Saturday, February 05, 2005

تجربه هاي بزرگ

به نظرم يه سري چيزا براي خوب زندگي كردن لازمه. بايد به يك سري آداب و عقايد توجه داشته باشي تا بتوني از زندگي لذت ببري و راضي باشي. يكي از اون چيزا "آگاهانه زيستن" اِ. آگاهانه زيستن يعني احترام گذاشتن به واقعيتها بدون طفره رفتن يا انكار كردن اونها. يعني با چشم و گوش باز همه حقايق رو ديدن و اونها رو پذيرفتن. و بعد با توجه به اون حقايق تصميم گرفتن، حركت كردن و جلو رفتن. اگه هميشه درست ببينيم، چشم و گوشمون رو باز كنيم، به قولي مثل كبك سرمون رو تو برف فرو نبريم، مي تونيم براي انجام هر كاري با توجه به واقعيات موجود گام برداريم و از چيزايي كه "وجود دارن" فرار نكنيم.
اين چند روز براي من روزهاي بزرگي تو زندگيم بودن. منو قدِ چند تجربه گرانبها بزرگ كردن. تا قبل از اين بلد نبودم بشينم شرايط رو تجزيه و تحليل كنم، با توجه به حقايق تصميم بگيرم و به تصميمم مطمئن باشم. اما الآن ديگه مي تونم.
تو اين چند روزه به جملاتي كه از بزرگان شنيده بودم اعتقاد پيدا كردم و اونا رو با همه وجودم لمس كردم. مثلاً اينكه مي گه "تو همه تلاشت رو براي رسيدن به هدف بكن؛ شد شد، نشد نشد." يا اينكه مي گه "در علم روانشناسي تساويها معنا ندارند" مثلاً قبول نشدن در كنكور = بدبختي يا طلاق گرفتن= آخر زندگي، تساويهاي درستي نيستن. اصلاً چه كسي صحت و اعتباري براي اين تساويها تعيين كرده؟ به نظرم هر هدفي يه ارزشي داره، يه سقفي براي سرمايه گذاري داره، تا اون سقف تلاشت رو مي كني، سعي مي كني كه بهش برسي، اگه رسيدي كه چه خوب اگه نه هم ديگه بيشتر از اون ارزش سرمايه گذاري نداره. مي ري سراغ اهداف بعدي و شايد حتي اهداف بزرگتر از قبلي.
تازه معني اين جمله رو هم كه مي گن هرچه پيش مي آد خيري توشه و به صلاح آدمه فهميدم. تا حالا طرز فكرم اين بود كه ما آدما هر جا كه كم مي آريم اينو مي گيم. ولي حالا به كنه قضيه پي بردم. هر تغييري كه تو زندگي آدم پيش بياد اين خودمون هستيم كه به اون تغيير معني خوب يا بد مي ديم. خودمون مي تونيم از اون تغييرات به نحو احسنت استفاده كنيم و خوبيها رو بسازيم يا برعكس بذاريم كه برامون بد پيش بره.
هميشه و همه جا اين ما ايم كه زندگي رو مي سازيم و ازش به خوب و بد تعبير مي كنيم.

