"زلف آشفته و خوي كرده و خندان لب و مست
پيرهن چاك و غزل خوان و صراحي در دست
نرگسش عربده جوي و لبش افسوس كنان
نيم شب دوش به بالين من آمد بنشست
سر فرا گوش من آورد به آواز حزين
گفت اي عاشق ديرينه من خوابت هست
عاشقي را كه چنين باده شبگير دهند
كافر عشق بود گر نشود باده پرست
برو اي زاهد و بر درد كشان خرده مگير
كه ندادند جز اين تحفه به ما روز الست
آنچه او ريخت به پيمانه ما نوشيديم
اگر از خمر بهشت است و گر باده مست
خنده جام مي و زلف گره گير نگار
اي بسا توبه كه چون توبه حافظ بشكست"
اينكه اين شعر چه ربطي به حال و هواي الآن من داره گفتني نيست. فقط اينو بگم كه از وقتي كه حافظ رو شناختم اين شعرش رو خيلي دوست داشتم.
بعد از اين همه وقت بي خبري يا بهتره بگم بدخبري(!) ديروز عصري بهم يه خبر خوش رسيد و اون اينكه حامد ممكنه يه دو سه روزي بياد. و كلاً هم ممكنه يه جورايي كاراش رديف بشه و اونجوري كه دلمون مي خواد پيش بره. اين اخبار از ديشب كلي حالم رو خوش كرده و باعث شده كه شعري كه دوست دارم رو اگرچه بي ربط اينجا بنويسم.
خدايا ما رو تنها نذار.
Tuesday, July 19, 2005
Monday, July 18, 2005
دو خبر!
يه روزايي بي هيچ دليل خاصي شنگول و سرحالم! تازه اگه بخوام منطقي فكر كنم بايد ناراحتم باشم و نيستم. امروز از اون روزاس! سرحال و شارژم بدون اينكه بتونم علت خاصي براش پيدا كنم. تازه هنوز از اون اوضاع احوال غم و ناراحتي و بدبخت بيچارگي اي كه اين چند وقته ازش حرف زدم هم درنيومدم. حالا وسط اين بدبختيا پيدا كنيد پرتقال فروش را...
به هر حال گوش شيطون كر، چشم شيطون كور، حالم خوبه. زدم به بي خيالي و اين بهم يه حس خوبي داده. سبكي، راحتي، بي دغدگي. نمي دونم. اما الآن دلم مي خواد به هيچ كدوم از سختيهايي كه دارم فكر نكنم و يه مدت اين سلولهاي خاكستري بيچارم رو راحت بذارم. حالا كي دوباره فشار زندگي منو ببره بذاره سنگ زيرين آسياب، الله اعلم.......
آقا اين هوا عجب گرم شده، يعني هرچي چربي و راديكال آزاد و مشتق و اينا تو تنم بود، بخار شد. ديگه اندام = مانكن
ديگه هيچي، اومدم اين دو تا خبر رو به سمع و نظرتون برسونم و برم. برمي گردم، حتماً!
به هر حال گوش شيطون كر، چشم شيطون كور، حالم خوبه. زدم به بي خيالي و اين بهم يه حس خوبي داده. سبكي، راحتي، بي دغدگي. نمي دونم. اما الآن دلم مي خواد به هيچ كدوم از سختيهايي كه دارم فكر نكنم و يه مدت اين سلولهاي خاكستري بيچارم رو راحت بذارم. حالا كي دوباره فشار زندگي منو ببره بذاره سنگ زيرين آسياب، الله اعلم.......
آقا اين هوا عجب گرم شده، يعني هرچي چربي و راديكال آزاد و مشتق و اينا تو تنم بود، بخار شد. ديگه اندام = مانكن
ديگه هيچي، اومدم اين دو تا خبر رو به سمع و نظرتون برسونم و برم. برمي گردم، حتماً!
Wednesday, July 13, 2005
بازم غر، بازم نق!
اين چند وقته همه اش رو مودِ غر و نق و كلافگي و اين تيپ چيزا بودم. اينطور كه از ظواهر امر پيداس قرار هم نيست كه از اين حال و هوا بيرون يام. خدا كه اين چند وقته تا تونسته حال ما رو گرفته، اطرافيان هم از لطف و عنايات بي دريغشون ما رو بي نصيب نذاشتن. انقده اين روزا ضد حال خوردم و سختي ديدم و وقايع مزخرف تجربه كردم كه ديگه شدم عين يه تانك نفربر كه هيچ چي روش اثر نداره. مگه اينكه حسين فهميده خودشو فدا كنه!
