Monday, September 12, 2005

باز باران...

باز باران، با ترانه، با گوهرهاي فراوان، مي خورد بر بام خانه....
چند وقتيه كه نمي رسم درست و حسابي به وبلاگم سر بزنم، دلم براي نوشتن درست و حسابي و با همه جزئيات تنگ شده. درگير كارهاي مراسممون هستم و نه به كارم مي رسم، نه به خودم، نه به وبلاگم. تا عصر كه سركارم، بعد مي رم دنبال خريد و كارهاي خاص اينجور مراسم؛ بعد هم خونه و مثل جنازه افتادن رو تخت و يه خواب عميق جوري كه نمي فهمم كي صبح مي شه.
حال و هوايي كه الآن بر اطرافم مستوليه رو دوست دارم، يه جور هيجان خاص، يه بدو بدوي دوست داشتني. بوي مهر و مدرسه هم كه مي آد، حالم رو خوشتر از هميشه مي كنه.
چند شب پيش با حامد رفتيم پارك پرواز، تا حالا نرفته بودم، اما تعريفش رو زياد شنيده بودم. يه فضاي سبز، يه چمن صاف و مسطح بالاي تهران، تو ارتفاع زياد، روي يه تپه، جايي كه انتظار ديدن زمين صاف رو نداري. از اون بالا همه شهر رو زير پات مي بيني و متوجه آرامشش تو شب مي شي، برخلاف تمام هياهوي روزانه اش. اين منظره آرامش شهر رو به من هم منتقل مي كنه. فارغ از همه دويدنهاي روزانه، مي توني يه ساعت بشيني و سكوت باشه و نسيم خنك كه صورتت رو نوازش مي كنه تا براي يه خواب راحت آماده ات كنه.
دلم شمال مي خواد و نم نم بارون و شومينه هيزمي و يه پتو...
باز باران..........

Tuesday, September 06, 2005

تو اين مملكت نمي شه لباس خريد!!!

نمي دونم جديداً سري به اين مغازه هاي پر زرق و برق لباس فروشي زدين يا نه. من الآن چند روزه كه به اين درد مبتلا شدم و ديشب ديگه به اين نتيجه رسيدم كه از همون لباسهاي قديميم استفاده كنم خيلي بهتره تا بخوام اين لباسهاي مضحك رو تنم كنم. نمي دونم اين طراحهاي لباس چه فكري مي كنن كه اين طرحهاي مسخره رو مي دن، به قول يكي از استادهاي دانشگاه –استاد ملكيان عزيز- تير خلاص رو به شعور بشريت زدن!
از اول هفته تا حالا به همه جاي اين شهر درندشت سر زدم تا شايد بتونم يه لباس مناسب براي مهموني اين پنجشنبه براي خودم دست و پا كنم، اما نشده كه نشده. حتي از سخت گيريهايي كه معمولاً تو خريد دارم دست برداشتم و ديگه همه مدلي رو پرو مي كنم به اين اميد كه شايد تو تن قشنگ باشه. به نظرم لباسا دو دسته شدن: يه سري به قول بر و بچ شديداً جواد! و سري ديگه به سليقه روشنفكران عزيز غربزده مديست مورد تهاجم فرهنگي قرار گرفته!!! بابا اگه يكي بخواد يه لباس نرمال بپوشه بايد چه كنه؟ من كه پيدا نكردم، همه جا هم سر زدم، از همه مدل، بالاي شهر، پائين شهر، مركز شهر؛ ولي پيدا نكردم، شما اگه سراغ دارين بگين.