Tuesday, January 25, 2005

جريان زندگي

راويان اخبار و طوطيان شكر شكن شيرين گفتار چندي است كه مي گويند چرا نمي نگاري، بنويس!!!
اينا هم از قاطي ِ زياد اومده! تعجب نكنيد.
زياد سرم شلوغه و خودم هم نمي فهمم كه دارم چه كار مي كنم. كارام با هم قاطي شده، كم خوابي ديگه توم مزمن شده، كم مونده كه ديگه از خستگي حس حموم رفتن هم نداشته باشم.
خلاصه يه جوري شده كه جريان زندگي منو داره با خودش مي بره. تقريباً جز براي كارهاي جزيي براي كاراي ديگه اين خودم نيستم كه انتخاب مي كنم. انتخاب مي شه برام. بعد فارغ التحصيلي از دانشگاه يه درد بد روزمرگي وجود آدم رو مي گيره. با اومدن سر كار ديگه وضع بدتر هم مي شه. از صبح تا شبت ديگه مال خودت نيست. اين حالتو اصلاً دوست ندارم. كه ساعت كارم يه تايم ِ ثابت باشه، هر روز ساعت فلان تا فلان. چند روز پيش كه داشتم فكر مي كردم ديدم كه من اصلاً ساعتهايي كه هوا روشنه بيرون از محيط كارم نيستم. هر روز با طلوع آفتاب مي آم سر كار و با غروبش مي رم خونه. اينا هيچ كدومش بهم حس خوبي نمي ده ولي كاريش هم نمي تونم بكنم. فقط مي شه نوع كار رو عوض كرد كه اونم شايد الآن برام زود باشه.
براي همينه كه ديگه خيلي كمتر از قبل مي تونم به كارايي كه دوست دارم برسم. نوشتن، خوندن، ورزش كردن، حتي شمال رفتن. يه دوراني هر دو هفته يه بار شمال بودم. به بچه ها كه مي گفتم دارم مي رم شمال مي گفتن بابا ديگه تكراري شدي، اما الآن ديگه نمي رسم. ورزش كردن، چيزيه كه چند وقته دارم حسرتش رو مي خورم. ساعتهاي كاري اكثر باشگاههاي خانومها تا پنج با شيشه. يعني درست وقتي كه من سر كارم. شبا هم كه از خستگي ترجيح مي دم يه چيزي بخورم و بخوابم. اينطوري مي شه كه 16 روز نمي توني تو وبلاگت بنويسي، يك سال نمي توني بري استخر.
اينايي كه گفتم اصلاً دليل بر نارضايتيم نيست. ناراضي نيستم، خدا رو هم براي همه چيزايي كه بهم داده شكر مي كنم. ولي به دنبال بهتر شدن اوضامم. مثلاً اين كه يك هفته است تصميم گرفتم برم باشگاه حتي اگه كسر كار بخورم ولي هنوزم كه هنوزه نتونستم يه جاي كارم ازش بزنم و برم باشگاه!!!
به هر حال تو فكر بودن و تصميم گرفتن بهتر از نگرفتنِ ديگه ؛)
ايشاالله كه هرچه زودتر تصميمم عملي بشه.
حالا اين همه رو گفتم فقط براي اينكه عذر خواهي كنم از كسايي كه به وبلاگم سر زدن و مطلب جديدي نخوندن. و هم تشكر كنم از اونايي كه زيرزيركي (با اي ميل) برام كامنت مي ذارن.

Sunday, January 09, 2005

مي تونم درسته قورتت بدم، بدون هيچ كمي و كاستي!

سقوط!

"سالها دل طلب جام جم از ما مي‏كرد
آنچه خود داشت ز بيگانه تمنا مي‏كرد
گوهري كز صدق كون و مكان بيرون بود
طلب از گمشدگان لب دريا مي‏كرد
بيدلي در همه احوال خدا با او بود
او نميديدش و از دور خدايا مي‏كرد
مشكل خويش بر پير مغان بردم دوش
كاو به تأييد نظر حل معما مي‏كرد
ديدمش خرم و خندان قدح باده به دست
وندران آينه صدگونه تماشا مي‏كرد
گفتم اين جام جهان بين به تو كي داد حكيم
گفت آنروز كه اين گنبد مينا مي‏كرد
آن همه شعبده ها عقل كه مي‏كرد آنجا
سامري پيش عصا و يد بيضا مي‏كرد
گفت آن يار كزو گشت سردار بلند
جرمش اين بود كه اسرار هويدا مي‏كرد
آنكه چون غنچه دلش را ز حقيقت بنهفت
ورق خاطره از اين نكته محشي مي‏كرد
فيض روح القدس ار باز مدد فرمايد
دگران هم بكنند آنچه مسيحا مي‏كرد
گفتمش سلسله زلف بتان از پي چيست
گفت حافظ گله‏يي از دل شيدا مي‏كرد"

امروز يه متني رو تو سايت بازتاب خوندم، كه يه كم احوالاتم رو عوض كرد. يه زماني، اون دور دورا، همه چي داشتيم، فرهنگ، تمدن، قدرت، ثروت، همه چي. كم كم دونهء دونهء اونا رو ازمون گرفتن. حالا تقريباً هيچ كدومشون رو نداريم. يعني شايدم داريم، ولي نمي دونيم و بلد نيستيم.
خيلي حرفِ ها، يه روزي همه محتاجت باشن، ازت بترسن، اسمت كه مي آد ده بار دولا راست شن، اما يه روز برا اينكه بيان تو مملكتت ازت حق توحش بگيرن، آدم حسابت نكنن. جداً ماها چه كرديم كه به اينجا رسيديم؟ اينم خودش نوعي هنره ! چنان رفتار كني كه با سر بخوري زمين. مي گن كه: "هنر نزد ايرانيان است و بس"!!!
در پي ِ اين زلزله اخيري كه پيش اومد و چندين ميليون آدم رو بدبخت كرد، دولتهاي هند و تايلند اعلام كردن كه بيش از اين كمكهاي خارجي رو قبول نمي كنن. درست عين ما، كه پارسال بعد زلزله بم رسماً اعلام كرديم آماده دريافت همه نوع كمك‌هاي خارجي هستيم!
خودتون مطلب رو بخونين تا عرايض بنده بيشتر دستتون بياد. اصلاً به من چه. ما كه نه غم داريم نه غصه، هر چي مي شه بذار بشه!!!!!!