به هر حال ايام اصلاً به كام نيست و روزگار تا مي تونه داره با ما بد تا مي كنه. فعلاً كه جريان من و زندگي و آدما بچرخ تا بچرخيمه!
ديگه صبحها با سردرد بيدار مي شم. شبا بد مي خوابم و اون موقعي هم كه خوابم، خواب وقايع روزمره رو مي بينم. ديگه كم كم حتي آرزو هم نمي كنم كه اي كاش اينجوري بود، اونجوري بود. فقط مي گذرونم و منتظر همه مدل بلا هستم.
ديشب در كنار اين همه مصيبت و بدبختي موجود با مامان هم دعوام شد. يعني قوز بالاي قوز. مامانم هم كه وقتي شاكي مي شه و عصباني انقدر بدخلق و نا مهربون مي شه كه انگار نه انگار كه من بچه اش ام!!! ديگه تقريباً مي شه گفت كه از گيرهاي ماماني خسته شدم. انگار نمي خواد قبول كنه كه من بزرگ شدم، بد و خوب رو مي فهمم. مي تونم تشخيص بدم و تصميم بگيرم. گاهي فكر مي كنم چقدر مردم در آن سوي مرزها(!) راحت تر زندگي مي كنن. انقدر همه چي رو براي خودشون و بقيه سخت نمي گيرن. اصلاً چه خوبه كه بچه ها از همون 18 سالگي مستقل مي شن و ميرن پي كارشون. اما اينجا ازدواج هم كه مي كنيم بايد جواب پس بديم. چرا اين كارو كردين، چرا فلاني اينو گفت، چرا كوفت، چرا درد..............
شرمنده اين جوري حرف زدم، اما يه لحظه واقعاً جوش آوردم. بدجوري كلافه ام، و بي حوصله. از فرق سر تا نوك پا نياز به آرامش و استراحت دارم. دلم مي خواد بخوابم و بعد وقتي كه بيدار شدم همه اين دوران گذشته باشه و همه چي روبراه شده باشه و اون خوبيهايي كه منتظرشونم پيش بايد. كاش همين الآن اين خوابي كه مي گم به سراغم مي اومد......
به هر حال ايام اصلاً به كام نيست و روزگار تا مي تونه داره با ما بد تا مي كنه. فعلاً كه جريان من و زندگي و آدما بچرخ تا بچرخيمه!
ديگه صبحها با سردرد بيدار مي شم. شبا بد مي خوابم و اون موقعي هم كه خوابم، خواب وقايع روزمره رو مي بينم. ديگه كم كم حتي آرزو هم نمي كنم كه اي كاش اينجوري بود، اونجوري بود. فقط مي گذرونم و منتظر همه مدل بلا هستم.
ديشب در كنار اين همه مصيبت و بدبختي موجود با مامان هم دعوام شد. يعني قوز بالاي قوز. مامانم هم كه وقتي شاكي مي شه و عصباني انقدر بدخلق و نا مهربون مي شه كه انگار نه انگار كه من بچه اش ام!!! ديگه تقريباً مي شه گفت كه از گيرهاي ماماني خسته شدم. انگار نمي خواد قبول كنه كه من بزرگ شدم، بد و خوب رو مي فهمم. مي تونم تشخيص بدم و تصميم بگيرم. گاهي فكر مي كنم چقدر مردم در آن سوي مرزها(!) راحت تر زندگي مي كنن. انقدر همه چي رو براي خودشون و بقيه سخت نمي گيرن. اصلاً چه خوبه كه بچه ها از همون 18 سالگي مستقل مي شن و ميرن پي كارشون. اما اينجا ازدواج هم كه مي كنيم بايد جواب پس بديم. چرا اين كارو كردين، چرا فلاني اينو گفت، چرا كوفت، چرا درد..............
شرمنده اين جوري حرف زدم، اما يه لحظه واقعاً جوش آوردم. بدجوري كلافه ام، و بي حوصله. از فرق سر تا نوك پا نياز به آرامش و استراحت دارم. دلم مي خواد بخوابم و بعد وقتي كه بيدار شدم همه اين دوران گذشته باشه و همه چي روبراه شده باشه و اون خوبيهايي كه منتظرشونم پيش بايد. كاش همين الآن اين خوابي كه مي گم به سراغم مي اومد......
