ديدين بعضي اوقات آدم يه سوتيهايي مي ده خودش هم از خنده روده بُر مي شه؟ من ديروز يكي از همين نوع سوتيها رو در وكردم!!!
يك لينك باحال اما نيازمند سانسور رو همكارام گفتن براشون بفرستم. منم خيلي راحت send to all اش كردم. يعني براي همه همكاان گرامي كه در ليستم وجود داشتند فرستادم. به همين راحتي و به همين خوشمزگي....
امروز صبح اومدم، بدون اينكه فهميده باشم كه ديروز چه سوتي اي دادم. ديدم هر كدوم از آقايون همكار يه عكس العملي نسبت به لينك ارسالي بنده نشون دادن. يكي نوشته اين چيه فرستادي؟؟؟؟!!! :O يكي نوشته خيلي قشنك بود!!!! و ...
خلاصه كه شانس آوردم هيچ كدومشون در حال حاضر تو دفتر من نيستند وگرنه يايد يا ديگه سر كار نمي اومدم، يا يك هفته مرخصي مي گرفتم! مي خواين براي شما هم لينكشو بفرستم؟ ;)
Sunday, May 08, 2005
Monday, May 02, 2005
اشتباهات كوچك، تجربه هاي بزرگ
هر روزي كه شروع مي شه، معلوم نيست كه آخرش به كجا مي رسه، چه انفاقاتي توش مي افته، چه تجربه هايي رو برامون با خودش مي آره. ديروزم يكي از اون روزا بود، روزي كه اولش خيلي خوب و عالي و مفيد شروع شد، اما آخرش نزديك بود به خاطر چند تا اشتباه كوچولو به يه فاجعه تبديل بشه.
ديروز من چند تا درس بزرگ گرفتم. اول اينكه وقتي مي گن نبايد تو عصبانيت تصميم گرفت و عكس العملي نشون داد خيلي درسته. اين كار مي تونه بعضي اوقات چنان گندي بزنه كه شايد تا آخر عمر هم نتوني جبرانش كني. دوم اينكه بعضي كارهايي رو كه تا حالا هيچ وقت حاضر به انجامش نبودي و از نظرت عمل زشت و دور از شاني برات بوده، تا آخر عمرت هم سعي كن كه انجامش ندي. اينكه مي گن فكر اول درسته خيلي از اوقات صدق مي كنه. اينم يكي از حالاتشه. مي دوني حتي اگه يه دفعه هم به خودت اجازه بدي كه اين كارو انجام بدي، شايد به قول حامد قبح عمل شكسته بشه و ديگه هميشه انجامش بدي. در ضمن اگرم انجامش دادي و بعد از انجامش از كاري كه كردي حالت بد شد ديگه تا آخر عمرت اون كارو نكن. سوم اينكه خيلي از مسائل كوچيك رو انقدر مي شه ساده و راحت حل كرد و ازشون گذشت كه اصلاً نيازي به بداخلاقي و بي احترامي و ... نداره؛ فقط كافيه سخت نگيريم. چهارم اينكه، اِاِمممممممم ديگه چهارم نداره.
مي دونين حالا اين درسا رو از چي گرفتم؟ از اينكه صداي زنگ موبايلم كم بود!!!
ديروز من چند تا درس بزرگ گرفتم. اول اينكه وقتي مي گن نبايد تو عصبانيت تصميم گرفت و عكس العملي نشون داد خيلي درسته. اين كار مي تونه بعضي اوقات چنان گندي بزنه كه شايد تا آخر عمر هم نتوني جبرانش كني. دوم اينكه بعضي كارهايي رو كه تا حالا هيچ وقت حاضر به انجامش نبودي و از نظرت عمل زشت و دور از شاني برات بوده، تا آخر عمرت هم سعي كن كه انجامش ندي. اينكه مي گن فكر اول درسته خيلي از اوقات صدق مي كنه. اينم يكي از حالاتشه. مي دوني حتي اگه يه دفعه هم به خودت اجازه بدي كه اين كارو انجام بدي، شايد به قول حامد قبح عمل شكسته بشه و ديگه هميشه انجامش بدي. در ضمن اگرم انجامش دادي و بعد از انجامش از كاري كه كردي حالت بد شد ديگه تا آخر عمرت اون كارو نكن. سوم اينكه خيلي از مسائل كوچيك رو انقدر مي شه ساده و راحت حل كرد و ازشون گذشت كه اصلاً نيازي به بداخلاقي و بي احترامي و ... نداره؛ فقط كافيه سخت نگيريم. چهارم اينكه، اِاِمممممممم ديگه چهارم نداره.
مي دونين حالا اين درسا رو از چي گرفتم؟ از اينكه صداي زنگ موبايلم كم بود!!!
Sunday, May 01, 2005
Wednesday, April 27, 2005
تولد حامد
سه روز پيش تولد عزيزترين موجود عالم بود. تا حالا هميشه اين روزا، يعني روز تولدمون، سعي مي كرديم كل روز رو با هم بيرون باشيم و به همه جاهايي كه دوست داريم يه سري بزنيم. يه غذايي تو يه جاي دوست داشتني بخوريم، يه سينمايي بريم، كادو بديم به هم و ...
اما امسال من برام كار پيش اومد و نه تنها نشد كل روز رو با هم باشيم، كه تازه من ساعت 7 از جاسه اومدم بيرون و 7.5 به بچه ام رسيدم و رفتيم فقط با هم يه شامي خورديم. امسال قرار بود بچه ام رو ببرم، با خودش براش كادو بخرم، اما به علت ذيق وقت هنوز كادوش رو هم براش نخريدم. قربون اون چشاش برم من كه يه بچه ماه دوست داشتنيه.
داشتم فكر مي كردم اگه خودم جاي حامد بودم و اون باهام اين كارو مي كرد، مي بينم كه اصلاً نمي تونستم طاقت بيارم و حتماً غر مي زدم. اما عزيز دلم هيچي كه نگفت هيچ، تازه هي گفت اشكال نداره و نمي خواد و اينا.
چقدر من بدم آخه؟ هان؟
اين چند روزه همه اش دچار عذاب وجدان شدم كه چرا نتونستم كاهايي رو كه دوست دارم بكنم. باهاش برم بيرون. براش كادو بخرم يا حداقل روز تولدش زياد ببينمش. عذاب وجدان بدي خفتمو چسبيده و ول كن نيست.
حالا قرار شده كه امروز بريم، همه كارايي كه برا تولدامون انجام مي داديم رو به جا بياريم و تولد بازي كنيم. كاشكي خوشحال بشه و كاشكي براي اين چند روز تاخير ازم ناراحت نشه.
قد همه دنيا دوسش دارم.
تولدت مبارك بهترين موجود دنيا...
اما امسال من برام كار پيش اومد و نه تنها نشد كل روز رو با هم باشيم، كه تازه من ساعت 7 از جاسه اومدم بيرون و 7.5 به بچه ام رسيدم و رفتيم فقط با هم يه شامي خورديم. امسال قرار بود بچه ام رو ببرم، با خودش براش كادو بخرم، اما به علت ذيق وقت هنوز كادوش رو هم براش نخريدم. قربون اون چشاش برم من كه يه بچه ماه دوست داشتنيه.
داشتم فكر مي كردم اگه خودم جاي حامد بودم و اون باهام اين كارو مي كرد، مي بينم كه اصلاً نمي تونستم طاقت بيارم و حتماً غر مي زدم. اما عزيز دلم هيچي كه نگفت هيچ، تازه هي گفت اشكال نداره و نمي خواد و اينا.
چقدر من بدم آخه؟ هان؟
اين چند روزه همه اش دچار عذاب وجدان شدم كه چرا نتونستم كاهايي رو كه دوست دارم بكنم. باهاش برم بيرون. براش كادو بخرم يا حداقل روز تولدش زياد ببينمش. عذاب وجدان بدي خفتمو چسبيده و ول كن نيست.
حالا قرار شده كه امروز بريم، همه كارايي كه برا تولدامون انجام مي داديم رو به جا بياريم و تولد بازي كنيم. كاشكي خوشحال بشه و كاشكي براي اين چند روز تاخير ازم ناراحت نشه.
قد همه دنيا دوسش دارم.
تولدت مبارك بهترين موجود دنيا...