Tuesday, January 04, 2005

خواب

بعضي وقتا يكي، يه آدمي از گذشته هاي دور از ذهنت و از فكرت بيرون مي ره؛ يعني به زور بيرونش مي كني؛ اما يه هو، كاملاً ناخواسته دوباره بر ميگرده. با يه خواب، يه رويا، يه خيال. خواب رو كه ديگه نمي شه جلوشو گرفت. خواب رو كه نمي شه به زور بيرون كرد. پس تنها راه اومدنِ دوباره خوابه! ...
اصلاً خواب چيه؟ جدا شدن موقتي روح از بدن؟ پرواز كردن روح به جاهايي كه جسم رو نمي تونه دنبال خودش بكشونه؟ يا تصويري از ضمير ناخودآگاه انسان؟ به هر حال، به نظرم جنس خواب از يه دنياي ديگه اس، با دنيايي كه توش زندگي مي كنيم فرق داره، براي همينه كه گاهي خواب چيزا و كسايي رو مي بينيم كه شايد مدتهاست ازشون خبر نداريم، نديديمشون و نشنيديمشون.
منم ديشب خواب ديدم، يه خواب عجيب، از يه جاي غريب، با يه سري آدماي دور...
خوابم رو كامل به ياد دارم، تك تك صحنه هاش رو، از صبح كه بيدار شدم، هر كاري كردم نتونستم از ذهنم بيرونش كنم. يه جورايي اين خواب منو به فكر فرو برد. آيا واقعاً كار من درست بوده؟ درست كنار گذاشتمش؟ درست دورش خط كشيدم؟ درست تحريمش كردم؟ درست از ذهنم بيرونش كردم؟ درست جاشو تو دلم خالي كردم و بين بقيه تقسيم كردم؟ درست تصميم گرفتم؟
آخه بديش اينه كه درستي و نادرستي هم نسبيه، اگه قانون داشت، فرمول داشت، آدما راحت تر بودن؛ تصميم گيري آسون تر بود. تنها چيزي كه مي تونه من رو از تصميمم مطمئن كنه احساسمه. بعد از اينكه عقل يه فرماني داد و اجراش كردي، بعدِ اون بايد ببيني چه حسي داري، اگه احساست خوب بود، پس تصميمت هم درست بوده. حس من الآن خوبه. خلائي حس نمي كنم، از نبودش ناراحت نيستم، نبودش برام بهتر از بودشه، بهم اعتماد به نفس داده، جسارت و شجاعت داده، استقلال داده. پس فقط به اون به چشم يه خاطره و يه تجربه نگاه مي كنم. اون ديگه كاملاً رفته.

Saturday, January 01, 2005

تو

تو بهترين موجودي هستي تو دنيا كه مي شه دوسش داشت، عزيزتريني كه مي شه بهش دل بست، قشنگ تريني كه مي شه از بودنش لذت برد.
تو خود ِ خود ِ عشقي...

Saturday, December 25, 2004

مساله اين است، خواندن يا نخواندن!