Monday, July 11, 2005
شكسته قلب من
خدايا عاشقان را با غم عشق آشنا كن
ز غمهاي دگر غير از غم عشقت رها كن
تو خود گفتي كه در قلب شكسته خانه داري
شكسته قلب من جانا به عهد خود وفا كن
خدايا بي پناهم، ز تو جز تو نخواهم
اگر عشقت گناه است، بين غرق گناهم
دو دست دعا فرا برده ام به سوي آسمانها
كه تا پركشم به بال غمت رها در كهكشانها
چو نيلوفر عاشقانه چنان مي پيچم به پاي تو
كه سر تا پا بشكفد گل ز هر بندم در هواي تو
به دست ياري اگر كه نگيري تو دست دلم را دگر كه بگيرد
به آه و زاري اگر كه نپذيري شكست دلم را دگر كه پذيرد...
ز غمهاي دگر غير از غم عشقت رها كن
تو خود گفتي كه در قلب شكسته خانه داري
شكسته قلب من جانا به عهد خود وفا كن
خدايا بي پناهم، ز تو جز تو نخواهم
اگر عشقت گناه است، بين غرق گناهم
دو دست دعا فرا برده ام به سوي آسمانها
كه تا پركشم به بال غمت رها در كهكشانها
چو نيلوفر عاشقانه چنان مي پيچم به پاي تو
كه سر تا پا بشكفد گل ز هر بندم در هواي تو
به دست ياري اگر كه نگيري تو دست دلم را دگر كه بگيرد
به آه و زاري اگر كه نپذيري شكست دلم را دگر كه پذيرد...
Tuesday, July 05, 2005
اين روزها...
اين روزها كه مي گذرد سنگيني تك تكِ دقيقه ها و ساعتهايش را بر شانه هايم احساس مي كنم. اين روزها كه مي گذرد هر دقيقه را يك روز مي بينم و هر روز را يك سال... سالها گذشته است از آن زماني كه دقيقه ام دقيقه بود و روزم روز!
اين روزها اصلاً روز نيست، به شبي مي ماند كه در تاريكي مطلق آن راه را گم كرده ام. چه شبهايي كه در اين روزها مي گذرانم!
دلم مي خواست چه شب است و چه روز، چه سال است و چه روز، هرچه هست، امروزها بگذرد تا به فرداها برسم.
نيامده ام كه بگويم در آينده زندگي مي كنم. نمي خواهم بگويم حال را به اميد آينده از دست مي دهم. مي خواهم بگويم كه همه امروزهايم با اميد به فرداها رنگ مي گيرد، كه همه امروزهايم در انتظار فرداها نفس مي كشد، زندگي مي كند.
بي صبرانه در انتظار فردايم. فردا، فردا...
اين روزها اصلاً روز نيست، به شبي مي ماند كه در تاريكي مطلق آن راه را گم كرده ام. چه شبهايي كه در اين روزها مي گذرانم!
دلم مي خواست چه شب است و چه روز، چه سال است و چه روز، هرچه هست، امروزها بگذرد تا به فرداها برسم.
نيامده ام كه بگويم در آينده زندگي مي كنم. نمي خواهم بگويم حال را به اميد آينده از دست مي دهم. مي خواهم بگويم كه همه امروزهايم با اميد به فرداها رنگ مي گيرد، كه همه امروزهايم در انتظار فرداها نفس مي كشد، زندگي مي كند.
بي صبرانه در انتظار فردايم. فردا، فردا...
Saturday, July 02, 2005
وقتي حامد نيست.......
نبودن حامد داره آزارم مي ده. دارم سعي مي كنم خودم رو سرگرم كنم و متوجه عدم حضورش نشم. دارم سعي مي كنم يه كم از وابستگيهامو كم كنم، ببُرم، ولي سخته. آدم به اين احساساتي ديگه نوبرشه...
بي صبرانه منتظرم. منتظر برگشتنش، منتظر بودنش، منتظر حضور بي وقفه اش تو تك تك دقايق زندگيم.
الآن كه نيست همه اش حس مي كنم چيزي رو گم كردم، جاي يه چيز خاليه، يه كسي كه بايد باشه و نيست، يه كسي كه به بودنش نياز دارم.
گاهي فكر مي كنم شايد آدما اگه قانون و عرف و سنت و اين قبيل چيزها رو نداشتن شايد خيلي راحت تر زندگي مي كردن. اين همه بايد غير منطقي كه معلوم نيست كدوم آدم عاقلي اختراعش كرده تو زندگيها نبود. اصلاً اگه يه قانوني به نظر من احمقانه و غيرضروري بياد، بايد به كي بگم؟ اگه نخوام بهش عمل كنم بايد كي رو ببينم؟
........................
اصلاً حوصله ندارم، دلم نمي خواد بنويسم، دلم نمي خواد. دلم مي خواد از حامد يه خبري داشته باشم، چرا ازش خبري نمي شه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
بي صبرانه منتظرم. منتظر برگشتنش، منتظر بودنش، منتظر حضور بي وقفه اش تو تك تك دقايق زندگيم.