Saturday, September 03, 2005

مهمترين اتفاق

خيلي وقته كه فرصت نكردم تا به اينجا سري بزنم؛ اما امروز دلم هواي اينجا رو كرد. اين چند وقته سرم حسابي شلوغ بوده و وقت سر خاروندن هم نداشتم، چه برسه به وبلاگ نويسي. البته اين شلوغ پلوغي(!) تا يه ماهِ ديگه فكر كنم ادامه داشته باشه و بنده بايد همچنان بدواَم. اما دويدنش از نوع خوب و دوست داشتنيه. يعني آدمو از پا نميندازه.
به هر حال، از همه اينا كه بگذريم سخن دوست خوشتر است! اگه وبلاگ من رو خونده باشين از ماجراهاي من و حامد خبر دارين. همونطور كه قبلاً گفتم دوره سختيهامون تموم شد و به وعده موعود رسيديم! تا حالاش كه خوب بوده، از اين به بعدشم خوب خواهد بود. آخر اين هفته قراره مهمترين سند زنديگيمون رو هم امضا كنيم، يعني در واقع مهمترين اتفاق زندگي هر آدمي رو ما پنجشنبه تجربه خواهيم كرد. پنجشنبه 17/6/1384.

Wednesday, August 17, 2005

شكر...

فردا روز بزرگي براي من و گلدونمه! قراره كه اتفاقات خيلي خوبي برامون بيفته. اتفاقاتي كه مدتهاست منتظرش بوديم. ديروز داشتم بهش مي گفتم گلي مفت مفت داريم مي رسيم ها. يه نگاه عجيب بهم كرد و گفت مفت مفت؟ اين كجاش مفته؟ سه ساله كه پدرمون در اومده، كلي بدبختي كشيديم، حالا مي گي مفت مفت؟ ديدم راست مي گه. انگار خودم هم يادم رفته كه تا همين چند روز پيش هم بدبختيهامون ادامه داشته. انگار يادم رفته كه سه سال كلي راه رو با هم رفتيم تا رسيديم به جايي كه الآن هستيم. راههايي كه هم سربالايي داشت و هم سرپاييني. با هم خنديديم، گريه كرديم، لذت برديم، سختي كشيديم، تلاش كرديم و تلاش كرديم تا شديم چيزي كه الآن هستيم. انگار يادم رفته بود كه مدتهاست انتظار اين روزا رو مي كشيديم و با هم مي گفتيم چي مي شه اگه بشه، و حالا شده. انگار راسته كه مي گن وقتي سختيها تموم مي شه، آدم بهشون مي خنده و ديگه بهشون به چشم خاطره و تجربه نگاه مي كنه. برا من كه هنوز تموم نشده، صدق كرده.
خدايا براي همه كمكهايي كه بهمون كردي و مي كني شكر؛ خدايا براي همه قدرتهايي كه بهمون دادي تا بتونيم از پس ِ مشكلاتمون بربيايم شكر؛ خدايا به خاطر همه فرصتهايي كه بهمون دادي تا قدر هم رو بيشتر بدونيم و همديگر رو بيشتر دوست داشته باشيم هم شكر...

Saturday, August 13, 2005

بهار زندگي من

... و سرانجام بهار جاي زمستان را خواهد گرفت؛ گرچه ممكن است گاهي خيلي طولاني باشد.
آقا بهار ما هم كم كم داره مي آد و الآن يه چيزي تو مايه هاي حال و هواي قبل از عيده. حالم خيلي خوبه و با همه وجودم منتظر بهارم. دارم خونه تكوني مي كنم، مي رم خريد، لباس مي دوزم، به خودم مي رسم و ...!!! مي خوام وقتي كه بهار مي رسه آماده باشم و خودم به استقبالش برم. نمي خوام وقتي مي آد سفره هفت سينم آماده نباشه، لباساي نو تنم نباشه.
بهار زندگي من، بيا كه بي صبرانه انتظارت رو مي كشم و پذيراي وجودتم...

Monday, August 01, 2005

ماااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا...................