اين وبلاگ هم چيز جالبيه ها، وقتي كه بهش فكر مي كني يه جورايي به دور مي رسي! آخه آدم نمي دونه اينجا ميآد كه براي كي بنويسه، براي خودش، براي شما، براي كي؟ من عادت نوشتن رو از زماناي دور –زماناي مدرسه- به ارث بردم. اون وقتا يه دفترچه كوچيك داشتم كه باهام بود و هر وقت كه دلم مي خواست؛ حتي اگه سر كلاس يا تو سرويس بودم؛ شروع به نوشتن مي كردم. اون زمانا كه خوب مثل الآن انقدر تكنولوژي نبود كه! يعني شايدم بود و ما از مرحله پرت بوديم! به هر حال اين عادت با گذشت زمان تبديل شد به وبلاگ نويسي و ديگه براي نوشتن نياز به دفترچهء كوچيك قديميم نبود. حالا بايد مي رفتي يه جايي رجيستر مي كردي و يه فضايي بهت مي دادن شروع مي كردي به تايپ. اين طرز نوشتن خيلي فرقها با قديم داره كه قطعاً خودتم خبر داري، اما چيزيش كه منو به دور و تسلسل ميندازه اينه كه اينجا بالاخره شخصيه يا نيست. من اون دفترچه ام بدجوري مال خودم بود! يعني همه مي دونستن كه نبايد بهش چپ نگاه كنن، اما اينجا...
اينجا رو نمي شه مخفي كرد. بعضي وقتا از كسايي مي شنوم كه مي آن و وبلاگم رو مي خونن كه شاخام در مي آد. مي دونين از سر زدن يه عده اي ذوق مي كنم. براي نيومدن بعضي ها شاكي مي شم. اما از اومدن بعضي ها هم... مي گم دوره باور كنيد، نمي دونم دوست دارم مطالب شخصيم رو همه بخونن يا نه. اگه دوست ندارم اصلاً چرا وبلاگ مي نويسم، چرا آدرسش رو مي گم؟ اگه هم دوست دارم كه ديگه اين حس خصوصي گرايي و تملك و اينا چيه؟ در واقع هم شخصيه، هم نيست. هم مي آي كه براي خواننده هات بنويسي، هم مي نويسي و نمي خواي بخونن. شايد باعث بشه اين حس كه حتي سانسور شده بنويسي. نمي دونم. به هر حال فعلاً كه مي نويسم و از نوشتنم لذت مي برم. به بقيه چيزاش هم بهتره كه فكر نكنم. يا مي خونن يا نمي خونن ديگه!

Sunday, December 19, 2004

تا كي؟

امروز از سحر email گرفتم؛ تا حالا حرف دلم رو نگفته بودم، اما ديگه دلم مي خواد بگم. هر بار كه ازش نامه اي مي گيرم، هر دفعه كه حرفاشو، درد دلشو مي خونم، بغض بدجوري گلومو فشار مي ده. من خيلي از دوستامو اينطوري از دست دادم، از دست كه نه، ازشون دور شدم، دوستاي صميمي و نزديكمو. از هر دوره اي از زندگيم ، صميمي ترينهاشون رفتن. نمي شه به رفتنشون خرده گرفت، خودم هم شايد برم. اما هر بار كه از يكيشون بهم خبر مي رسه گريه ام مي گيره. درسته كه به نبودنشون عادت كردم، ولي هنوز باهاش كنار نيومدم. اينجور وقتا تنها سوالي كه تو ذهنم مي چرخه اينه كه ايران تا كي مي خواد اينجوري باشه كه جووناش در حسرت رفتن باشن؟ بدونن كه رفتن با همه مشكلاتي كه داره بهتر از موندنه؛ درد غربت و تنهايي رو به جون بخرن اما اينجا نمونن. شايد اونور بتونن به اون چيزايي كه مي خوان برسن... تا كي؟

Sunday, December 12, 2004

گذشته

ديدين بعضي وقتا يه چيزايي از گذشته هست كه دوست نداري اصلاً بهش فكر كني، اما گاهي با يه اتفاق كوچيك، يه حرف بي غرض، يه نوشته نامربوط به يادش مي افتي؟ اين چيزا، اين خاطره ها، هيچ وقت پاك نمي شن، هيچ وقت از ذهن نمي رن، فقط مي شه از فكرشون "فرار" كرد.
دلم مي خواد بتونم يه راهي پيدا كنم، يه راهي براي ترميم اين ذهنيت، يه روشي براي قشنگ شدن تصوير اون خاطره، يه جرات براي فرار نكردن از گذشته.
تا آخر عمر نمي شه بار گذشته ها رو با خودت بكشي، تا ته زندگي نمي شه از يه اسم، يه زمان، يه خاطره فراري باشي. براي همينه كه دنبال راهم. مي خوام يه دفعه، بشينم با خودم خلوت كنم و فكراي بدي رو كه از اون زمانا تو ذهنمه دور بريزم، مي خوام با خودم بگم كه هر اتفاق رو مي شه به چشم يه تجربه ديد، يه تجربه تلخ يا شيرين. اما چه تلخ و چه شيرين از هر تجربه اي هم مي شه درس گرفت. درسي براي بقيه راه، براي جلوگيري از تكرار اشتباه، براي بهتر و بهتر شدن.
يعني مي شه؟

Tuesday, December 07, 2004

عزيزترين

" آن سفر كرده كه صد قافله دل همره اوست،
هر كجا هست خدايا به سلامت دارش. "
اين چيزيه كه عزيزترينم اون قديما وقتي مي خواستم برم مسافرت تو وبلاگش برام نوشت. الآنم دوباره مي خوام برم مسافرت و ناخودآگاه اين شعر به يادم افتاد.
عزيزترينم، هميشه بهترين بودي و هستي.