الآن كه نيست همه اش حس مي كنم چيزي رو گم كردم، جاي يه چيز خاليه، يه كسي كه بايد باشه و نيست، يه كسي كه به بودنش نياز دارم.
گاهي فكر مي كنم شايد آدما اگه قانون و عرف و سنت و اين قبيل چيزها رو نداشتن شايد خيلي راحت تر زندگي مي كردن. اين همه بايد غير منطقي كه معلوم نيست كدوم آدم عاقلي اختراعش كرده تو زندگيها نبود. اصلاً اگه يه قانوني به نظر من احمقانه و غيرضروري بياد، بايد به كي بگم؟ اگه نخوام بهش عمل كنم بايد كي رو ببينم؟
........................
اصلاً حوصله ندارم، دلم نمي خواد بنويسم، دلم نمي خواد. دلم مي خواد از حامد يه خبري داشته باشم، چرا ازش خبري نمي شه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
Saturday, June 25, 2005
حامد رفت...
"فكر بلبل همه آن است كه گل شد يارش
گل در انديشه كه چون عشوه كند در كارش
اي كه در كوچه معشوقه ما ميگذري
بر حذر باش كه سر ميشكند ديوارش
آن سفر كرده كه صد قافله دل همره اوست
هر كجا هست خدايا به سلامت دارش
دل حافظ كه به ديدار تو خوگر شده بود
نازپرورد وصال است مجو آزارش"
حامد من بالاخره امروز رفت. بعد از چند روز بلاتكليفي و سردرگمي امروز رفت. اميدوارم هركجا هست خدا به سلامت نگهش داره. و زود زود برش گردونه. ايشاالله براش راحت بگذره و كلي هم بهش خوش بگذره.
خدايا ما رو مثل هميشه در پناه خودت نگه دار.
گل در انديشه كه چون عشوه كند در كارش
اي كه در كوچه معشوقه ما ميگذري
بر حذر باش كه سر ميشكند ديوارش
آن سفر كرده كه صد قافله دل همره اوست
هر كجا هست خدايا به سلامت دارش
دل حافظ كه به ديدار تو خوگر شده بود
نازپرورد وصال است مجو آزارش"
حامد من بالاخره امروز رفت. بعد از چند روز بلاتكليفي و سردرگمي امروز رفت. اميدوارم هركجا هست خدا به سلامت نگهش داره. و زود زود برش گردونه. ايشاالله براش راحت بگذره و كلي هم بهش خوش بگذره.
خدايا ما رو مثل هميشه در پناه خودت نگه دار.
Tuesday, June 21, 2005
گلبانگ
"در زلال لاجــورديــن ســحـرگــاهـي،
پيش از آني كه شوند از خواب خوش بيدار،
مرغ يا ماهي،
من، در ايــوان سـراي خـويشتن،
تشنه كامي خسته را مانم درست
جان به در برده ز صحراهاي وهم آلود خواب،
تن بـرون آورده از چنـگ هـيـو لاهـاي شب،
دور مانده قرن ها و قرن ها از آفتـاب!
پيش چشمم، آسمان درياي گوهـر بـار،
از شراب زندگي بخشنـده اي سـرشار،
دستها را مي گشايم، مي گشايم بيـشتر،
آسمان را چون قدح در دست مي گيرم،
و آن زلال نــاب را ســـر مي كـشـم،
سر مي كشم،
تا قطره آخر . . .!
مي شوم از روشني سيراب!
نور، اينك نور در رگ هاي من جاريست.
آه، اگر فريادم از اين خانه تا كوي و گذر مي رفت،
بانگ بر مي داشتم:
اي خـفـتـگــــان !
هنگام بيداريسـت!"
--فريدون مشيري
پيش از آني كه شوند از خواب خوش بيدار،
مرغ يا ماهي،
من، در ايــوان سـراي خـويشتن،
تشنه كامي خسته را مانم درست
جان به در برده ز صحراهاي وهم آلود خواب،
تن بـرون آورده از چنـگ هـيـو لاهـاي شب،
دور مانده قرن ها و قرن ها از آفتـاب!
پيش چشمم، آسمان درياي گوهـر بـار،
از شراب زندگي بخشنـده اي سـرشار،
دستها را مي گشايم، مي گشايم بيـشتر،
آسمان را چون قدح در دست مي گيرم،
و آن زلال نــاب را ســـر مي كـشـم،
سر مي كشم،
تا قطره آخر . . .!
مي شوم از روشني سيراب!
نور، اينك نور در رگ هاي من جاريست.