Saturday, April 23, 2005
Wednesday, April 13, 2005
كيش
داره يه سفر جور مي شه كه بريم كيش، با دوستا. ديروز تصميم گرفتيم كه آخر هفته ديگه بريم! هميشه اين تصميمهاي ناگهاني يه حس خوبي رو بهم منتقل مي كنه. اينكه يه هو تصميم بگيري و سريع هم انجامش بدي. با اين كار نمي ذاري كه نيتت به يه حركت فرسايشي تبديل بشه و تا بياي عمليش كني پونصد تا اما و اگر و ولي و كاشكي و ... توش درآد. البته واي به حالت هم مي شه اگه تصميم غلطي گرفته باشي و نتيجه اش بد شه.
به هر حال ما كه اگه خدا بخواد رفتني شديم. يه جمع كاملاً زنونه. بعضي اوقات نبود آقايون لازمه و به آدم حال مي ده. مثل سفر به كيش. بودنشون تو مراكز خريد و اين جور جاها مثل حضور يه بچه موقع غذا درست كردن و كار ِ خونه كردنه. درست همينقدر دست و پا گير مي شن اينجور وقتا! البته اينم بگم كه حامدِ من از اين قاعده تا حدودي مستثني است ها!!!! بچه ام اگه خريد رو زياد كش بدي فقط يه كمي بداخلاق مي شه. همين. اگه نه تا تهش باهاش مي اد و غر مي زنه!! كه چرا نمي خري، چقدر سخت مي گيري، بخر تموم شه ديگه، بدم مي آد بري تو يه مغازه نخري دوباره بري بخري (چي گفتم؟!) و خلاصه از اين مدل حرفا ديگه...
اما نه، دارم اذيت مي كنم. حامد تو اين مساله واقعاً خوبه. انصافاً منو تو خريد تحمل مي كنه. چون منم تو خريد يه مقاديري گير تشريف دارم.
البته بازم نه! حامد تو همه موارد خيلي خوبه. قربونش برم من.
به هر حال ما كه اگه خدا بخواد رفتني شديم. يه جمع كاملاً زنونه. بعضي اوقات نبود آقايون لازمه و به آدم حال مي ده. مثل سفر به كيش. بودنشون تو مراكز خريد و اين جور جاها مثل حضور يه بچه موقع غذا درست كردن و كار ِ خونه كردنه. درست همينقدر دست و پا گير مي شن اينجور وقتا! البته اينم بگم كه حامدِ من از اين قاعده تا حدودي مستثني است ها!!!! بچه ام اگه خريد رو زياد كش بدي فقط يه كمي بداخلاق مي شه. همين. اگه نه تا تهش باهاش مي اد و غر مي زنه!! كه چرا نمي خري، چقدر سخت مي گيري، بخر تموم شه ديگه، بدم مي آد بري تو يه مغازه نخري دوباره بري بخري (چي گفتم؟!) و خلاصه از اين مدل حرفا ديگه...
اما نه، دارم اذيت مي كنم. حامد تو اين مساله واقعاً خوبه. انصافاً منو تو خريد تحمل مي كنه. چون منم تو خريد يه مقاديري گير تشريف دارم.
البته بازم نه! حامد تو همه موارد خيلي خوبه. قربونش برم من.
Tuesday, April 12, 2005
روز هشتم
" روز اول خورشيد را آفريد- خورشيد چشم آدمو مي زنه.
روز دوم دريا را آفريد – دريا پاهاي آدمو خيس مي كنه. باد موهاي آدمو نوازش مي كنه.
روز سوم درخت را آفريد – درخت رو اگه نوازش كني دستت زخم مي شه.
روز چهارم حيوان را آفريد – حيوونا نفسشون گرمه.
روز پنجم انسان را آفريد، مردان، زنان، و بچه ها – من بچه ها رو بيشتر دوست دارم چون وقتي مي بوسيشون صورتت نمي سوزه.
روز ششم صدا شنيده شد – بعضي از صداها خيلي بلنده.
روز هفتم سكوت بود، ابر را آفريد – اگه خوب به ابرا نگاه كني تمام تاريخ رو توشون مي بيني.