باورم نمي شه............
يه خبر شنيدم تو كفم بدجور: "پرواز شرکت های هواپیمایی به جزایر ترکیه متوقف شد"!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
يعني چي اونوقت؟ انصافاً مملكت داريم توپ، ممالك غربيه و شرقيه حالا حالاها بايد بدواَن تا به ما برسن. حالا علت چيه؟ چون سفر به جزایر آنتالیا، بدروم و مارماریس صرفاً برای امور تفریحی و برخی مسایل دیگر صورت می گرفته و فاقد توجیه اقتصادی و سیاسی بوده است!!!!!!!
یکی دیگر از دلایل توقف پروازهای شرکت های هواپیمایی داخلی به جزایر ترکیه، کمبود ناوگان حمل و نقل هوایی برای پروازهای داخلی و پروازهای ضروری خارجی ذکر شده است.....
البته خبر هم اصلش به من بر نمي گرده ها!!!!!!! منبع خبرگزاري مهر مي باشد. نقطه سر خط.

Wednesday, July 27, 2005

بدون تو

امروز بايد قاعدتاً آخرين روزي باشه كه از ماه آسمونم خبر ندارم، ديگه كم كم بايد برگرده.
نمي دوني اين چند روز چقدر بهم سخت گذشته بهترينم. كاش مي دونستي كه بدون تو هيچم.
كاش مي دونستي كه چقدر دوستت دارم. برام از هر چيز گرانبهايي تو دنيا با ارزش تري.
كاش مي دونستي كه هيچ كس تو دنيا برام نمي تونه جاي تو رو پر كنه.
كاش كه زودتر برگردي...
مي دوني، خيلي سخته كه يه غمي تو دلت باشه، يه چيزي اذيتت كنه، اما نتوني با كسي در موردش حرف بزني، درد و دل كني. قبلاً هم گفتم كه؛ من با حرف زدن خيلي آروم مي شم. اين چند وقت اينجا برام تنها جايي بود كه مي تونستم بيام و حرف بزنم. بيام و با خودم درد و دل كنم. اين چند وقت همه اش يه بغضي تو گلوم بوده، همينه كه حال و هواي اينجا رو هم ابري كرده و ديگه تو خونه من از شادي خبري نيست.
مي گن تو زندگي دنبال كسي نگرد كه بتوني باهاش زندگي كني، دنبال كسي بگرد كه نتوني بدون اون زندگي كني. بهترينم، تو هموني كه بدون تو نمي تونم زندگي كنم.
"بايد كه جمله جان شوي، تا لايق جانان شوي
گر سوي مستان مي روي، مستانه شو، مستانه شو..."

Monday, July 25, 2005

چون مي روي، بي من مرو

اون زمانايي كه در مورد درد هجران و سختي دوست داشتن مي شنيدم، هيچ وقت فكرشو نمي كردم كه واقعاً انقدر سخت باشه. يعني مي دونستم سخته ها. اما اينطوري تجربه نكرده بودم.
نمي دونم چه چيزي تو وجودش ديدم كه اينطوري شيفته اش شدم. نمي دونم درونش چه چيزي بود كه انقدر به من نزديكش كرد. اصلاً نمي دونم يه هو از كجا پيداش شد و منو اينطوري هوايي كرد. يه آدمي انقدر دور... آدمي كه هر روز مي ديدمش و انگار كه نمي ديدم. آدمي كه شايد هر روز باهاش حرف مي زدم و انگار كه نمي زدم. اما يه روز، يه روز مثل همه روزاي ديگه، اون برام پررنگ شد. كم كم رنگ گرفت و شكلش تو فكر و دلم نقش بست و براي هميشه اونجا موند. اون روز نفهميدم كه داره چه اتفاق مهمي تو زندگيم مي افته، اما امروز مي فهمم. امروز قدرش رو بيشتر از هميشه مي دونم. امروز بيشتر از هميشه دوسش دارم، به وجودش احتياج دارم و بهش نزديكم.
فكر اينكه كسي از دوردستهاي دنيا بياد و بشه نزديكترين كس آدم؛ آدمو به فكر وامي داره. چطور ممكنه؟ چطورش رو نمي دونم. فقط مي دونم و مطمئنم كه ممكنه.
حالا هر روز كه مي گذره، بيشتر از قبل اونو تو وجودم احساس مي كنم. هر روز كه مي گذره بيشتر تو وجود هم ذوب مي شيم. هر دفعه جدا شدنش ازم سخت تر از دفعه قَبله. وقتاي خداحافظي دلم مي خواد زمان وايسه و ما هيچ وقت به هم نگيم خداحافظ. اصلاً من هميشه از خداحافظي بدم مي اومده و مي آد. وقت رفتنش حس مي كنم يه تيكه از وجودم رو دارن ازم جدا مي كنن. اين دردناك ترين ِ دردهاي دنياست كه تا بحال تجربه كردم.
"در ديده چون جان مي روي، اندر ميان جان من
سرو خرامان مني، اي رونق بستان من
چون مي روي، بي من مرو؛ اي جانِ جان بي تن مرو
وز چشم من بيرون مشو، اي شعله تابان من