آه، اگر فريادم از اين خانه تا كوي و گذر مي رفت،
بانگ بر مي داشتم:
اي خـفـتـگــــان !
هنگام بيداريسـت!"
--فريدون مشيري
Sunday, June 19, 2005
تحول ما، شگفتي انتخابات...
امروز يكي از بهترين خبرهاي دنيا رو گرفتم، خيلي خوشحالم.
يادتونه خيلي وقت پيش از يه تحول تو زندگي خودم و حامد براتون گفتم؟ گفتم يه دوري تو راهه براي اينكه به كلي خوبي و خوشي برسيم. اون دوران كه قرار بود سه هفته بعد از تاريخ دست نوشته ام اتفاق بيفته، عقب افتاده بود تا پس فردا، حالا امروز فهميدم كه ديگه اصلاً چنين خبرايي نيست. به خوشيمون مي رسيم، مشكلاتمون كمتر مي شه، تحولمون انجام مي شه، ولي........ وليش مهمه!!!!!!! ولي نه با اون همه سختي اي كه قبلاً فكرشو مي كرديم.
خدايا از همه توجهاتي كه به تك تكِ بنده هات مي كني ممنونم. خوشحالم از اينكه تو هستي و تويي كه خدايي. هيچ كس غير از تو نمي تونست به اين خوبي خدايي بكنه. هيچ كس.
راستي آقا انتخابات رو بگو! چه خبر شده! به قول بعضي شده شگفت انگيزترين انتخابات در ايران.
هاشمي اول! احمدي نژاد دوم!!!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
دو حالت داره ديگه، يا با تقلب يا بي تقلب، هر كدومش رو فرض كني و به نتيجه بالا برسي بازم مي گي شگفت انگيز، عجيب ولي شدني در ايران!
چي بگم والا؟ بهتره كه چيزي نگم. :|
يادتونه خيلي وقت پيش از يه تحول تو زندگي خودم و حامد براتون گفتم؟ گفتم يه دوري تو راهه براي اينكه به كلي خوبي و خوشي برسيم. اون دوران كه قرار بود سه هفته بعد از تاريخ دست نوشته ام اتفاق بيفته، عقب افتاده بود تا پس فردا، حالا امروز فهميدم كه ديگه اصلاً چنين خبرايي نيست. به خوشيمون مي رسيم، مشكلاتمون كمتر مي شه، تحولمون انجام مي شه، ولي........ وليش مهمه!!!!!!! ولي نه با اون همه سختي اي كه قبلاً فكرشو مي كرديم.
خدايا از همه توجهاتي كه به تك تكِ بنده هات مي كني ممنونم. خوشحالم از اينكه تو هستي و تويي كه خدايي. هيچ كس غير از تو نمي تونست به اين خوبي خدايي بكنه. هيچ كس.
راستي آقا انتخابات رو بگو! چه خبر شده! به قول بعضي شده شگفت انگيزترين انتخابات در ايران.
هاشمي اول! احمدي نژاد دوم!!!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
دو حالت داره ديگه، يا با تقلب يا بي تقلب، هر كدومش رو فرض كني و به نتيجه بالا برسي بازم مي گي شگفت انگيز، عجيب ولي شدني در ايران!
چي بگم والا؟ بهتره كه چيزي نگم. :|
Sunday, June 12, 2005
من خدام...
من شاهكارم!!!!!!!!!!
شاااااااااااااااااااااااهكاااااااااااااار.............
بالاخره تونستم!!!
يه كاري كه هيچ كس نتونست تو شركت انجام بده رو تونستم بانجامم!
هوووووووووووووووووووووووووووووووووورااااااااااااااااااااااااا.
اصلاً كيف رشتهء ما به همينه. هي حل نمي شه، حل نمي شه و حالتو اساسي مي گيره، اما وقتي حل شد هم يه حال اساسي بهت مي ده. الآنم منو حالمند نموده است. بسيار سپاسگذارم اي syntax ها! ما را خوشحال نموديد...
شاااااااااااااااااااااااهكاااااااااااااار.............
بالاخره تونستم!!!
يه كاري كه هيچ كس نتونست تو شركت انجام بده رو تونستم بانجامم!
هوووووووووووووووووووووووووووووووووورااااااااااااااااااااااااا.
اصلاً كيف رشتهء ما به همينه. هي حل نمي شه، حل نمي شه و حالتو اساسي مي گيره، اما وقتي حل شد هم يه حال اساسي بهت مي ده. الآنم منو حالمند نموده است. بسيار سپاسگذارم اي syntax ها! ما را خوشحال نموديد...
Subscribe to:
Posts (Atom)