روز هشتم جرج را آفريد – اون بهترينه.... "
فيلم روز هشتم، چقدر من اين فيلم رو دوست دارم و جرج رو. راستش رو بخوايد من فيلم خوب زياد ديدم ولی فقط چند تا از اين فيلمها تا اين حد من رو تحت تاثير گذاشتن. تا حدي كه توي وبلاگم 3-4 سال بعد از ديدن فيلم ازش بنويسم. روز هشتم هم يكی از همين فيلمهاست.
روز دوم دريا را آفريد – دريا پاهاي آدمو خيس مي كنه. باد موهاي آدمو نوازش مي كنه.
روز سوم درخت را آفريد – درخت رو اگه نوازش كني دستت زخم مي شه.
روز چهارم حيوان را آفريد – حيوونا نفسشون گرمه.
روز پنجم انسان را آفريد، مردان، زنان، و بچه ها – من بچه ها رو بيشتر دوست دارم چون وقتي مي بوسيشون صورتت نمي سوزه.
روز ششم صدا شنيده شد – بعضي از صداها خيلي بلنده.
روز هفتم سكوت بود، ابر را آفريد – اگه خوب به ابرا نگاه كني تمام تاريخ رو توشون مي بيني.
روز هشتم جرج را آفريد – اون بهترينه.... "
فيلم روز هشتم، چقدر من اين فيلم رو دوست دارم و جرج رو. راستش رو بخوايد من فيلم خوب زياد ديدم ولی فقط چند تا از اين فيلمها تا اين حد من رو تحت تاثير گذاشتن. تا حدي كه توي وبلاگم 3-4 سال بعد از ديدن فيلم ازش بنويسم. روز هشتم هم يكی از همين فيلمهاست.
Monday, April 11, 2005
نيايش
... و خدا خداي مطلق است. عشق مطلق، زيبايي مطلق و كلام مطلق. و براي اثبات اين مطلق محض ما را آفريد. و در دلهاي ما عشق را، زيبايي را و كلام را از روح خود دميد.
... و بدين گونه انسان با تمام ابعاد وجوديش، با تمام زيباييش و با تمام قدرتش خلق شد. مخلوقي كه اشرف مخلوقات نام گرفت. موجودي كه با عقل و عشق و زبان خويش تسلط خود را بر جهان به اثبات رسانيد.
... اي خداي مطلق، انسان آفريده خود را با همه قدرتي كه به او عطا كرده اي به خود وامگذار و در بي كران خلقت او را رها مكن.
آمين.
... و بدين گونه انسان با تمام ابعاد وجوديش، با تمام زيباييش و با تمام قدرتش خلق شد. مخلوقي كه اشرف مخلوقات نام گرفت. موجودي كه با عقل و عشق و زبان خويش تسلط خود را بر جهان به اثبات رسانيد.
... اي خداي مطلق، انسان آفريده خود را با همه قدرتي كه به او عطا كرده اي به خود وامگذار و در بي كران خلقت او را رها مكن.
آمين.
خود ِ دوست داشتني
روي يك صندلي كهنه كنار پنجره نشسته بود. سالها بود كه كنار اين پنجره مي نشست و به بيرون نگاه مي كرد. گوشه و كنار كوچه را مي شناخت. تك تك اجزاء كوچه در ذهنش نقش بسته بود. درختان آن، پرنده هايش، گلهاي كوچك قرمزش و حتي ماشينهايش را مي شناخت.
سرش را كه به طرف پنجره برگرداند، متوجه تصويري شد كه در طي اين سالها نديده بود. چشمهايش را بازتر كرد. چقدر شكسته بود و غمگين و چقدر تنها. دستي به موهايش كشيد. او هم با دستانش موهايش را مرتب كرد. كمي تكان خورد. او هم در جايش لغزيد. بيشتر كه دقت كرد متوجه شباهت زياد تصوير روي پنجره با چهره خود شد...
چقدر عوض شده بود، ديگر حتي تصوير قديمي خودش را به خاطر نمي آورد.
سالها بود كه خود ِ دوست داشتنيش را كنار گذاشته بود و سالها بود كه براي مردم كسي ديگر بود. كسي كه مردم دوست داشته باشند، كسي كه مردم بخواهند، و كسي كه براي مردم زندگي كند.
چقدر خود قبلي اش را دوست داشت. خودي كه هر وقت خوشحال بود مي خنديد، هر وقت دلش گرفته بود گريه مي كرد و هر وقت كه دلش مي خواست دوست مي داشت.
دلش هواي خود ِ دوست داشتنيش را كرده بود....
سرش را كه به طرف پنجره برگرداند، متوجه تصويري شد كه در طي اين سالها نديده بود. چشمهايش را بازتر كرد. چقدر شكسته بود و غمگين و چقدر تنها. دستي به موهايش كشيد. او هم با دستانش موهايش را مرتب كرد. كمي تكان خورد. او هم در جايش لغزيد. بيشتر كه دقت كرد متوجه شباهت زياد تصوير روي پنجره با چهره خود شد...
چقدر عوض شده بود، ديگر حتي تصوير قديمي خودش را به خاطر نمي آورد.
سالها بود كه خود ِ دوست داشتنيش را كنار گذاشته بود و سالها بود كه براي مردم كسي ديگر بود. كسي كه مردم دوست داشته باشند، كسي كه مردم بخواهند، و كسي كه براي مردم زندگي كند.
چقدر خود قبلي اش را دوست داشت. خودي كه هر وقت خوشحال بود مي خنديد، هر وقت دلش گرفته بود گريه مي كرد و هر وقت كه دلش مي خواست دوست مي داشت.
دلش هواي خود ِ دوست داشتنيش را كرده بود....
Tuesday, March 29, 2005
منتظر فردا...
امروز اولين روزيه كه تو سال جديد - 1384- دارم اينجا مي نويسم. پس سال نو وبلاگي هم مبارك!
ديشب جاتون خالي آي گريه كردم، آي گريه كردم كه دل همتون آب شه! ديدين بعضي وقتا همه غصه هاي عالم با هم مي آد تو دلمون؟ براي من هم معمولاً اين بعضي وقتا يا شباس، يا وقتاييه كه تنهام. ديشبم هم تنها بودم هم شب بود ديگه. قصه از اونجا شروع شد كه من به ياد اين افتادم كه حدوداً از سه هفته ديگه حامد رو به مدت دو ماه نمي بينم و نه تنها نمي بينمش كه تلفني هم نمي تونم باهاش صحبت كنم. يعني زيادِ زياد اگه بخوام باهاش حرف بزنم مي شه هر دو سه روز يه بار اونم فقط چند دقيقه كوتاه. تا حالا اين نوع دوري از حامد رو تجربه نكردم. نمي دونم كه مي تونم تحمل كنم يا نه. جداً سخت به نظر مي رسه. نديدن كسي كه هر روز مي بينيش، صداشو مي شنوي، اونم براي اين همه وقت...
تنها چيزي كه بهم اميد مي ده، تنها چيزي كه بهم تحمل اين دوري رو مي ده، شايد اين باشه كه بعد از اين دوره اگه خدا بخواد، راحتي ها و خوشي هاي بيشتر از راه مي رسه و فكر وخيالهاي هر روز و هر شبِ من و حامد رو با خودش مي بره. به يه نقطه شروع مي رسيم. شروع يك سري تحول خوب. تغييراتي كه هر دومون مدتهاست انتظارش رو مي كشيم. باورم نمي شه كه بالاخره اين دوره زندگيمون هم داره تموم مي شه. مشكلاتي كه با هم ديديم و تجربه كرديم داره مي گذره. نمي گم تموم مي شه، چون قطعاً مشكلات و دغدغه هاي هيچ آدمي تو دنيا تموم نمي شه، فقط نوعش عوض مي شه و تغيير شكل پيدا مي كنه. اما به نظرم اين تغيير شكل هم خودش خيلي مي ارزه. چون فرآيند ذهني و فكري آدم رو هم تغيير مي ده و از يه حركتي كه شايد به قول حامد به ماراتن تبديل شده به يه سمت ديگه سوق مي ده. نياز به فكرهاي جديد، انرژي هاي تازه و ايده هاي نو داره. از اون روند فرسايشي قبلي جدا مي شه. درست مثل بازي شطرنج. يه بازي وقتي كه خيلي طولاني بشه حالت مارتن و فرسايشي پيدا مي كنه، اما وقتي بازي عوض بشه شايد بشه حتي با دو حركت جديد حريف رو مات كرد.
به هر حال اگه خدا بخواد يه دوره از زندگي ما هم كه تو خودش هم كلي خوبي و خوشي و تجربه داشت و هم كلي مشكل و مانع و فكر و خيال داره مي گذره و يه دوره جديد برامون شروع مي شه. هر دومون مي دونيم كه دوران جديد هم بي مشكل نخواهد بود، هر دومون مي دونيم كه تو اين دوران هم خيلي ماجراهاي بد و خوب رو قراره كه با هم تجربه كنيم، ولي هر دومون داريم با آغوش باز و يك دنيا اميد و انرژي به استقبال اين دوران مي ريم. به اميد اينكه روزهاي خيلي خيلي بهتري منتظرمون باشه.
ان شاء الله...
ديشب جاتون خالي آي گريه كردم، آي گريه كردم كه دل همتون آب شه! ديدين بعضي وقتا همه غصه هاي عالم با هم مي آد تو دلمون؟ براي من هم معمولاً اين بعضي وقتا يا شباس، يا وقتاييه كه تنهام. ديشبم هم تنها بودم هم شب بود ديگه. قصه از اونجا شروع شد كه من به ياد اين افتادم كه حدوداً از سه هفته ديگه حامد رو به مدت دو ماه نمي بينم و نه تنها نمي بينمش كه تلفني هم نمي تونم باهاش صحبت كنم. يعني زيادِ زياد اگه بخوام باهاش حرف بزنم مي شه هر دو سه روز يه بار اونم فقط چند دقيقه كوتاه. تا حالا اين نوع دوري از حامد رو تجربه نكردم. نمي دونم كه مي تونم تحمل كنم يا نه. جداً سخت به نظر مي رسه. نديدن كسي كه هر روز مي بينيش، صداشو مي شنوي، اونم براي اين همه وقت...
تنها چيزي كه بهم اميد مي ده، تنها چيزي كه بهم تحمل اين دوري رو مي ده، شايد اين باشه كه بعد از اين دوره اگه خدا بخواد، راحتي ها و خوشي هاي بيشتر از راه مي رسه و فكر وخيالهاي هر روز و هر شبِ من و حامد رو با خودش مي بره. به يه نقطه شروع مي رسيم. شروع يك سري تحول خوب. تغييراتي كه هر دومون مدتهاست انتظارش رو مي كشيم. باورم نمي شه كه بالاخره اين دوره زندگيمون هم داره تموم مي شه. مشكلاتي كه با هم ديديم و تجربه كرديم داره مي گذره. نمي گم تموم مي شه، چون قطعاً مشكلات و دغدغه هاي هيچ آدمي تو دنيا تموم نمي شه، فقط نوعش عوض مي شه و تغيير شكل پيدا مي كنه. اما به نظرم اين تغيير شكل هم خودش خيلي مي ارزه. چون فرآيند ذهني و فكري آدم رو هم تغيير مي ده و از يه حركتي كه شايد به قول حامد به ماراتن تبديل شده به يه سمت ديگه سوق مي ده. نياز به فكرهاي جديد، انرژي هاي تازه و ايده هاي نو داره. از اون روند فرسايشي قبلي جدا مي شه. درست مثل بازي شطرنج. يه بازي وقتي كه خيلي طولاني بشه حالت مارتن و فرسايشي پيدا مي كنه، اما وقتي بازي عوض بشه شايد بشه حتي با دو حركت جديد حريف رو مات كرد.
به هر حال اگه خدا بخواد يه دوره از زندگي ما هم كه تو خودش هم كلي خوبي و خوشي و تجربه داشت و هم كلي مشكل و مانع و فكر و خيال داره مي گذره و يه دوره جديد برامون شروع مي شه. هر دومون مي دونيم كه دوران جديد هم بي مشكل نخواهد بود، هر دومون مي دونيم كه تو اين دوران هم خيلي ماجراهاي بد و خوب رو قراره كه با هم تجربه كنيم، ولي هر دومون داريم با آغوش باز و يك دنيا اميد و انرژي به استقبال اين دوران مي ريم. به اميد اينكه روزهاي خيلي خيلي بهتري منتظرمون باشه.
ان شاء الله...
Subscribe to:
Posts (Atom)