عزيزترينم اون قديما وقتي مي خواستم برم مسافرت تو وبلاگش برام نوشت. الآنم دوباره مي خوام برم مسافرت و ناخودآگاه اين شعر به يادم افتاد.
عزيزترينم، هميشه بهترين بودي و هستي.

Tuesday, November 30, 2004

سبز ِ سبز

امروز صبح اول صبح كه اومدم اينجا يه email ِ جالب گرفتم. انقدر برام جالب بود كه قبل از هر كاري اومدم و دارم ابنجا مي نويسم. بعضي اوقات دلم مي خواست وقت داشتم و هر وقت كه دوست داشتم مي نوشتم. براي نوشتن دغدغه اي نداشتم. اما همون جريان كاشكي رو كاشتم و ايناس ديگه.
"من چه سبزم امروز،
و چه اندازه تنم هوشيار است!
نكند اندوهي، سر رسد از پس كوه.
چه كسي پشت درختان است؟ ...
ظهر تابستان است. سايه ها مي دانند، كه چه تابستاني است.
سايه هايي بي لك، گوشه اي روشن و پاك،
كودكان احساس! جاي بازي اينجاست....
در دل من چيزي است، مثل يك بيشه نور، مثل خواب دم صبح
و چنان بي تابم، كه دلم مي خواهد بدوم تا ته دشت، بروم تا سر كوه.
دورها آوايي است، كه مرا مي خواند...." *
خودم از نوشته ام خنده ام گرفت. مي دونين چرا؟ آخه نوشته قبلي ام اين بود كه حرفاي ديگران ديگه برام مهم نيست. اما حالا باز اومدم مي گم از email ِ يكي شنگولم. آهاي مردم، به گوش باشيد!!! غزال بيدار است!!! اشتباه نكنيد بابا، اين با اون فرقش تفاوت ميان ماه من تا ماه گردون ِ ها. از ما گفتن بود.
آقا چشم شيطون كور، گوش شيطون كر، سبز ِ سبزم امروز ، و تنم هوشيار است. دلم هم نمي خواد كه هيچ اندوهي سر رسد از پس كوه.
دورها آوايي است كه مرا مي خواند...

Saturday, November 27, 2004

به قول حامد، راضي يا نا راضي؟

گاهي وقتا نوشته هاي بعضي ها، آدم رو عصبي مي كنه. حتي شايد چيزي ننوشته باشن، فقط يك خط. اما اون يك خط هم مي تونه اعصاب آدم رو خط خطي كنه و روزي رو كه خيلي قشنگ شروع شده، زشت كنه. انگار مي آن و مي نويسن فقط براي اينكه بگن ما هم هستيم.
اما خوشبختانه ديگه مثل قديما نيستم. ياد گرفتم كه براي حرف هر آدمي ارزش قائل نباشم. ياد گرفتم كه از اظهار فضلهاي هر ننه قمري دلخور نشم. مي دونين، براي خودم يه محدوده دارم، محدوده اي تنگ تر از قبل، كه توش جاي آدماي خاصه. بيرون اون هر كس مي خواد، هر چي بگه، برام مهم نيست. شايد ذهنمو يكي دو دقيقه مشغول كنه، اما جداً همون يكي دو دقيقه است. بعدش چنان از يادم مي ره كه انگار اصلاً نشنيده بودم.
لابد مي گي اگه اينجوريه پس چرا اومدي اينجا اينو نوشتي، اگه برات مهم نيست نوشتني هم نداره. اما بايد بگم كه دقيقاً براي اين نوشتم كه اعلام كنم ديگه خيلي ها برام مهم نيستن.
امروز جز روزاييه كه سر حال، قبراق، مي خوام يه هفته شلوغ كاري رو شروع كنم. پر از انرژي ام. سرشار از حس قشنگ زنده بودن، ادامه دادن و لذت بردن.
زندگي قشنگه، آسمون آبيه، حامد بهترين كسيه كه مي تونه باشه، كار خوبه و منم همه چي رو دوست دارم. پس ديگه چي مي خوام؟
راضي ام، راضي ِ راضي.