هفت آسمان را بردرم وز هفت دريا بگذرم
تا دلبرانه بنگري در جان سرگردان من
تا آمدي اندر برم، شد كفر و ايمان چاكرم
اي ديدن تو دين من، وي روي تو ايمان من
بي پا و سر كردي مرا، بي خواب و خور كردي مرا
سرمست و خندان اندرآ، اي يوسف كنعان من
از لطف چون جان شدم، وز خويشتن پنهان شدم
اي هست تو پنهان شده در هستي پنهان من
گل جامه در از دست تو، اي چشم نرگس مست تو
اي شاخه ها آبست تو، وي باغ بي پايان من
يك لحظه داغم مي كشي، يك دم به باغم مي كشي
پيش چراغم مي كشي، تا وا شود چشمان من
جانم چو ذره در هوا، چون شد ز هر ثقلي جدا
بي تو چرا باشم، چرا؟ اي اصل چهار اركان من" *

* مولانا

روز و شب...

در هوايت بي قرارم روز و شب
سر ز كويت بر ندارم روز و شب
زان شبي كه وعده كردي روز وصل
روز و شب را ميشمارم , روز و شب ...

عزيزترين موجود زمين و آسمون؟ ديگه كم كم چيزي از روز و شبم نمي فهمم ها!!!! انقدر روز و شب رو شمردم و گوسفند دور سرم چرخيد، ديگه خسته شدم. زودتر برگرد.

روز شب را همچو خود مجنون كنم
روز و شب را كي گذارم روز و شب
جان و دل مي خواستي از عاشقان
جان و دل مي سپارم روز و شب...
مي زني تو زخمه و بر مي رود
تا به گردون زير و زارم روز و شب...
اي مهار عاشقان در دست تو
در ميان اين قطارم روز و شب

Wednesday, July 20, 2005

همه اش وعده و وعيد الكي...

من موندم اين مردم ايران چرا انقدر آدمهاي ... هستن؟ آخه هيچ كجاي دنيا اينطوري نيست. كي قراره آدم شيم؟ كي قراره كه انقدر در حق هم بدي نكنيم؟ عادلانه رفتار كنيم؟ حق همو نخوريم؟ اگه كاري از دستمون بر مي آد برا هم بكنيم، لاف الكي نزنيم. اين آخريشو كه ديگه بدجوري شاكيم ها. بابا وقتي كاري از دستت بر نمي آد، وقتي عُرضه كاري رو نداري روت بشه، برگرد بگو نمي تونم. آخه اين چه درديه كه الكي مي گيم مي تونم، من فلانم، بهمانم، بعد موقع عملش كه مي شه تو هزار تا سوارخ قايم مي شيم كه گيرمون نيارن كه مجبور شيم بگيم من لاف الكي اومدم، هيچ كاري از دستم بر نمي آد.
به خدا نمي دونين چقدر دارم حرص مي خورم. اين چند وقت بابت يه سري جريان انقدر وعده و وعيد الكي و با منت بهم دادن، بعد هم هيچ كاري نتونسنتن بكنن كه حالم بد شده. هر دفعه تو آدم يه روزنه اميد ايجاد مي كنن و بعد هم مي زنن لهش مي كنن. الآن حالم بده. جداً بده.
يكي به درد دل من جواب بده. خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا